|
|
|
|
||||||||||||
|
نامهها به ياد «خسرو شكيبايی» و صدای گرمی كه داشت سيد علی صالحی
اشاره: شعرهای «سيد علی صالحی» حدود دو دهه است كه اقبال گستردهيی يافتهاند. بخشی از مجموعهی مفصل «نامهها» كه در آن شخصيت مثالی «ریرا» آخريده شد، با صدای گرم «خسرو شكيبايی» در خاطره و عمق وجود بسياری از ما جاگير شده است. به ياد «خسرو شكيبايی» بيست و چهار بند از مجموعهی يادشده را در ادامه خواهيم خواند. بسياری از آثار «سيد علی صالحی» در پایگاه وب اختصاصی او منتشر شدهاند.
1 سلام! حال همهی ما خوب است ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند با اين همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندهگی میگذرم که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است اما تو لااقل، حتا هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببين انعکاس تبسم رؤيا شبيه شمايل شقايق نيست! راستی، خبرت بدهم خواب ديدهام خانهيی خريدهام بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند! بیپرده بگويمات چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نيک خواهم گرفت دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد از فرازِ کوچهی ما میگذرد باد بوی نامهای کسان من میدهد يادت میآيد رفته بودی خبر از آرامش آسمان بياوری؟ نه ریرا جان نامهام بايد کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آينه، از نو برایات مینويسم حال همهی ما خوب است اما تو باور نکن!
2 پسين، پسين هر پنجشنبهی بیخبر ما سرِ قرارمان بوديم نه ميل بوسه رويمان را زمين میگذاشت نه ما کولهبار دقايق را اصلا تمام هفتهها و هزارههای همآغوشی پر از حلولِ حيا در ملاقاتِ گريه بود اما پسين، پسين هر پنجشنبهی بیخبر ما سر قرارمان بوديم هيچ حرفی از بگومگوی ستاره با شب نبود تا شبی، شبی که بیگاه خوابمان در ربود کسی آمد آهسته صدايم کرد و رفت خبر آوردند که پرندهی فالفروش کوچهی ما مرده است پس از آن به بعد بود که ديديم تنها باد، باد میآيد و باد پس از آن به بعد بود که شنيديم ما بیچراغ و راه بیمسافر است پس از آن به بعد بود که همهی روزهای معمولی ما پارهيی از پسينِ همان پنجشنبههای حيا در ملاقاتِ گريه
3 حالا خبر به خواب مادرانمان میبرند ديگر نه جامههاشان را بشوييد نه شب را به تفال از ترس گريه سر کنيد بايد باد بيايد و از عطر پيراهن ما بگذرد بايد باد بيايد و از مرهم سووشون سخن بگويد بايد باد بيايد و با ديدهگان ما ديدهبوسی کند بايد باد بيايد و ... نمیدانم آيا سفر سرآغازِ رازی از وعدهی رجعت است؟
نه ریرا! فقط آن روز که در غفلتِ شب و روز خويش خسته از خوابِ مردهگان به خانه باز میآمديم نزديکترينِ عزيزانِ ما در چارچوبِ دری دور پديدار شدند نگاهمان کردند، رفتند و ديگر باز نيامدند
حالا خبر به خوابِ مادرانمان میبرند ديگر اين قمريان مرده در انجماد باد رؤيای آشيانه نخواهند ديد!
حالا ساده و بیسايه میآييم همانجا در اندوهِ آدميان از مِه به در میشويم دمی نزديکتر از ارواحِ گمشدهگان گريه میکنيم بعد هم باد میآيد و ديگر هيچ!
4 طوری بيا که گونههام از پس پای گريه نلرزند سر به راهِ عطر انار و باغ بابونه باش به بازخوانی همان خاطره بر خشت و بوريا قناعت کن شنيدهام تمام پلهای پشتِ سر ستاره را در خواب خستهترين مسافران ... خراب کردهاند يعنی که هيچ نرگسی در اين برکهی تاريک نمیرويد يعنی که هيچ پرستويی به سايهسارِ صنوبر باز نمیآيد يعنی که ما تنها میمانيم تا تشنه در اوقاتِ آواز و اشتياق بميريم يعنی که ما تنها میمانيم تا به ياد آوريم که از توجيه تبسم خويش ترسيدهايم. شما شاهد من باشيد تمام تقصير ما عبور از پشتهی پلی بود که نمیدانستيم آن سوی ساحلاش دريا نيست آن سوی ساحلاش باد میآيد و آدمی از آواز آدمی خبر به حيرت رؤيا نمیبَرَد
5 دريا پنهان و پوشيده میآيد میآيد و از خوابِ نان و گلوی تشنه میگذرد میآيد و از اين همه دستِ خالی و دلِ پُرتر از گريه میگذرد میآيد و ما را میبرد برای باد، میبرد برای ماه اما خود بیاعتماد به مويههای باد میمويد تا نيما دوباره بيايد میمويد تا ریرا دوباره بيايد میمويد تا يوش، تا آسمان و اَفرا، چه میدانم ... تا هر کجای راه که کجاوهيی به راه ...
دريا پاورچين و پوشيده میآيد میآيد و مردهگان ما را کنارِ مهتابیترين ترانهها رها میکند میرود باز پیِ گمشدهگانی که حالا فراموشِ گريهاند که حالا فراموشِ هر چه شما ... خاموشان! حالا بيا ميان اين همه رخسارِ کافوری تنها تو آشنای خويش را بخوان و من آشنای خويش، مويه نکن ریرا اين پسرانِ غريق و اين دختران بیرؤيا کودکانِ همان بوسههای بیسؤال آب و ستارهاند. حالا چه میدانم ... اين تا کجای راه کجاوهيی به راه ...!
6 بیقرارم میخواهم بروم میخواهم بمانم دارم در ترانهيی مبهم زاده میشوم به نسيما بگو کتابهای کودکان را کنار گلدان و سؤالات هفتسالهگی چيدهام گونههايم گُر گرفته است تشنه نيستم میخواهم تنها بمانم در اتاق را آهسته ببند شب پيش خواب باران و پاييزی نيامده را ديدم انگار که تعبير تمام رفتنها بازگشتِ به زادرودِ شقايق است حالا بوی مينار مادرم میآيد بوی حنا، هفتسالهگی، سؤال، سفر، ستاره ... میخواهم به بوی ريواس و رازيانه بينديشم به بوی نان، به لحن الکن فتيله و فانوس به رنگِ پونه و پسين کوه میخواهم به باران، به بوی خاک به اَشکال کنار جاده بينديشم به سنگچينِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپيد، بخار نفسهای استکان طعم غليظ قند، رنگ عقيق چای نی، نافله، نای، و دق البابِ باد بر چارچوب رسواترينِ رؤياها!
نگفتمات وقتی که خاموشام تو در مزن؟ میخواهم به رواج رؤيا و عدالتِ آدمی بينديشم میخواهم ساده باشم، میخواهم در کوچههای کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ به گيسوی بيد و بوی بابونه بينديشم به صلوة ظهر و سايههای خسيس به خوابِ يخ، پردهی توری، طعم آب و حرمتِ علف. چرا زبانِ خاموشِ مرا کسی در لهجههای اين هم جنوب در نمیيابد؟ نه، ديگر از آن پرندهی خيس از آن پرندهی خسته ... خبری نيست روی ديوارِ آن سوی پنجره کسی با شتاب چيزی مینويسد و میرود. امروز هم کسی اگر صدايم کرد بگو خانه نيست بگو رفته است شمال میخواهم به جنوب بينديشم میخواهم به آن پرندهی خيس، به آن پرندهی خسته ... به خودم بينديشم ...! گاهی اوقات مجبورم حقيقتی را پس گريههای بیوقفهام پنهان کنم همين خوب است ... همين خوب است!
7 نه من سراغ شعر میروم نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است تنها در تو به شادمانی مینگرم ریرا هرگز تا بدين پايه بيدار نبودهام.
از شب که گذشتيم حرفی بزن سلامنوش ليمویِ گس!
نه من سراغ شعر میروم نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است تنها در تو به حيرت مینگرم ریرا هرگز تا بدين پايه عاشق نبودهام پس اگر اين سکوت تکوين خواناترين ترانهی من است تنها مرا زمزمه کن ای ساده، ای صبور!
حالا از همهی اينها گذشته، بگو: راستی، در آن دور دستِ گمشده آيا هنوز کودکی با دو چشمِ خيس و درشت، مرا مینگرد؟
8 من هيچ نگفتهام الا بینامتر از هميشه که خطابات کردهام ای کلمه، کبوتر، ای قرائتِ سبز! من هيچ نگفتهام الا بینشانتر از هميشه که اشارتات کردم ای پونه، پريچه، ای پريچه، ای دخترِ صبور! من هيچ نگفتم الا بیکستر از هميشه ... که ناگهان نفهميدم از کجا کبوترانی بیسر در هم شدند و خانه پر از بوی سکوت و کليد و يک معنی ديگر شد. آيا باد بر خواب آب، خوابِ ترا ديده است؟
9 من راه خانهام را گم کردهام ریرا ميان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود که راه را بیدليلِ راه جسته بوديم بیراه و بیشمال بیراه و بیجنوب بیراه و بیرؤيا
من راه خانهام را گم کردهام اسامی آسان کسانام را نامام را، دريا و رنگ روسری ترا، ریرا ديگر چيزی به ذهنام نمیرسد حتا همان چند چراغ دور که در خواب مسافرانْ مرده بودند! من راه خانهام را گم کردهام آقايان چرا میپرسيد از پروانه و خيزران چه خبر چه ربطی ميان پروانه و خيزران ديدهايد شما کيستيد از کجا آمدهايد کی از راه رسيدهايد چرا بیچراغ سخن میگوييد اين همه علامت سؤال برای چيست؟ مگر من آشنای شمايم که به آن سوی کوچه دعوتام میکنيد؟ من که کاری نکردهام فقط از ميان تمام نامها نمیدانم از چه «ریرا» را فراموش نکردهام
آيا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه چيزی از جُرم رفتن به سوی رؤيا را کم نخواهد کرد؟
من راهِ خانهام را گم کردهام بانو شما، بانو که آشنای همهی آوازهای روزگار منايد آيا آرزوهای مرا در خواب نیلبکی شکسته نديديد میگويند در کوی شما هر کودکی که در آن دميده، از سنگ، ناله و از ستاره، هقهقِ گريه شنيده است چه حوصلهيی ریرا! بگو رهايم کنند، بگو راه خانهام را به ياد خواهم آورد میخواهم به جايی دور خيره شوم میخواهم سيگاری بگيرانم میخواهم يک لحظه به اين لحظه بينديشم ...!
- آيا ميان آن همه اتفاق من از سرِ اتفاق زندهام هنوز؟
10 پَر پَر پَر ... پرندهيی میآيد صاف از مقابل بيد و آلوی پير میرود تا نمیدانم آن کجا ...! شايد آنجا بر شاخههای خزانی باد نُکنُکِ بوسه و رضايت رؤيا لانه کرده است آنجا ستاره حتما فهميده که بيد هيچ نسبتی با باد بدآيند ندارد اما پروانهگانِ درهی دربند هنوز از روز پيلهکُشان میترسند با اين همه ما میدانيم آنجا هنوز کسی در انتظار ماست خميده و خاموش چانهِ بر کفِ دست و آرنج بر کمانهی زانو بانو، چشمانتظار ستاره و آهو.
11 ببخشيد! شبی که برقِ کوچهی ما رفته بود من فقط به عادتِ شبتاب اندکی شعلهور از شوقِ هفتسالهگی چيزی، حرفی، شايد سخنی برای خودم گفته بودم. به خدا نخواستم که باد بيايد، يا باران ... يا کسی از پی من گريه کند، حالا اگر که خوابِ حضرتِ مادرم را به يادِ گهواره نمیآورم، ببخشيد!
ببخشيد! من فقط میخواستم از بخت حيرتام مثلا کنار شما باشم و نيمی پونه، نيمی پروانه، پسين به خوابِ آب و ستاره بيايم
حالا که شاعرم دوست میدارم پيش از طلوعِ چاقو کبوترانِ کنارِ مناره را پَر بدهم بروند بعد از غروب بيايند. کنار حوض، هميشه هوا از وضویِ بودن ما جاریست ببخشيد! يک اتفاقی افتاد نفهميدم چرا بیسبب از کوچه به خانهام خواندند، آينه به دستام دادند بعد خيره به سوی خويش دمی در خوابهای گريه نگريستم انگار از دور از همان سمتِ نابههنگام باد صدای شکستن چيزی شبيه صدای آدمی میآمد. آيا کسی از پیِ رفتنِ لامحالِ من میگريست؟
ببخشيد! قرار بر اين بود که نه از نور و نه تاريکی، تنها از ترانه زاده شوم، پشتِ همين دريچهی دريا، رو به منتظران گريه گريه در گريه از گريه زاده شوم، و بعد بترسم بترسم و تنها نام ترا ميانِ دهان و ملحفه بخوانم ریرا!
12 دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود صبوری میکنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه، تا سراغِ همسايه ... صبوری میکنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ... تا مرگ، خسته از دق البابِ نوبتام آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد مثلا وقت بسيار است و دو باره باز خواهم گشت!
هِه! مرا نمیشناسد مرگ يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتاند!
حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم سادهی آشنا! تا تو دو باره بازآيی من هم دوباره عاشق خواهم شد!
13 نه پرس و جو مکن حالام خوب است همين دَمدَمای صبح ستارهيی به ديدن دريا آمده بود میگفت ملائکی مغموم ماه را به خواب ديدهاند که سراغ از مسافری گمشده میگرفت
باران میآيد و ما تا فرصتی ... تا فرصتِ سلامی ديگر خانهنشين میشويم. کاش نامه را به خطِ گريه مینوشتم ریرا چرا بايد از پسِ پيراهنی سپيد هی بیصدا و بیسايه بميريم؟ هی همين دلِ بیقرارِ من، ریرا کاش اين همه آدمی تنها با نوازش باران و تشنهگی نسبتی میداشتند
ریرا! ریرا! تنها تکرار نام توست که میگويدم ديدهگانات خواهرانِ باراناند.
14 در ارتباط مخفی خود با خواب گريهها حرفهای عجيبی شنيدهام.
هی ساده، ساده! از پس آستينِ گريه گمان میکنند: آسمانِ فردا صاف و هوای رفتن ما آفتابیست. حالا تو هم بلند شو، بگو «ها» وُ برو!
اصلا چه کارشان داری؟ اينان که مونس همين دو سه روزِ گُلاند و گلبرگاند و اين درخت هم که از خودشان است يک هفتهيی میآيند همين حدود ما و هی هوای خوش و بعد هم میروند جايی دور آن دورها ...
چهقدر قشنگاند! میشنوی ریرا؟ به خدا پروانهها پيش از آن که پير شوند، میميرند. حالا بيا برويم از رگبار واژهها ويران شويم عيبی ندارد يکی بودن ديوارِ باغ و صدای همسايه، باران که باز بيايد میماند آسمان و خواب و خاطرهيی ... يا حرفی ميان گفت و لطفِ آدمی با سکوت.
15 میترسم، مضطربام و با آن که میترسم و مضطربام باز با تو تا آخرِ دنيا هستم میآيم کنار گفتوگويی ساده تمام رؤياهايت را بيدار میکنم و آهسته زير لب میگويم برایات آب آوردهام، تشنه نيستی؟ فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد. تو پيشبينی کرده بودی که باد نمیآيد با اين همه ... دیروز پی صدايی ساده که گفته بود بيا، رفتم، تمام رازِ سفر فقط خوابِ يک ستاره بود!
خستهام ریرا! میآيی همسفرم شوی؟ گفتوگوی ميان راه بهتر از تماشای باران است توی راه از پوزش پروانه سخن میگوييم توی راه خوابهامان را برای بابونههای درهيی دور تعريف میکنيم باران هم که بيايد هی خيس از خندههای دور از آدمی، میخنديم، بعد هم به راهی میرويم که سهم ترانه و تبسم است مشکلی پيش نمیآيد کاری به کار ما ندارند ریرا، نه کِرم شبتاب و نه کژدمِ زرد.
وقتی دستمان به آسمان برسد وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشينيم ديگر دست کسی هم به ما نخواهد رسيد مینشينيم برای خودمان قصه میگوييم تا کبوترانِ کوهی از دامنهی رؤياها به لانه برگردند.
غروب است با آن که میترسم با آن که سخت مضطربام، باز با تو تا آخر دنيا خواهم آمد.
16 سرانجام باورت میکنند بايد اين کوچهنشينانِ ساده بدانند که جرم باد ... ربودن بافههای رؤيا نبوده است.
گريه نکن ریرا راهمان دور و دلمان کنار همين گريستن است. دو باره اردیبهشت به ديدنات میآيم.
خبر تازهيی ندارم فقط چند صباحِ پيشتر دو سه سايه که از کوچهی پايين میگذشتند روسریهای رنگين بسياری با خود آورده بودند ساز و دُهل میزدند اما کسی مرا نمیشناخت.
راهمان دور و دلمان کنار همين گريستن است خدا را چه ديدهای ریرا! شايد آن قدر بارانِ بنفشه باريد که قليلی شاعر از پیِ گل نی آمدند، رفتند دنبال چراغ و آينه شمعدانی، عسل، حلقهی نقره و قرآن کريم.
حيرتآور است ریرا! حالا هر که از روبهرو بيايد بیتعارف صدايش میکنيم بفرما! امروز مسافر ما هم به خانه برمیگردد
17 به گمانام بايد برای آرامش مادرم دعای گريه و گيسوبُران باران را به ياد آورم دلام میخواست بهتر از اينی که هست سخن میگفتم وقتی که دور از همهگان بخواهی خواب عزيزت را برای آينه تعبير کنی معلوم است که سکوت علامت آرامش نيست.
آسوده باش، حالام خوب است فقط در حيرتام که از چه هوای رفتن به جايی دور هی دل بیقرارم را پیِ آن پرنده میخواند! به خدا من کاری نکردهام فقط لای نامههايی به ریرا گلبرگ تازهيی کنار میبوسمات جا نهاده و بسيار گريستهام
چرا از اين که به رؤيای آن پرندهی خاموش خبر از باغات آينه آوردهام، سرزنشام میکنيد؟ خوب، به فرض که در خواب اين چراغ هم گريهام گرفت بايد برويد تمام اين دامنه را تا نمیدانم آن کجا پُر از سايهسارِ حرف و حديث کنيد، يعنی که من فرقِ ميانِ دعای گريه و گيسوبُران باران را نمیفهمم؟ خستهام، خسته، ریرا
18 درست است که من هميشه از نگاه نادرست و طعنهی تاريک ترسيدهام درست است که زيرِ بوتهی باد سر بر خشتِ خالی نهادهام درست است که طاقت تشنهگی در من نيست اما با اين همه گمان مبر که در برودت اين بادها خواهم بُريد! از جنوب که آمدم لهجهام شبيه سؤال و ستاره بود من شمال و جنوبِ جهان را نمیدانستم هر کو پيالهی آبی میدادم گمانِ ساده میبُردم که از اوليای باران است سرآغاز تمام پهنهها فقط ميدان توپخانه و کوچههای سرچشمه بود اصلا میترسيدم از کسی بپرسم که اين همه پنجره برای چيست؟ يا اين همه آدمی چرا به سلام آدمی پاسخ نمیدهند؟ ...
از جنوب که آمدم حادثه هم بوی نماز و نوزادِ سه روزه میداد و آسانترين اسامی آدميان واژهگانی شبيه باران و بوسه بود، زير آن همه باران بیواهمه هيچ کبوتری خيس و خسته به خانه باز نمیآمد روسپيان ... خواهران پشيمان آب و آينه بودند اما با اين همه کسی از منِ خيس، از من خسته نپرسيد که از نگاه نادرست و طعنهی تاريک میترسم يا نه؟ که از هجوم نابههنگام لکنت و گريه میترسم يا نه؟ که اصلا، هی ساده! تو اهل کجايی؟ اهل کجايی که خيره به آسمان حتا پيش پای خودت را نمیپايی!
باز میرفتم میرفتم ميدان توپخانه را دور میزدم و باز میآمدم همانجا که زنی فال حافظ و عشوهی ارزان میفروخت دل و دست بيدی در باد، دل و دستِ بيدی کنار فوارهها میلرزيد. و من خودم بودم شناسنامهيی کهنه و پيراهنی پُر از بوی پونه و پروانههای بنفش!
حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه که میروم میدانم تمام آن پروانهها مُردهاند حالا پيراهنِ چرک آن سالها را به در میآورم میگذارم روبهروی سهمی از سکوت آن سالها و میگريم میگريم! چندان بلند بلند که باران بيايد و بدانم که همسايهام باز مهمان و موسيقی دارد. حالا ديگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضام نمیگيرد حالا ديگر از هر نگاه نادرست و طعنهی تاريک نمیترسم حالا ديگر از هجوم نابههنگام لکنت و گريه نمیترسم حالا ديگر برای واژهگان خفته در خميازهی کتاب غصهی بسيار نمیخورم حالا به هر زنجيری که مینگرم بوی نسيم و ستاره میآيد حالا به هر قفلی که مینگرم کلامِ کليد و اشاره میبارد شاعر که میشوی، خيالِ تو يعنی حکومتِ دوست! باور کنيد منِ ساده، ساده به اين ستاره رسيدهام من از شکستن طلسم و تمرين ترانه به سادهگیهای حيرتِ دو باره رسيدهام درست است! من هم دعاتان میکنم تا ديگر از هر نگاه نادرست نترسيد از هر طعنهی تاريک نترسيد از پسين و پردهخوانیِ غروب يا از هجوم نابههنگام لکنت و گريه نترسيد دوستتان دارم سادهگانِ صبور، سادهگان صبور!
19 قبول نيست ریرا بيا قدمهامان را تا يادگاری درخت شماره کنيم هر که پيشتر از باران به رؤيای چشمه رسيد پريچهی بیجفت آبها را ببوسد، برود تا پشتِ بالِ پروانه هی خواب خدا و سينهريز و ستاره ببيند.
قبول نيست ریرا! بيا بیخبر به خواب هفتسالهگی برگرديم، غصههامان گوشهی گنجهی بیکليد، مشقهامان نوشته، تقويم تمامِ مدارس در باد، و عيد ... يعنی هميشه همين فردا! نه دوش و نه امروز،
تنها
باريکهی راهیست که میرود ... تا سهم گريه از بغض آه، ها ... ریرا! حالا جامههايت را تا به هفت آب تمام خواهم شُست،
صبح علی الطلوع راه خواهيم افتاد میرويم، اما نه دورتر از نرگس و رؤيای بیگذر، باد اگر آمد شناسنامههامان برای او، باران اگر آمد چشمهامان برای او، تنها دعا کن کسی لایِ کتابِ کهنه را نگشايد من از حديث ديو و دوری از تو میترسم ... ریرا!
20 اشتباه از ما بود اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خيالِ پياله میديديم دستهامان خالی دلهامان پُر گفتوگوهامان مثلا يعنی ما! کاش میدانستيم هيچ پروانهيی پریروز پيلهگیِ خويش را به ياد نمیآورد.
حالا مهم نيست که تشنه به رؤيای آب میميريم از خانه که میآيی يک دستمال سفيد، پاکتی سيگار، گزينه شعر فروغ، و تحملی طولانی بياور احتمالِ گريستنِ ما بسيار است!
21 میتوانم کنار تو باشم و باز بی آواز از راز اين همه همهمه بگذرم من از پیِ زبانِ پوسيدهگان نخواهم رفت تنها منام که در خواب اين هم زمستانِ لنگر نشين،
هی بهار بهار ... برای باغ بابونه آرزو میکنم. حالا همين شوقِ بیقيمت و قاعده همين حدود رؤيا و رفتنِ از پی نور، ما را بس، تا بر اقليم شقايق و خيالِ پروانه پادشاهی کنيم.
22 بيا برويم رو به روی بادِ شمال آن سوی پرچين گريهها سرپناهی خيس از مژههای ماه را بلدم که بیراههی دريا نيست.
ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خستهام بيا برويم!
آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروز است هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست میتوانيم بدون تکلم خاطرهيی حتا کامل شويم میتوانيم دمی در برابر جهان به يک واژهی ساده قناعت کنيم من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه هنوز بيت سادهيی از غربتِ گريه را به ياد آورم. من خودم هستم بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزار ساله برخاستم.
23 در حالِ حاضر اين حرفِ آخر من است ديگر از کتابت و واژهگانِ فخيم فاصله گرفتهام خستهام کردهاند اين بزرگانِ چراغ و حماسه، میروند جايی دور که از نزديکِ ما سخن بگويند!
آخر اين همه خالی، اين همه دهان گشوده تا انتهای جهان دستها، دهانها، نان و تاول و دشنام بستر و بوی نفت، خيابان قديمی جمشيد کبوتران سربريده و کنفرانس اصلا همين رفتگر خسته يا به قولِ فروغ شربت سينه و عدالتِ آدمی عدالتِ اندوه، تقسيم تشنهگی ...! فرض که من مُغرضام، دروغ میگويم پس اين سيلیِ حضرات و اين هم گونههای من! دلشان خوش است که شاعراناند يعنی ...!
برو سر کوچه، برو کنار ميدان برو ميان گِلايه و انتظار برو دلِ همين مردمانِ خودت را ببوی بوی جراحت کهنه و سيگارِ نيمهسوزِ زر میآيد يا خرج هفتهی خانواری گمنام شايد هم مصلحتِ روزگار!
ببين چهقدر ترانه زير دست و پای تو پَرپَر میزند اين زبان صبور! میروی آن وقت پی تصوير و تکلم کور؟ میروی آن وقت هی از شب و دشته و گل سرخ ...؟ خودت را به خواب آينه میبَری يا از شکستن آينه میترسی؟ چه عيبی دارد ساده باشی چه عيبی دارد شبيه مادرت با ماه سخن بگويی يا بگويی حالام خوب است و فکر کنی که شعر يعنی اين! ساده باش! اصلا شعر چيست؟ تو بايد عاشق باشی و چند حرف سادهی بیحدود!
تو
بايد بدانی که آسمان آبی نيست بايد ميان دو حرف هميشه هوای فردا را دريابی. يا سخنِ دلپذير يا دلِ سخنپذير! نمیدانم اين ترانه از کدام ستارهی معصوم است اما من از خَلوارِ اين همه روزنامه خستهام از اَلمُعجَم اين و آن خستهام از توازی اين همه ترانهی مشابه از مراثیِ ممکن، از هر چه رابطه، از هر چه راز من خستهام از پیِ رنگ، ساختارِ سکوت و ايجازِ خشت. میروم آينه بکارم میروم نور بر قبر واژهگان ببارانم میروم شعری تازه، زبانی تازه و زينتی تازهتر بيابم دعا که میکنی شعر است میخواهم از خودمان برای خودمان ترانه بخوانم. آنان که بايد از پیِ منِ پياده بيايند، میآيند! دلام نهاده و خيالام آسوده است.
24 خداحافظ ...! خداحافظ پردهنشين محفوظِ گريهها خداحافظ عزيزِ بوسههای معصومِ هفتسالهگی خداحافظ گلام، خوبام، خواهرم خلاصهی هر چه همين هوای هميشهی عصمت! خداحافظ ... ای خواهر بیدليل رفتنها خداحافظ ...!
حالا ديدارِ ما به نمیدانم آن کجای فراموشی ديدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد ديدار ما و ديدارِ ديگرانی که ما را نديدهاند. پس با هر کسی از کسان من از اين ترانهی محرمانه سخن مگوی نمیخواهم آزردهگانِ سادهی بیشام و بیچراغ از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند! قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پيدا بود قرارِ ما به سينه سپردن دريا و ترانهی تشنهگی نبود پس بیجهت بهانه مياور که راه دور و خانهی ما يکی مانده به آخر دنياست!
نه،
... حالا بگذار باد بيايد بگذار از قرائت محرمانهی نامهها و رؤياهامان شاعر شويم ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديدهاند ديدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشين تا ديگر آدمی از يک وداع ساده نگريد تا چراغ و شب و اشاره بدانند که ديگر ملالی نيست!
حالا میدانم سلام مرا به اهلِ هوایِ هميشهی عصمت خواهی رساند. يادت نرود گلام به جای من از صميم همين زندهگی سرارویِ چشم به راه ماندهگانِ مرا ببوس! ديگر سفارشی نيست تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربستهيی که دی ماه به ايوانِ خانه میآيند خداحافظ!
|
|