سال ششم

سی تير 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شادی بيان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shadi.bayan

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

كسی يا چيزی

شادی بيان

 

سرم را که از روی برگه‌ی جواب آزمايش بلند می‌کنم، رضا نگاه جسورانه‌ی آشنايش را که در اين لحظه بدجوری در نظرم پَست و حيوانی جلوه می‌کند، پرسش‌گرانه به چشم‌هايم می‌دوزد. سکوت تلخی می‌کنم و اين يعنی اين که انتظار بيهوده‌اش برای ديدن لب‌خندی بر لب‌ام، راه به جايی نخواهد برد.

به گمان‌ام درست از لحظه‌ی بستنِ نطفه‌ام در رحم تنگ و تاريکِ مادرِ جوان‌مرگ‌ام بود که اين انزجار غريب نسبت به حوادث پيش‌بينی‌نشده در من ريشه کرد. آن وقت‌ها هم که خانه‌ی پدرم بودم، هيچ از مهمان‌سرزده خوش‌ام نمی‌آمد. بعد هم که آمدم زير سقف کوتاه و ترک‌خورده‌ی آپارتمان سی و پنج متری رضا، ترتيبی دادم که اين اصل در اکثر مراودات‌مان رعايت شود.

پارک آن طرف خيابان را نشان‌ام می‌دهد. دست‌ام را می‌گيرد و آرام از روی خط عابر می‌گذريم. همين طور مستقيم در مسير سنگ‌فرش‌ها می‌کشانَدَم تا بالاخره روی نيم‌کت خالی رنگ و رو رفته‌يی می‌نشينيم. انگاری احساس تنفر دارم. نسبت به کسی يا چيزی.

می‌گفت: "دختر عقل‌اش ناقصه. برای همينه که بايد سايه‌ی يه مرد بالای سرش باشه." به رضا می‌گفتم: "بعضی سايه‌ها زيادی رو سر آدم سنگينی می‌کنه." رضا می‌گفت: "همه‌ش حرف مفته. می‌زنيم به صحرا، آف‌تاب سوزان رو عشقه!"

آرام می‌زند زير گريه و می‌گويد که حالا من و او هر دو توی يک جبهه‌ايم. می‌خواهد اين را خوب بفهمم که همه چيز ناخودآگاه رخ داده است. بعد با لحن ترحم‌برانگيزی، چند جمله‌ی کوتاه در باره‌ی گذشته‌يی دور می‌گويد. همين! چيز بيش‌تری نمی‌گويد. درست مثل شبی که با چشم‌های قرمز و پف‌کرده به خانه برگشته و گفته بود: "فردا بايد بری آزمايش‌گاه!"

همه چيز درست همان‌طوری که دل‌ام می‌خواست اتفاق افتاده بود. نامه را با خط درشت نوشته، روی در ورودی چسبانده و بی‌صدا زده بودم بيرون. ترک موتور رضا پريده بودم و يک نفس تا ورامين رانده بود. تمام راه، دو دَستی چسبيده بودم‌اش و چه‌قدر تا رسيدن‌مان، راه کِش آمده بود.

رضا زار می‌زند و من با خودم فکر می‌کنم، چه تراژدی مضحکی‌ست اين زنده‌گی. بعد نمی‌دانم چرا ياد بچه‌گی‌هايم می‌افتم. ياد مادری که نديده مرد، ياد پدری که می‌خواستم فرار کردن‌ام، لکه‌ی ننگ خوش و آب و رنگی شود کنار جای مهر بر پيشانی‌اش.

نوشته بودم: "يک روز برای ديدن‌ات بر می‌گردم. يک روز که آن‌قدر بزرگ شده باشم که بتوانم بی‌رعشه و لکنت در برابرت بايستم و به ريش همه‌ی اعتقادات عصر هَجَری‌ات بخندم." چند جمله‌ی ديگر هم بود.

دست‌اش را می‌اندازد دور شانه‌ام و می‌خواهد چيزی بگويم. چه‌قدر لازم دارم چيزی بگويم، اما انگار ضعف کرده‌ام. درست مثل کارتون‌ها، حروف انگليسی اچ و آی و وی و به دنبال‌شان يک به علاوه دور سرم می‌چرخند. چشم‌هايم سياهی می‌روند و ...

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «137»

 

   ياد

ذات زلال و جنون بازی‌گری

نامه‌ها

   انديشه و نگاه انتقادی

قالی بی‌گل (سه)

   هنرهای تصويری

به سوی منفی دل‌تنگی

   زنان پارس

نقش جامعه‌پذيری جنسيت در تبعيض (سه)

   فرهنگ و ادب برای هميشه

داستان هفتواد

چهره‌ی ما، در آيينه‌ی كلام سعدی (دو)

   ادبيات داستانی

كسی يا چيزی

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: چند اثر از دو شاعر

   كوچه‌ی آف‌تاب،

   بن‌بست ستاره

يك خط و يازده نقطه

بوی تن‌اش

عشق‌های گريه‌دار!

شعرهای بن‌بست ستاره

زن، تاريكی، كلمات

بايد از يزدان آموخت و سوزاند!