|
|
|
|
||||||||||||||||
|
زيبايیشناسی خشونت (3) صالح تسبيحی
بخش اول نوشته را در بارهی گوشتخواری در شمارهی 142 بخوانيد و بخش دوم را كه شروع بحث در بارهی سينمای خشونت است، در شمارهی 143.
سينمای وحشت - دو «ديويد لينچ» به بهترين نحو نتايج روانی ناشی از خشونت، به خصوص خشونت سرکوبشده را نشان میدهد. در سينمای او آدمها نتيجهی خشونت اجتماعی را نه صرفا با خشونت متقابل، که با رفتارهای ديوانهوار و درونگرايی موحشی جبران میکنند. نگاه کنيد به «مخمل آبي» (Blue Velvet) که در آن، مردی صاحبجاه، به کثيفترين شکل ممکن با زن مفلوک ماجرا سکس میکند، زوزه میکشد و زن را میزند. آنگاه ارضا میشود.
آيا اين در بطن اجتماع بلازدهی ما اکنون کم يافت میشود؟ سينمای «لينچ» نشاندهندهی دنيايیست آشفته و افراد آن معمولا در خشونت رشد کردهاند و بزرگ شدهاند. نسلی را تصوير میکند که تمام عمرش را موازی با جنگ (جهانی دوم، پرل هاربر و هيروشيما، ويتنام، خليج، افغانستان و عراق) گذرانده. آيا اين ما نيز نيستيم که هشت سال جنگی چنان خشونتبار را در چنته داريم؟ و خشونتهای دو سال پيش از آن پی از انقلاب، و خشونتهای رژيم شاهنشاهی که زبانزد است ... نسل آن رانندهی جوانی که میخواست خون ببيند، نسلیست که رؤياهايش کابوسهايی هستند از جنس سينمای لينچ؛ رمانتيسيسم کشتار. و نيز خودکشی، با فجيعترين اشکال ممکن، که رايج است. جانی بالقوهی مسافرکش، که قطعا چاقويی هم زير صندلی دارد، احتياجی به ديدن فيلم ندارد، پرخاش، خشونت بی دليل سر نظام وظيفه (که اعصاب میجود)، خشونت تربيتی پدران و مادران نسل ما، خشونتی که پليس روا میدارد حتا برای يک پارک ممنوع، خشونی که همه جا هست و روی پوست احساس میشود، منجر میشود به اين خيال که اگر اسلحه داشته باشم و قانونی نباشد، همه را میکشم. و به جستوجوی تجسم اين خيال در بیآزارترين شکل ممکن پای فيلم مینشيند و در آزارندهترين شکل ممکن خود، قهرمان فيلمهای سينمای وحشت. در تاريخ دو هزار سال اخير ايران، آرامترين شرايط سياسی و اجتماعی، تنها در سايهی سرکوب شکل گرفتهاند. هر چند اين حکمی قطعی نيست، اما گواه آن حملهی پی در پی اعراب و مغول و افغان و دست به دست شدن دائم شهرها با خونريزی و در دوران ملوک الطوايفی بوده است. زيبايیشناسی خشونت در اين هزارهها شکل گرفته و بنايی مهيب است که بالا آمده. و از دين رحمت محمدی، خشنترين و وحشيانهترين روايات، جذابترين آنها از آب در آمده. روايات مربوط به عاشورا و حسنين، و انتقام مختار، همه خشنترين وصفها را با خود به همراه آوردهاند. لازم به گفتن نيست که تا چه حد، اين گرايش به خشونت و تمايل به روايات خشونتبار (که معمولا برای گرياندن جماعت و در نتيجه پر شدن کيسه گفته میشود)، پيام اصيل حسين و عباس را، يعنی جانفشانی برای آزادی را، میپوشاند.
در پردهی قهوهخانهيی «دار الانتقام مختار»، منقوش صد سال پيش، به شکلی واضح با جهنم آرمانی ايرانی روبهرو میشويم. جالب است که در اين ميانه و به حکم گرفتن کره از آب، آدم رباخوار و دروغگو و زناکار هم توسط مختار (که دگرديسیشدهی فرشتهی عذاب باشد) به طرزی فجيع شکنجه میشود و کشته میشود! در «دار الانتقام مختار» بزمی خشونتآميز تصوير شده است و در آن آرمانهای کينهجويانهی ايرانی جماعت به زيبايی نشان داده شده است. اگر قالی را بهشت مثالی ايرانی بدانيم، اين پردهها نيز در حکم جهنمی مثالی قرار میگيرند. اما قالی از اشارهی مستقيم به آدمی خودداری میکند و تلذذ را روحانی مینماياند. در حالی که در پردهی مورد بحث و نمونههای مشابه، زجر دادن، نه روحانی بلکه جسمانی و نيز بسيار خيالبازانه انجام میگيرد. تصوير معروف سر بريده، چنان در حافظهی همهی ما نقش بسته که چون رویدادی مشترک برای ظالمان و مظلوماناش به کار میبريم. آويختن سر بريده از دروازهی شهر، تا دوران رضا خان پهلوی، بهترين راه برای ترساندن مجرم و باز داشتنشان از عملیست که گويا خطاست. به گمان من، سر بريده يک مقولهی زيباشناسانهی بسيار مهم و پيچيده است که کتابی پر صفحه برای آن میتوان نوشت. در «دار الانتقام ...» تنها به بريدن سر و اندام اکتفا نشده، جوشاندن مجرم به صورت زنده، دريدن شکم و بريدن آلت و زبان هم به هکذا. اينجا گريز میزنم به دورانی که محمد علی ميرزا (شاه بعدي) در آذربايجان ولیعهد بود. مأموران دربار عثمانی، سه تن از آزادیخواهان بهنام دوران، من جمله آقا خان کرمانی و شيخ احمد روحی، را دستگير کردند و در سر حد آذربايجان به ايرانیها تحويل دادند. کتبسته و کتکخورده، به جرم همکاری برای قتل ناصرالدين شاه! محمد علی ميرزا دستور میدهد سر آنها را از بدن جدا کنند (و نه آنجا نه در باغشاه نه در هيچ کجای ديگر پهلوی و قجر و ديگران، دادگاه درست و حسابی در کار نبود)، پوست سرشان را بکنند، پر از کاه کنند و به دار الخلافهی تهران بفرستند. و جمجمهها را نيز در کرانهی رودخانه چال کردند. توجه کنيد که اينها تنها متهم بودند، نه مجرم. و سبک کشتار و سر بريدنشان، قتلی فجيع بود که ساختاری حساب شده و همآهنگ، بر اساس برنامهريزی خيالاتی يک قصاب بالفطره بود. هنگامی که بارها با پليس راهنمايی و رانندهگی برخورد میکنم که در جاده، به دليل سرعت غير مجاز تو را متوقف میکند و با پرخاش و توهين، طوری برخورد میکند که اگر دستاش میرسيد پوست سرت را پر کاه میکرد و برای مافوق میفرستاد، میفهمم که خشونت ديگر نه امری مجرد و مبتنی بر دليل، امری معمول است که در هوا جريان دارد و از راه بينی به جمجمه وارد میشود و مغز را میخورد. و اين مرگ نمرودوار در عين زندهگی اتفاق میافتد. که تو زندهای و روح تو از فرط خشونت صعب شده، سخت شده و چون مرداری افتاده در نمکزار، در گذر ساليان سفت و سنگ میشوی.
ادامه دارد ... |
|