سال هفتم

دوازده آّبان 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

علی‌رضا مجابی

alireza_mojabi

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

darichehh.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

صادق هدايت نمرده عمو جون!

علی‌رضا مجابی

 

طرف گوشه‌ی خيابان تاريک ساک‌اش را باز کرد و به قول خودش آخرين محموله‌ی دريافتی را رو کرد: "داغ و تنوريه ... همين الساعه رسيده پدر جون!"

دست‌ام را زير سوسوی چراغ برق کنار خيابان گرفتم و شش‌دانگ حواس‌ام را روی جلد دی‌وی‌دی‌ها متمرکز کردم. طرف خيلی زود شاکی شد و از ترس اين پا آن پايی کرد: "زودتر ... تا مأمور نرسيده پدر جون!"

با عجله دی‌وی‌دی‌ها را زير و رو کردم و شروع به خواندن اسامی فيلم‌ها کردم: "دنبال چند تا فيلم خوب هستم ... ترياک که نمی‌خوام عمو جون!"

جوانک نگاهی به شاپو و عينک‌ام انداخت و دست‌گيره‌ی عصايم را در مشت چلاند: "واسه‌ی ما همه چی حکم ترياکه ... منظورت فيلمای خونواده‌گيه پدر جون؟"

يک قدم جلوتر رفتم و طوری که صدايم را به‌تر بشنود، گفتم: "خير ... دنبال فيلم هنری می‌گردم پسر جون!"

جوانک مثل کسی که تازه دوزاری‌ش افتاده باشد، زير جلکی خنديد: "جوون هم جوونای سابق ... فکر کردم به سن و سال‌ات نخوره پدر جون!"

بعد با عجله فيلم‌ها را قاپ زد، زيپ پشت ساک‌اش را باز کرد و چند تا به قول خودش فيلم‌های مشت جلوی دماغ‌ام گرفت: "بو کن! صحنه‌هاش جيگره جيگره ... جيزتو در می‌آره پدر جون!"

روی جلد ديسک‌ها را که خواندم خيال‌ام آسوده شد ... شهر زنان از فلينی، آخرين تانگو از برتولوچی و ... جوانک از نو شروع کرد: "همه جوره‌ش سگ حاله ... اين که ديگه فکر لازم نداره پدر جون!"

کيف پول‌ام را باز کردم و چند اسکناس تا نشده به طرف جوانک گرفتم: "کيفيت‌اش خوبه؟ ... پرده‌يی باشه پس می‌آرم!"

جوانک چشم‌هايش را بست و نوک زبانی لب زيرش را گزيد: "از نظر کيييفيت خيال‌تون تخت ... حسابی کيف می‌ده پدر جون!"

شاپوَم را با ترس و لرز جابه‌جا کردم: "منظورم به کيفيت فيلم بود ... نه کيييفيت (کيف و حال) فيلم!"

جوانک چند رقم دی‌وی‌دی ديگر را هم رو کرد: "کالکشن هم دارم ... چار تايی ... شيش تايی ..."

عصايم را در هوا تکانی دادم: "همين جوری تک‌اش‌ هم کيفيت نداره ... چه برسه به کولکشن‌اش پسر جون!"  

جوانک هم مرحبای غرايی تحويل‌ام داد و از آن سر بازار افتاد: "خوش‌ام می‌آد حسابی اهل حالی ... ملت کيفيت ميفيت حالی‌شون نمی‌شه پدر جون. هزار تومن می‌دن شيش تا فيلم با هم می‌بينن!"

زيبا از مغازه‌ی روبه‌رو بيرون آمد و از دور اشاره کرد راه بيفتم. جوانک به محض ديدن زيبا شروع کرد به سوت زدن: "بابا ای‌ول! ... آخر کيييفيتی پدر جون!"

موقع راه افتادن جوانک با آرنج به شکم پسرک بغل دست‌اش کوبيد و هر دو با هم زدند زير خنده: "هوا زيادی تاريکه ... بپا زمين نخوری پدر جون!"

تا فيلم‌ها را در ساک خريد جابه‌جا کنم، زيبا چند جفت جوراب و لباس زير بغل دست فيلم‌ها گذاشت: "هفته‌ی قبل چند جفت خريدم ... دو روز هم کار نکرد عمو جون!"

و طبق معمول تا برسيم منزل، حرف پشت حرف پشت حرف آمد، از سس گوجه فرنگی و تن ماهی گرفته تا پپسی کولا و آب‌جو اسلامی ... از فيلم و کتاب و سريال ... تا درس و مدرک و دانش‌گاه، از کيفيت همه چيز ناليديم!

زيبا ماشين را جلو منزل پارک کرد و بعد از گلايه از فقدان پارکينگ اشاره کرد از پله‌ها بالا برويم: "ببخشين! آسانسور نداريم عمو جون."

در ماشين را چند بار باز و بسته کردم تا بالاخره به هر زوری بود بسته شد. وسط راه‌پله زيبا به طرف من برگشت و گفت: "راستی، فيلم قبلی چی شد عمو جون ... کيفيت‌اش خوب بود؟"

نگاهی به چهل پله‌ی روبه‌رويم انداختم و آه از نهادم در آمد: "فيلم سی‌ونه پله‌ی آلفرد هيچکاکو می‌گی زيبا جون؟ بی‌چاره نه سر داشت نه ته ... سی و هشت پله‌شو زده بودن عمو جون!"

بعد از رسيدن به طبقه‌ی چهارم و جابه‌جا کردن وسايل، نفسی تازه کردم و رفتم سراغ شهر زنان! ولی هنوز فيلم شروع نشده بود که برق رفت و شهر زنان تبديل شد به شهر کوران و فدريکو فلينی به کل از صحنه‌ی روزگار حذف شد.

کورمال خودم را به شير آب رساندم تا برای تمدد اعصاب استکانی آب سرد بنوشم، ولی زيبا گفت که بر اثر قطعی برق، پمپ آب هم از کار افتاده و آب هم قطع شده بود!

زيبا وسط تاريکی شروع کرد به لرزيدن و بعد از چند بار عطسه‌ی پی در پی دچار افسرده‌گی شديد شد ... زد زير گريه: "آخه اين هم شد زنده‌گی؟ ... آدم بميره خلاص شه به‌تره عمو جون!"

با صدايی که از ته چاه بالا می‌آمد گفتم: "دشمن‌ات بميره زيبا جون! ... رفتم بگردم دنبال شمع عمو جون!"

زيبا وسط بساط غم و غصه با صدای بلند گفت: "شمع خوب بگير ... کيفيت‌اش خوب باشه عمو جون!"

کورمال خودم را به خيابان رساندم و چند بسته شمع از نزديک‌ترين مغازه گرفتم ... مثل فلورانس نايتينگل، شمع به دست، خودم را به آپارتمان رساندم و زنگ را چند بار فشار دادم، ولی در آپارتمان بسته بود و از زيبا هم خبری نبود که نبود: "کجايی زيبا جون ... واسه‌ت شمع گرفتم عمو جون!"

زيبا که بعد از رفتن من تنهاتر شده بود و افسرده‌گی بيش‌تر کار دست‌اش داده بود، گفت: "جلوتر نياين ... من تو آش‌پزخونه‌م ... شير گازو باز کردم مثل صادق هدايت خودکشی کنم عمو جون!"

و هم‌چنان با صدايی غم‌گين ادامه داد: "ديگه خسته شدم عمو جون! ... زنده‌گی که واسه‌م کيفيتی نداشت، می‌خوام با مرگ با کيفيت از دنيا برم عمو جون!"

وسط راه‌رو زدم زير خنده ... طوری که زيبا هراسان خودش را پشت در رساند و گفت: "من که دارم کم کم می‌ميرم ... شما به چی می‌خندين عمو جون؟"

چند تا شمع ديگر روشن کردم بين خنده و گريه غش کردم روی زمين: "صادق هدايت که اين‌جا نمرده زيبا جون ... تو اصلا می‌دونی چرا صادق هدايت تو خارج خودکشی کرده؟ واسه‌ی اين که گاز هم قطع شده ... مردن خشک و خالی کيفيت نداره عمو جون!"

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «144»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

زيبايی‌شناسی خشونت

   هنرهای تصويری

چه‌قدرها كه بايد پی دستان‌ات بگردم

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آخرين شهريار: جمشيد شاه (بخش يكم)

   انجمن قلم

در پله صدای دف می‌ماند

   كوچه‌ی آف‌تاب

   بن‌بست ستاره

فرزند اشك و نذر

به قانون همه‌ی كشورهای دنيا

صادق هدايت نمرده عمو جون!

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از سه شاعر

   ادبيات ترجمه و نمايشی

سرچشمه

موسيقی آب گرم

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

   كودكانه

چهار يادداشت