سال هفتم

دوازده آّبان 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

مريم ابوالحسنی

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

marak.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

چهار يادداشت

مريم ابوالحسنی*

 

1

بدون توقف می‌روم به سرزمينی که دنيای کوچک من در آن جای دارد. بدون فکر، بدون پشيمانی می‌روم. در اين سرزمين ديگر جای من نيست؛ من دنيای کوچک‌ام را نيز با خود می برم. می‌گذارم روی شانه‌ام و مسير زنده‌گی را طی می‌کنم. پس تو نيز با من بيا! من مدت‌هاست دوستی در دنيای تنهايی‌هايم می‌خواهم ...

 

2

دو باره کنار جاده منتظرت هستم. دو باره با تمام مشکلات‌ام لب‌خند می‌زنم. دست‌ام را می‌برم بالا و خيره می‌شوم به ماشين‌هايی  که رد می شوند و من خسته نمی‌شوم و باز به بالا و پايين می‌پرم. هم‌چنان لب‌خندم باقی‌ست. دست‌ام را می‌برم بالا و بطری را در هوا تکان می‌دهم . من کمی بنزين محبت نياز دارم. پس بايست بطری‌ام را با اخم و تخم پر کن و برو، ولی بدان من صبح کنار همين جاده با بطری‌يی خالی  منتظرت هستم ...

 

3

می‌ذارم آهنگ منو ببره به موقع‌هايی که وجودش تو زنده‌گی‌م  ممکن نيست ... فقط واسه يه آرزو ... می‌‌ذارم آهنگ منو ببره ... بدون اين که سؤالی بپرسم، بدون اين که فکر کنم، بدون اين که نظرم عوض بشه ... می‌ذارم آهنگ منو ببره ... به موقع‌هايی که خودم سرنوشت‌ام و طعم خوبی و بدی‌هامو خواهم چشيد ... پس دستامو از دور گردن زنده‌گی بر می‌دارم. من می‌دونم در سرنوشت کجاست، کافيه که آهنگ رو دنبال کنم.

 

4

دنبال‌ات می‌گشتم، پس به اوج کوه می‌روم و فرياد می‌زنم: «ای دوست! کجايی؟» پس صدايی از دوردست‌ها می‌رسد: "کجايی؟" فرياد می‌زنم: "من اين‌جا هستم!" و او فرياد می‌زند: "هستم!" ساعت‌ها با او حرف می‌زنم و بلند می‌شوم. به پايين کوه در دشت می‌روم از لاله‌های سرخ عبور می‌کنم که توجه‌ام به آسمان جلب می‌شود. در دل از دوست می‌خواهم سنگی آسمانی برای‌ام بفرستد سنگی از زمين بر می‌دارم و به سوی آسمان پرتاب می‌کنم. چند ثانيه بعد سنگی به زمين فرو می‌آيد. اين است سنگ آسمانی؟ پس چرا درخشان نيست؟ به دنبال سؤال‌ام به ساحل  می‌روم و سنگ‌ها را مقايسه می‌کنم. سنگ آسمانی از دست‌ام رها شد و موج آن را با خود برد . دنبال‌اش گشتم، ولی نبود. ناگهان نگاه‌ام به دايره‌يی درخشان در لابه‌لای  آسمان‌ها جلب می‌شود ... آه خدای من چه قدر بزرگ و درخشان است! تا کنون کسی چنين هديه‌يی به من نداده است ... پس دقايقی خيره می‌شوم تا چشم‌هايم می‌سوزد. به کوه می‌روم و فرياد می‌زنم : "پس چرا هديه‌ام را نمی‌دهی؟" و صدايی با وزش باد گفت: "نمی‌دهی؟ کمی انديشيدم و از بازار هديه‌يی خريدم و از قله‌ی کوه فرياد زدم: اين هم هديه‌ات ...  صدايی گفت : هديه‌ات ...  و من در انتظار هديه ماندم تا ديگر طاقتی برای‌ام نماند. پس حالا می‌گويم: "ای دوست کجايی؟ من از کوه و دشت و  دريا گذشتم کجايی تو که مدام می‌گويی همانند منی ...

* متولد فروردين 74، ساکن بلژيک

Ç

 

   آثار شماره‌ی «144»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

زيبايی‌شناسی خشونت

   هنرهای تصويری

چه‌قدرها كه بايد پی دستان‌ات بگردم

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آخرين شهريار: جمشيد شاه (بخش يكم)

   انجمن قلم

در پله صدای دف می‌ماند

   كوچه‌ی آف‌تاب

   بن‌بست ستاره

فرزند اشك و نذر

به قانون همه‌ی كشورهای دنيا

صادق هدايت نمرده عمو جون!

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از سه شاعر

   ادبيات ترجمه و نمايشی

سرچشمه

موسيقی آب گرم

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

   كودكانه

چهار يادداشت