|
|
|
|
||||||||||||||
|
سرچشمه (بخش دوم) هنری ون دايك ترجمهی ستار شکری
بخوانيد: بخش نخست داستان
روز بعد، صبح زود، به كوچههای شهر رفتم چون در بارهی چهگونهگی بازديد از سرچشمه كنجكاو بودم. مردم در آن وقت از راه میرسيدند و از راه كوهستانی كنار رودخانه بالا میرفتند. بعضی تنها و چابك و در سكوت راه میپيمودند و بعضی در گروههای دو يا سه تايی و بقيه در گروههای بزرگتر، و همهگی با شادی و به شيرينی آواز میخواندند و به كار میپرداختند يا در گوشهی خيابانها مشغول صحبت میشدند. من هم به مردی ملحق شدم كه به تنهايی راه میسپرد و از او پرسيدم: "چرا همهی مردم به چشمه نمیروند؟ مگر نه اين كه حيات شهر بسته به آن بود؟آيا راه آن قدر طولانی و صعب است كه تنها قدرتمندان از پس آن بر میآيند؟" او گفت: "آقا! به نظر میرسد شما غريبهايد، چراكه راه كوتاه و آسان است، آن قدر كه بچهها بيشتر از همه از آن لذت میبرند. اگر مردی هم عجله داشته باشد، میتواند به آنجا برود و در اندكمدتی برگردد. اما از آنهايی كه عقب میمانند، بعضی آنانی هستند كه مشغول هستند و بايد از سرچشمه در زمان ديگری ديدن كنند. بعضی بیخيالانی هستند كه زندهگی را سرسری میگيرند و به اين كه از كجا سرچشمه میگيرد نمیانديشند و بعضی هم به سرچشمه معتقد نيستند و به چيزی در بارهی آن گوش فرا نمیدهند." پرسيدم: "چهطور چنين چيزی ممكن است؟ آيا از اين آب نمیآشامند و آيا اين آب مراتعشان را سرسبز نمیكند؟" او گفت: "اين صحيح است، اما اينان چاههايی نزديك رودخانه كندهاند و میگويند اين چاهها خود را پر میكنند و همچنين جویهايی را در باغهايشان كندهاند و میگويند اين جوی ها هميشه در خود آب خواهند داشت، حتا اگر سرچشمه خشك بشود. بعضیشان می گويند كه بی فايده است كه انسان از سرچشمهيی كه ديگری گشوده است بنوشد و اين كه هر كسی بايد چشمهی جديدی برای خود بيابد. پس آنها ساعت بازديد را به جستوجو در كوهستانها در جاهايی كه راهی وجود ندارد، میگذرانند." در حالی كه من به اين مسأله فكر می كردم، به راه خود ادامه میداديم. تعداد زيادی از مردم، همسو با ما در حركت بودند. وقتی به سرچشمه رسيديم كه از شكافی از صخرهها مانند اتاقكی تراشيده در سنگ روان بود و باغ كوچكی از گلهای وحشی در اطراف مسير جاری شدن خود ساخته بود، صدای موسيقی افراد بیشماری را میشنيدم و نام زيبای شخصی را كه به اين سرچشمهی فراموششده زندهگی بخشيده بود. آن گاه دو باره به سمت پايين حركت كرديم، تكتك و در گروهها، در حالی كه مسير رودخانه را تعقيب میكرديم. همان طور كه از باغها میگذشتيم، مردانی را ديديم كه به كناری رفته بودند تا جویهای جديدی در زمينهای لميزرع ايجاد كنند. وقتی وارد شهر شدم؛ چرخهای آسياب ذرت را ديدم كه با چابكی بيشتری میچرخيدند و زنان را كه با كوزههای خود از آنجا میآمدند تا از آبراهههای مملو از آب در گوشه و كنار كوچهها آب بگيرند و بچهها را كه میخنديدند، چون حوضچههای مرمرين انقدر پر بودند كه می توانستند در آن آبتنی كنند. آب به فراوانی در همه جا وجود داشت. برای هفتههای متمادی در شهر سالوما ماندم در حالی كه صبحگاهان از راه كوهستانی بالا میرفتم و به روزهای كاری و شبانگاههای مختص تفريح باز میگشتم. در ميان اهل شهر دوستانی يافتم نه تنها در ميان زائران سرچشمه، بلكه ميان آنانی هم كه میماندند، چراكه بسياری از آنها نيز مهربان و سخاوتمند بودند، امانتدار در كارشان و مطبوع در مصاحبت. با اين وجود در رابطهی بين من و آنها كاستیيی وجود داشت. حرارت استقبال و پذيرايی گرمشان باعث قبول نحوهی استدلالشان نمیشد. آنها ذاتا از آن گروه مردمان بودند كه هميشه در يك مكان زندهگی میكنند. حتا در افكار خود تا فاصلههای دور پيش نمیرفتند. اما من هميشه جوينده بودهام و جهان در نظر من بيشتر مكانی برای جستوجو بوده است تا اين كه در گوشهيی از آن بمانم و هرگز از نقاط ديگرش ديدن نكنم و اين چيزی بود كه مردم سالوما متوجه نمیشدند و درست به همين خاطر هميشه برایشان غريبه و بیگانه به نظر میرسيدم يا يك ميهمان. دايرهی بیتغيير زندهگانیشان مانند ديواری نامرئی بود و با برترين ارادهی خود در جهان نمیدانستند چه طور مرا به درون آن دايره بكشانند. و من نيز به سهم خود، اگرچه به خوبی آرزويشان را برای صلح و آرامش درك میكردم، روشی را كه اين آرزو بايد متحقق میشد، درست درك نمیكردم و از آرامشی كه به نظر آنها كامل و دائمی به نظر میرسيد برخوردار نبودم. در باغهايشان هميشه يك نوع گل میديدم كه هيچ كدامشان عالی و كامل نبودند. در جشنهايشان هميشه يك نوع غذا را میچشيدم كه هيچ كدامشان پايانی بر گرسنهگی نبودند. در صحبتهايشان همان واژهگان هميشهگی را میشنيدم كه هيچ يك به ژرفای انديشهها راه نمیجست. سكوت و يك بعدی بودن وجودشان مرا گيج میكرد و به حيرتام وا میداشت. آنچه برای آنها هميشهگی بود برای من گذار بود. آنها ساكن بودند و من رهگذر. تنها كسی كه در شهر سالوما با احساس راحتی میكردم، «روامی» بود، دختركی كه نوهی كوچك پيرمردی بود كه در خانهاش به سر میبردم. برای او كه دختركی سيزده ساله بود، با ديدهيی نيك به جهان و مملو از شادی، دايرهی عادات زندهگی، هنوز به روزمرهگی تبديل نشده بود. او در احساس كردن و پاسخ دادن به تازهگی هر روزی كه متولد میشد، تردست بود. وقتی پرندهيی غريب از كوهستان به باغها میآمد، او بود كه میديدش و به آن فكر میكرد. او بود كه اغلب اوقات با من در راه سرچشمه قدم میزد. صبحگاهان با من به مراتع میآمد و تقريبا هر روز گلهای وحشیيی پيدا میكرد كه برای من تازهگی داشتند. غروب آفتاب مرا به بازیهای شادمانهی بچهها میبرد، جايی كه قوهی تخيلاش هرگز از انجام ديگرگونهی بازیهای آشنا در نمیماند. در زمان تاريكی در آلاچيقی پوشيده از پيچك كنار من مینشست و از من در بارهی گلی كه در جستوجويش بودم، میپرسيد، چون با او در مورد هدف جستوجويم بسيار صحبت كرده بودم. میپرسيد: "آبیست؟ همانقدر آبی كه تيزك آبی كنار جویبار؟" "بله! از تيزك آبی خيلی آبی تر هست، همانقدر كه رودخانه از جویبار عميقتر است." میپرسيد: "و درخشانه؟ مثل قطرههای ژاله كه در مهتاب بدرخشند؟" "بله! از قطرههای ژاله درخشانتره، همانقدر كه خورشيد از ماه روشنتر است." "آيا شيرين است؟ به شيرينی پيچك درروزهای گرم؟" "بله! از پيچك خيلی شيرينتر است، همانقدر كه شب آرامتر و شيرينتر از روز است." میپرسيد: "دوباره برایام تعريف كنيد. كی ديديدش؟ چرا به دنبالاش هستيد؟" "يك باره وقتی پسربچهيی بودم، درست همسن و سال تو، ديدماش. خانهمان رو به تپهها بود، در دوردستها و در غروب به رنگ آبی ملايمی در تضاد با آسمان شرق بود. همان روزی بود كه پدرم را در زمين كوچك مخصوص تدفين، كنار درخت سرو، خاك كرده بوديم. آنجا مقبرهی پدرش و پدر پدرش بود و مكانهايی هم برای مادرم، دو برادرم، برای خواهرم و من قرار داشت. وقتی همه به خانه رفتند، همهشان را شمردم. بالا و پايين میرفتم و زمين را اندازه میگرفتم. برای همهگی ما به اندازهی كافی بود و در گوشهی غربی، جايی كه درخت نارون جوانی رشد میكرد، جای من بود چون من جوانترينشان بودم. در آن زمان درخت نارون چه اندازه میشد؟ قبلا به چنين چيزی فكر نكرده بودم. به نظر می رسيد مرا ناراحت و بیقرار میكرد. آرزوی چيزی را داشتم. نمیدانستم چه چيزی. دوست داشتم جهان را ببينم و پيش از آن كه مجبور شوم زير ان درخت نارون بخوابم، سعادت را بچشم. بعد به كوهستان آبی مملو از سايهها و رؤيايی نگاه كردم، يعنی مرزهای كوچكی كه میشناختم." ادامه دادم: "بعد آنجا در ميان شكافی در بلندترين قلهها، چيزی شگفتانگيز ديدم، چراكه به نظر میآمد جايی را كه نگاه میكردم نزديكتر و نزديكتر میآمد. درختان و صخرهها و سرخسها و جادهی سپيد و پيچاپيچ را جلو رويم میديدم. تپههای پيچاپيچ مانند برگ از هم باز شده بودند و در قلبشان گلی آبی ديدم. انقدر درخشان و زيبا كه چشمانام در حين نگريستن پر از اشك شد. مانند صورتی بود كه به من لبخند میزد و وعدهيی میداد. ان گاه صدايی شنيدم، مثل صدای شيپوری در دوردستها كه مرا به خانه میخواند و همان طور كه گوش میدادم، گل در تاريكیهای كوهستان ناپديد شد." روامی پرسيد: " آيا تعقيباش كردی؟ آيا از خانه رفتی؟ چهطور؟" "بله، روامی! وقتی زماناش فرا رسيد و به محض اين كه آزاد شدم، به سفرم پرداختم و خانهی من در پايان اين سفر خواهد بود، هر جايی كه باشد." "و گل؟ دو باره ديدیاش؟" "يك بار وقتی جوان بودم ديدماش. پس از سفری طولانی در دريای توفانی به بندرگاهی آرام رسيدم و آنجا عزيزترين دوستام با من وداع كرد، چون به كشور خود و خانهی پدریاش باز میگشت، اما من هنوز سفر میكردم. همان طور كه در دماغهی كشتی ايستاده بودم و در مسير آبی دريا راه میسپردم، در موجهای درخشان، جزيرهيی كوچك ديدم كه ساحلی با ماسههای نقرهفام و سرازيریهايی از زيباترين رنگهای سبز داشت و درست در وسط جزيره گل آبی رشد میكرد، به شكلی عجيب بلند و خيرهكننده، درخشانتر از ياقوت دريا. بعد صدای شيپور از دوردست، سوار بر امواج به گوشام رسيد و همان طور كه صدا میآمد، لايهيی از مه جزيره را پوشاند و ديگر نتوانستم گل را ببينم." "آيا جزيرهيی واقعی بود؟ هيچ وقت توانستی پيدايش كنی؟" "هرگز! چون كشتی از سوی ديگر حركت كرد، اما يك بار ديگر گل را ديدم. سه روز پيش از آن كه به سالوما بيايم. در حاشيهی صحرا قرار داشت، نزديك، درست زير سايهی كوهستان مرتفع. تنهايی عجيبی احاطهام كرده بود، انگار تنها موجود زنده روی زمين بودم، در آرزوی خانهی آدميان. بعد وقتی صبح از خواب برخاستم و به لبهی تاريك كوهستان نگاه كردم، در زمينهی آبی درخشان آسمان، گل آبی را ديدم كه شفاف و استوار ايستاده بود تا آن حد ژرف و زلال میدرخشيد كه آسمان در اطرافاش پريدهرنگ مینمود. آن گاه پژواك شيپور در دوردستها از تپهها پايين آمد، خورشيد برآمد و گل در روشنايی محو شد. پس من هم برخاستم و آن قدر به سفر ادامه دادم كه به سالوما رسيدم." كودك پاسخ داد: "و حالا اينجا پيش ما هستيد. ايا برای مدتی طولانی پيش مان نمیمانيد؟ ممكن است گل آبی را اينجا بيابيد. انواع مختلفی در مراتع وجود دارد. هر روز به نوع جديدی بر میخورم." همانطور كه شبانگاهان به سوی خانه میرفتيم، دستاش را در دستام گرفتم و گفتم: "تا جايی كه بتوانم میمانم، روامی! اين را كه اين مدت زمان چهقدر است نمیتوانم بگويم چون با تو انگار در خانهام، با اين حال محلی كه در آن سكنا میگزينم، همان محلیست كه گل در آنجا میرويد و وقتی صدا مرا بخواند بايد به راه بيفتم." او كه تقريبا با شك نگاهام میكرد، گفت: "بله، فكر می كنم درك كنم، اما هر جا كه بروی اميدوارم عاقبت گل را پيدا كنی." در واقع به رغم دلپذير بودن دوستی روامی و آرامش زندهگی در سالوما، مسائل زيادی در شهر وجود داشت كه باعث آزارم شده ناآرامام میساخت. من معنای آنچه را پيرمرد در بارهی سايهيی كه در افكارش وجود داشت و به من گفته بود، درك كردم. چراكه بعضی در شهر میگفتند ساعاتی كه وقف ديدن از سرچشمه میشد، در واقع به هدر میرفت و اين كه بهتر بود اين زمان را صرف جمعآوری آب از حوضچههايی میكردند كه در فصل باران در كوهستانها به وجود آمده بودند و يا صرف حفر چاه در حاشيهی صحرا. ديگرانی هم به تازهگی به شهر آمده بودند كه اين گونه تعليم میدادند كه سرچشمهيی در كار نبوده و داستان مرد بی نوايی كه آن را بار ديگر باز كرده بود افسانه بوده و اين كه ساعات زيارت در واقع صرف رؤياپردازی میشد. بسياری حرف آنها را باور میكردند و تعداد بيشتری هم میگفتند اهميت نداشت كه صحبتهای آنها صحت داشته يا نه و اين كه عدهيی به زيارت چشمه میرفتند يا نه از اهميت اندكی برخوردار بود، به شرطی كه در باغها كار میكردند و از حوضچههای مرمرين و آبراههها به خوبی نگهداری میكردند و جویهای جديدی در مراتع حفر میكردند، چراكه آب هميشه از گذشته تا آينده به وفور موجود بود. من كه به اين سخنان گوش میكردم به اين فكر می افتادم كه عاقبت شهر چه میشد و حينی كه اين ترديد در من به قوت وجود داشت، نيمه شب در قلهی كوهستان، صدای ضعيف شيپور را شنيدم و حينی كه میرفتم تا محل صدا را بيابم، از نقاب درخشان راه شيری هيأت شكوفهيی با رنگ آسمانی را ديدم كه به نظر میرسيد وقتی كه من نگاهاش میكردم، گلبرگهايش میافتادند و محو میشدند. پس با مردی كه در خانهاش آموخته بودم ساعات زيارت را، سرچشمه را و مردی را كه آن را دو باره گشوده بود گرامی بدارم، وداع گفتم، دسته و پيشانی روامی كوچك را كه در قلبام جا باز كرده بود، بوسيدم و اندوهگين از شهر كورما رهسپار سرزمينهای ديگر شدم تا گل آبی را بيابم.
ادامه دارد ...
|
|