|
|
|
|
||||||||||||||
|
در پله صدای دف میماند تأملی بر رمان «از پله صدای دف میآيد» اثر «بابک طيبی» اميد بلاغتی
«من میبينم، ولی از چيزهايی که نمیبينم حرف میزنم و در اين موقع است که خوانندهی من بهتر از من میداند من چه میبينم.» يدالله رؤيايی
هميشه معتقدم دلايل زيادی در خوانده شدن، تأثيرگذاری و ماندگاری يک اثر وجود دارد. به نظرم در ميان همهی اين دلايل، دليلی فراموششده در ادبيات داستانی ايران باعث تأثيرگذاری اين رمان میشود: «جسارت در کنار شناخت»! به نظرم سالها با ناديده گرفتن آثار نويسندههای تأثيرگذار دو نگاه تأسفبار بر ادبيات داستانی ايران حاكم بوده است. نگاه اول: نگاه محافظهکارانهی نويسندهگان برجستهيیست که با چاپ آثارشان و رسيدن به جایگاهی مشخص مدام دست به تکرار خودشان و آثارشان زدهاند. اين گروه به دليل ترس از عدم موفقيت در تجربه کردن حوزههای متفاوت و از دست دادن جایگاهشان، يا ترس از برچسب خوردن و انگ خوردن (همان بازیهای روشنفکرمآبانه و سياسیبازی) در خودشان متوقف شدهاند. به نظرم در اين گروه حتا میتوان از برجستهترين (نمیگويم تأثيرگذارترين) نويسندهگان نسل سوم هم نام برد. اين گروه بیشک از عدم جسارت رنج میبرند. نگاه دوم: نگاه نسلیست که روح جسور و جستوجوگری دارد. بدون هراس از دست دادن جایگاهاش و برچسب خوردن، حوزههای متفاوت را تجربه میکند، ولی رنج بزرگتری دارد و آن عدم شناخت است. افتادن در جريانهای بی ريشه و اصالت، ادا و اطوارهای مثلا پست مدرن، ساختارشکنی بدون شناخت از ساختارهای کلاسيک و مدرن (از تکنيکهای داستاننويسی بگيريد تا هر چه به ادبيات بر میگردد)، جنجالهای ژورناليستی و تريبونی و ... میشود يک هيچ بزرگ! (البته هنوز داستاننويسی اين اقبال را داشته که شبيه شعر با جريان داستان «متفاوط» روبهرو نشده است.) پيوستن اين دو نگاه در نهايت میشود مثلا ويژهنامهی داستان روزنامهی شرق در تير ماه يكی دو سال قبل. به زحمت يکی دو داستان چشمگير در آن میتوان ديد – بهتر است بگويم میتوانم ببينم. هرچند با خواندن نقدهای نوشته شده (که اکثرا چهرههای برجستهی عرصهی نقد و داستاننويسی نوشتند) بر داستانهای اين ويژهنامه قطعا به اين نتيجه میرسيد که نوشتههای من تا اينجا چرت و پرت و زاييدهی توهمات ذهن من است، وگرنه همه چيز رو به راه است! رمان «از پله صدای دف میآيد» تجربهيی جسورانه و با شناخت عميق از ادبيات داستانیست در حيطهی ادبيات انقلاب. چرا میگويم جسورانه و با شناخت عميق؟ رمان با تصوير کردن زندهگی شخصيتی واقعی، میخواهد هم خود آن شخص هم دورهيی را کنکاش كند. اوائل انقلاب دورهيیست بیشک حساس و چالشبرانگيز. به همين دليل مخاطب از طيفهای متفاوت با حساسيت رمان را میخواند. قضيه زمانی پيچيدهتر میشود که خواننده متوجه میشود اين شخص «دکتر فقيهی»ست. او در 19 مهر 1360 به دست يکی از اعضای سازمان مجاهدين خلق ترور شده است. خواننده که حتا اگر قبل از خواندن کتاب از سر حواسپرتی به جلد کتاب و ناشرش نگاه نکرده است، لحظهيی به جلد کتاب نگاه میکند (نشر شاهد). خوانندهی اول: دست در موهايش میکند. سيگاری گوشهی لباش میگذارد. در يک حرکت آهستهی سينمايی فندکاش را روشن میکند و سيگار گوشهی لب را میگيراند و با نگاهی به دوردست (انگار که لحظهيی تمام رنجهای عالم بر دوشاش فرود آمدند) زير لب میگويد: "رمان نوشتن واسهی آدمکشا!" «شنيدم میخواهی در مورد آدمکشا کتاب بنويسی. نهادينه کردن خشونت راههای ديگهيی هم داره!» (ص 1،پاراگراف اول) اما برگ میزند صفحات را تا ببيند چه خبر است! خوانندهی دوم: سر بیمويش را میخاراند. با نگاهی حکيمانه به اعضای خانوادهاش - انگار که تمام رازهای ناگفتهی جهان در اين نگاه نهفته است - با صدايی بلند و رسا میگويد: "احسنت! خدا خيرشان بدهد! تا میتوانند بايد از اين کتابها چاپ کنند.انقلاب مديون فقيهیهاست! من خودم يادم نمیرود، اين مرد حتا يک شب هم نماز شباش ترک نمیشد. البته من خودم نديدم از ديگران شنيدم، ولی برای آدم فاضل، دانشمند و متدينی مثل او نماز شب خواندن امری طبيعی بود. البته اميدوارم اين نويسندهی جوان که حتما از نيروهای ارزشی هست، حق مطلب را در بارهی اين شهيد والامقام ادا کرده باشد!" و برگ میزند تا ببيند چه خبر است! خوانندهی سوم: شروع به خواندن فصل دوم میکند! طيبی وارد حوزهيی چالشبرانگيز شده است که بیشک جسارت و شناخت میخواهد. او خوانندهيی دارد که قضاوت پيش از خواندن در ناخودآگاهاش ريشهيی فرهنگی تاريخی دارد، اما طيبی هوشمندانه با نگاهی کاملا خاکستری و بیطرف به تمام شخصيتها - از فقيهی گرفته تا کسی که او را ترور کرده - و با آگاهی و استفادهی درست از تکنيکهای داستاننويسی، بر اساس شنيدهها، تحقيقات و در نهايت نگاه شخصی خود زندهگی فقيهی را در فضايی کاملا داستانی نوشته است. در فصل اول رمان، مخاطب با فضايی کاملا مستند روبهروست، آن چنان که گمان میکند اثر يک زندهگینامهی کاملا مستند در بارهی شخصيت دکتر فقيهیست، مثلا با بيان نظرات افراد مشهور در بارهی اثر، بيان نکات مربوط به تحقيق و ... - «امين فقيری میگويد ...» (ص9، پاراگراف دوم). اما از فصل دوم به بعد قضيه متفاوت میشود و مخاطب وارد فضايی کاملا داستانی میشود. روايت اشخاص متفاوت در لابهلای هم میآيد. طيبی روايات متفاوتی را در شکلی داستانی به پيش میبرد تا شخصيت فقيهی و التهابات آن دوره را تصوير کند. اين بخش از کتاب تا فصل هشت ارجاعات بيرون متنی ندارد و در عين حال خبری از مستندات تاريخی هم نيست. رمان از فصل هشت اوج میگيرد و توانايیهای نويسنده مشهودتر میشود. ديگر فقيهی نقطهی محوری رمان نيست. در فصل هشت خاطرات پرستاری را میخوانيم که در بيمارستانی در کردستان اوائل انقلاب در آن فضای رعبآور در حال خدمت است: «خيلی دوست دارم اگر بمبی کار گذاشتند يا ماشينمان را با آر.پی.جی زدند ...» (ص 94، پاراگراف آخر) فقيهی تنها در آن بيمارستان حضور دارد تا بهانهيی باشد برای تصوير کردن آن فضای تلخ! در فصل نه نوشتههای يکی از اعضای سازمان مجاهدين خلق به سران سازمان را میخوانيم که در حال تحقيق در بارهی فقيهی و متقاعد کردن سازمان به ترور فقيهیست: «از 347.د به 278.م مسؤول محترم شاخهی ت53ف ...» (ص 96، پاراگراف دوم) در فصل يازده يکی از اعضای ساواک که حالا با وقوع انقلاب فراری شده است و در فضايی اسفبار و وحشتناک زندهگی میکند، در نامهيی به مهندس فقيهی، برادر دکتر فقيهی، از خدمات خود به دکتر فقيهی میگويد و نوشتهها و تحقيقات ساواک در بارهی فقيهی را بيان میکند و از مهندس فقيهی کمک میخواهد: «تعجب نفرماييد چرا پاکت نامه مهمور به مهر ادارهی پست نيست.» (فصل 11، خط اول) در فصل سيزده راوی با تلنگری به ياد میآورد که نبايد سرنوشت کسی که فقيهی را ترور کرده فراموش کند. او صحنهی بازجويی و اعدام قاتل فقيهی را بازسازی میکند و چه هنرمندانه اين کار را میکند: «س: "اسم؟" ج: "چند بار بگويم؟ هوشنگ!" (ص 160، پاراگراف آخر) در فصلهای بعد، راوی ادامهی تحقيقاتاش را تمام میکند. تا فصل آخر مخاطب حضور خود را در فضايی نيمهداستانی نيمهمستند پذيرفته است. هر چند نوع پرداخت مدارک ساواک و سازمان مجاهدين خلق و حتا برخی اشارههای نويسنده اين فرضيه را برای مخاطب پررنگتر میکند که در فضايی بيشتر مستند قرار دارد تا داستانی، اما در فصل آخر زاويهی ديد در تغييری به من راوی تبديل میشود. من راوی دو باره به مرور کوتاه قضايا و تحقيقات میپردازد و اين بار بیپرده به مخاطبِ خودش میرساند اثری که خوانده نه تنها واقعيت محض نيست بلکه جنبهی داستانی آن غالب بر مستنداتاش است: «آن ساواکی که يکی دو جمله به مهندس گفته بوده چه طور است؟ نمیتواند نامهيی به منهدس بنويسد و خاطرات ديگران هم از زبان او بيايد؟» (ص 181، پاراگراف آخر) مخاطب متوجه میشود که حتا هتلی که راوی در آن بوده (با آن فضاسازی سينمايی خوب) وجود ندارد. مخاطب مجبور است شبيه راوی دو باره به مرور اتفاقات بپردازد. مخاطب که حالا هيجاناتاش فروکش شده مجبور به انديشيدن و تأمل است. مخاطب احساس نياز میکند که بايد دو باره به شرايط حاکم بر دکتر فقيهی، خانواده و اطرافياناش، قاتل فقيهی، آن عضو سازمان مجاهدين خلق و آن فرد ساواکی بينديشد. بايد صفحات رمان را دو باره بازخوانی کند. او حالا میداند به بازخوانی داستانی از مستندات دورهيی تاريخی به بهانهی زندهگی شخصيتی واقعی از نگاه نويسنده نشسته است. مخاطب ناچار به ستايش نويسنده است. تعليقهای هوشمندانه و قوی، استفادهی خلاقانه از لحن برای بازسازی شخصيتها، تصويرسازیهای قوی، نگاه بیطرفانه به شخصيتها و پرداخت خاکستری آنها، جعل مدارک در خدمت داستان و پيشبرد روايت و باورپذيری آن هنر نويسندهگی طيبی را نشان میدهد و دادن تصويری شفاف و منصفانه از جريانات سياسی و اتفاقات سالهای 57 تا 60 نشان از شناخت و تحقيقات کامل طيبی از اين دوره دارد. نکاتی که بايد به آنها اشاره کنم: 1- در بخشهای کمی از کتاب، طنز پنهان، تلخ و گزندهيی جريان دارد که دوست دارم به عنوان يکی از نقاط قوت کتاب به برخی از آنها اشاره کنم. «يک دقيقه قبل از مواجهه با آن مقام دولتی، او را در خانهاش تصور میکنی که با زن و بچه سر سفرهی شام نشسته ديزی میخورد!» (ص 86، پاراگراف دوم)، «حتا آن دو کلام حرف کتابی و لفظ قلم هم که پدربزرگ میگويد، عموها يادش داده بودند که اينجانب افتخار مینمايم چنين فرزند رشيدی ... پيرمرد بيشتر به درد اين میخورد که از خاطرات سربازی زمان رضا شاه بگويد ...» (ص 155، پاراگراف دوم)، «جنازه مشکوک به نظر میرسد. با آن شلوغی نمیشده معطل کنند، با همان برانکارد و تخت گذاشتند در آمبولانس. به سپاه بردند. پای قاتل به زمين نرسيده بوده که تحويل خانوادهاش میدهند ...» (ص 158، پاراگراف دوم). 2- چند مدت پيش نقدی از «لاله زارع» بر اين کتاب خواندم: «اصل عدم قطعيت، چهارشنبه 23 خرداد 86، روزنامهی کارگزاران». بايد يادآوری کنم هميشه اين ديدگاه را داشتهام که بر خود نوشتههای انتقادی هم بايد نقد نوشت. با اين که نقد زارع را در مجموع حاصل قلمی آگاه و متخصص میبينم، اما ذکر چند نکتهيی مهم در بارهی نقد وی لازم است. من بااين تلقی لاله زارع که رمان را در ژانر زندهگینامهی داستانی قرار میدهد - و ديگرانی که به اين قضيه معتقدند، مخالفام. معتقدم اين شيوهی برخورد با هر اثری سخت سنتی و فرسوده است. اصلا همين قرار دادن اثری مدرن در يک ژانر حاصل ديدگاههای منتقدان چند دههی پيش ادبيات است. قبول که اين رمان اصول زندهگینامهنويسی مدرن را در خود دارد، اما اين نکتهی تنها کافی نيست. مقايسهی اين رمان با اثری مثل دزيره از پايه غلط است. اصلا اين که قواعد حاکم بر يک اثر، شبيه يا نه، خود قواعد حاکم بر يک ژانر باشد، مايهی تصميمگيریيی عجولانه است که آن اثر را در ژانری تقسيمبندی کنيم. من به شباهت اين رمان با آثار سينمايی که اصطلاحا فيلمهای مستند داستانی میگويند اشاره میکنم. در چنين آثاری مرز بين واقعيت و جهان ذهنی سازندهی اثر، مرز خيلی باريک و گاه مبهم و نامشخصیست. تلقی نويسنده يا فيلمساز از واقعيت مهم است (واقعيت در خدمت پيشبرد اثر است). و به همين دليل، رمان طيبی کاملا از ژانر زندهگینامه، چه داستانی چه غيرداستانی، هوشمندانه دور میشود. بر مخاطب در فصل آخر رمان روشن میشود که بايد اين پيشفرض که تنها کتابی خوانده است برای شناختن شخصيت فقيهی و نقاط مبهم و روشن زندهگی او باطل است. او با غافلگيری فصل آخر مجبور به دوبارهخوانی و کشف مجدد اثر، شخصيتها و آن دورهی تاريخی میشود. گذشته است ديگر زمانی که نمیشد به مخاطب در اوج فراز و فرودهای هيجانیاش فرمان ايست داد. طيبی اين فرمان را به مخاطباش میدهد تا به مخاطب يادآوری کند زندهگی فقيهی بهانهيیست برای کند و کاو در برههيی از تاريخ معاصر از منظری خاص. همين نکته اين اثر را فرسنگها از زندهگینامهنويسی دور میکند، چراکه در زندهگینامه، شخصيت عنصر محوریست، اما در اين رمان، کند و کاو نويسنده در برشی از زمان. اين اتفاق نو و خلاقانهيیست. اما بیشک هيچ اثر عاری از نقد نيست. شخصا، انتقادهای من به اثر اين است: - برخورد راوی در فصل اول، که برای مخاطب قطعا خود نويسنده را تداعی میکند، با شخصيت «فرق وسطو» که نمونههای زيادی از اين تيپ آدمها را در ادبيات ديدهايم و خصوصياتاش در رمان باورپذير است، همراه با قضاوت و دور از آن نگاه خاکستری حاکم بر کليت اثر است. ديالوگها و مونولوگهای اين فصل در بخشهايی برای من آزاردهنده بود: «جوجه! سال 69 که من اومدم تو فضای ادبيات، تو فقط پنج سال داشتی ...» (ص 1، پاراگراف دوم) يا «اين اسم الآن به ذهنات آمده، به خاطر موهاش و آن واو شيرازیها که اصرار دارد هر طور شده به تهلهجهی روستايیاش بتپاند ...» (ص 2، پاراگراف اول) به نظرم طيبی بدون اين سطرها هم توانسته است شخصيت فرق وسطو و قضاوتهای از پيش تعيينشدهاش را پردازش کند. - نکتهی ديگر که در فصل اول و فصل آخر به نظرم مخاطب را آزار میدهد، دفاع نويسنده از خودش، بيان بیطرفی و نگاه خاکستریاش به شخصيتهای اثرش و بيان دلايلاش برای نوشتن اين رمان است. به نظرم، مخاطب آگاه و منصف که دغدغهی ادبيات و هنر دارد با خواندن رمان کوچکترين شکی به صداقت نويسنده نخواهد کرد. اين دفاعيات کمکی به رمان نمیکنند و میشود به راحتی حذفشان کرد! «تو که میدانی من نگاه شاعرانه و آرمانی به آدمها ندارم. موقعيتها برایام مهماند.» (ص 3، خط اول) يا «بهاش میگويم وسطهای تحقيق هم میخواستم اين کار را ننويسم و يک جوری از زيرش در بروم، نمیدانم «آدمکش» خواندن تو سر لجام آورد که بنويسم يا «موفق باشيد» آن پزشک حاذق.» (ص 183، پاراگراف اول) رمان «از پله صدای دف میآيد» تجربهی مهمی در ادبيات ايران است هم به لحاظ جایگاه ادبی و هنری که زمان به آن خواهد بخشيد هم اثبات مجدد اين حکم که هميشه مضمون بیتقصير است، مهم چهگونهگی نويسش است نه آنچه نوشته میشود.
|
|