|
|
|
|
||||||||||||||
|
آخرين شهريار: جمشيد شاه (بخش يكم) محمود كوير
درآمد خاورشناسان بیگانه و داخلی روزگاری کوشيدند تا تاريخی بنويسند که در آن اروپاييان سرور دنيا باشند و تمدنشان کهنتر از ديگر مردمان جهان تا بتوانند بر سر آنان سرور باشند. بنا بر اين تاريخی نوشتند که در آن تمدن ايرانيان نزديک دوهزار و پانصد سال پيش و پس از جدايی از اروپاييان و کوچ به داخل ايران بنا نهاده شده و تمدن اروپاييان بيش از سه هزار سال دارد. پس ما هرچه داريم از غرب است. ما نيز اين داستان تلخ و بدون گواه را پذيرفتيم و خوانديم و بازگو کرديم. و اين درست نبود. تمدن ايران کهن، بيش از دههزار سال پيش، در بلخ و سيستان و گيلان و کاشان و کردستان و خوزستان پا گرفت و بر کنار رودخانهها و دريای مرکزی ايران بود. شهر سوختهی سيستان و سيلک کاشان و زيويهی کردستان و ... امروز دهان گشودهاند و سخن از کهنترين و درخشانترين تمدن و فرهنگ جهان در سينهی خويش دارند. سپس دريای مرکزی خشکيد و کوير پديدار شد. مردمان بسيارتر شدند و به هر سوی کوچيدند و هند و اروپا را خانهی خود کردند و تمدن و دانش و فرهنگ را از داخل همين فلات به هر کجای جهان بردند. ايرانيان بر پشت اسبان خويش فرهنگی درخشان و تابناک را با اسطورهها و افسانهها و داستانها و دانش و دانايیها در هر جای جهان پراکندند. چنين است که امروز از ايرلند تا هندوستان و چين داستانهای شاهنامه را با اندکی تفاوت میتوانيم بيابيم و بدانيم که خنياگران و گوسانها و کوليان و عاشقها و بخشیها و درويشان ايرانی بودند که در سينهی تنبورها و کشکول دوششان و دل دل تار و ربابشان، اين داستانها و حماسهها را با داستانهای بومی در آميختند و در جهان پراکندند. اين فرهنگ والا و انسانی و پرشکوه جهان را روييدنی و باليدنی میدانست. در آن زن و مرد همبر و همبالا از ميان ريواسی میرويند. آشتی و خرد و مهر و مدارا بر آن میتابيد. زنان در کشت و ورز و سفالگری و بافتن و رشتن و خانهسازی نقش نخست را داشتند. زنخدايانی چون مهر و چيستا و رام و آناهيتا در دل و جان هستی میباريدند و میفشاندند. هستی هر پگاه از عشقبازی شادمانهی بهرام و رام تولدی ديگر میيافت. اين فرهنگ را چه کسانی بنيان نهادند؟ اسطورهها و افسانهها چه میگويند؟ اين افسانهها و اسطورهها، نقشی خيالانگيز از دانش و آرزوها و اميدهای انسانی هستند. در اساطير يونان، اين پرومته، خدازادهيی گستاخ و شورشیست که آتش و هنرها و دانش و نوشتن و خانهسازی را از بارگاه خدايان میربايد و به نزد انسان میآورد. پرومتهی پيشدانش به همين گناه در کوهها به بند کشيده میشود تا عقابی جگر او را از هم بدرد. اساطير ايرانی بنا بر شاهنامه چه روايتی دارند؟ در شاهنامه اما بار دانايی بر دوش يک تن نيست. بذر دانايی را آدميان بر زمين میافشانند. شاه و خدا و آدمی در هم آميخته و در هم و با هم اند. دنيای اساطير ايرانی در هالهيی از اخلاق نهان شده است. والاترين انديشهها و فلسفه در نگرش به هستی و انسان در آن موج میزند. آدمیزادهگان شاهنامه بسيار بااخلاقتر از خدازادهگان اساطير يوناناند. خدايان و خدازادهگان يونانی بسيار بيشتر زمينی و انسانی هستند. آدميان و آدمیزادهگان ايرانی بسيار آسمانی و خدايی هستند. شاهنامه میکوشد تا بين اين دو انديشه ترازی بر پا کند. شاهنامه پلیست بين انسان و آسمان. فردوسی بر اين باور است که اين انسان است که بايد بر آسمان بر شود.
در تاريخ اين سرزمين اما گرهگاهها و گذرگاههايیست پر از شور و شيدايی و خوف و خرابی. اين که چرا امروزه، روزگار ما بدينگونه است، سببهايی دارد که به گمانام يکی از آنها تاخت و تازهای بنيانکن و هستیسوز و خانومان بر باد ده بیگانهگان بوده است. سخن اين است که در آن روزگار بلوا و غوغا، در روزگار تازش و يورش بیگانهگان، ما چه کرديم. بر ما چه رفت؟ اين سلسله نوشتار بر سر آن است که پاسخی بيابد به همين پرسش. پس نگاهی خواهيم داشت به آخرين شاهان. آنان که رفتند و ايران در دست بیگانهگان افتاد: جمشيد، داريوش سوم، يزد گرد سوم، جلالالدين خوارزمشاه، لطفعلی خان زند و ... در اين راه اما هم به تاريخ و هم به افسانهها و اسطورهها نگاه کردهام تا بدانيم مردمان و هنرورزان اين قوم به اين داستان چون نظر کردهاند. در اين گذر و اين سلسله نوشتار به چند نکته میرسيم که نخست اينها را مینويسم تا هنگام خواندن به آنها توجه کنيم:
با جمشيد جمشيد هفتصد سال فرمان میراند. جمشيد که تخت جمشيد، اين بهشت زمينی با درختان سنگی، را بر زمين بنا نهاد. جمشيد که جام جم داشت و با جام خويش اساطير و ادبيات ايران و جهان را در نورديد. جمشيد که نام نخستين انسان از اوست: جم يا يم که با يمه از داخل گلی روييدند. يم و يمه يا همان مشی و مشيانه که مريم و مسايا يا مسيح نيز از نام اوست. جم همان دو قلوی يگانه، همان نيمهی روشن و تاريک هستی، همان نيمه مرد نيمه زن اساطير ماست. جمشيد يكی از سلاطين باستانی ايران است، چنانكه در يسنای نهم اين طور آمده است:
جمشيد در اوستا با دو صفت هووتوو و سريره آمده است كه اولی در تفسير پهلوی و به هورمك يعنی دارندهی گله و رمهی خوب و دومی به معنی زيبا و خوشگل ترجمه شده است. در گاتها يك بار از جمشيد ذكری به ميان آمده و يم خوانده شده است، بعدها در بقيهی قسمتهای اوستا جزء دوم يعنی خشئت به آن افزوده شده است. تخت جمشيد نماد باغ بهشت است. به جای درختان بهشتی، ستونهای سنگی از دل گلهای نيلوفر كه زهدان آفرينش است، روييدهاند و حيوانات بهشتی چون گاو و اسب و شير، بر اين درختان سنگی روييدهاند و آن را آرايش میدهند. جمشيد آفرينندهی نوروز و آتش است و نام اين كاخها كه برای برگزاری نوروز و گرامیداشت آتش و نور و تبرك بخشيدن به گياهان و حيوانات ملل مختلف جهان بر پا شده بود، نيز تخت جمشيد است. اين بنا نه برای پایتختی نه برای مقاصد نظامی بنا شده بود، بلكه باغی بود برای پذيرايی و تبرك. ابن بلخی در فارسنامه در بارهی تخت جمشيد مینويسد: «هر كجا صورت جمشيد به كنده گرد كندهاند، مردی بوده است قوی. كشيدهريش و نيكروی و جعد موی و در بعضی جاها صورت او گرد است و چنان است كه روی در آفتاب دارد.» آرتور پوپ در كتاب هنر ايران، آن را شهری مذهبی میخواند و مسعودی در مروج الذهب آن را معبدی بزرگ با تصاوير پيامبران میشناسد. مهرداد بهار آن را باغی با درختان سنگی مینامد. در فرگرد دوم ونديداد، بسيار از جم سخن رفته و ساختن بهشت جم يا ورجمكرد، چنين فرمان داده شده است: «در آنجا جوی آبی جاری نما. چراگاهان فراهم كن. خانهها و سراها و سردابها و ايوانها و رواقها بنا نما. تخمهای مردان و زنانی كه در روی زمين بهترين هستند در آنجا جمع كن. همچنين تخمهای جانورانی كه بزرگتر و بهتر و زيباترين هستند در آنجا گردآور. از ميان گياهان آنچه بلندتر و خوشبوتر است و از ميان غذاها آنچه لذيدتر و خوشبوتر است، تخمهای آنان را در آنجا حفظ نما ... و در اين سرا مرگ و آزار و دشمنی و بيماری و رنج راه ندارد.» منوچهری در قصيدهيی شراب را دختر جمشيد ناميده و محل آن را خانهی گرگان دانسته، مطلع قصيده اين است: چنين خواندم امروز در دفتری / که زنده ست جمشيد را دختری خيام در نوروزنامه كشف می را به يكی از منسوبان جمشيد به نام شاه شميران نسبت داده است. كشف می به كسان ديگری نيز نسبت داده شده است. چنانكه در راحته الصدور كشف می به كیقباد اسناد داده شده است. در نفايس الفنون فی عرايس العيون، تأليف محمد بن آملی، داستانی در بارهی پيدايش می آمده كه خلاصهی آن چنين است:
بنا بر نوشتهی كتابهای زرتشتی، جمشيد اولين كسی بوده كه نگهبان جهان و نگهداری دين زرتشت به او سپرده شده است. در فردگرد دوم ونديداد اين طور آمده است:
احداث باغ ور (Vara) بنا به خواست اهورامزدا و به دست جمشيد بوده است. اهورامزدا پيشبينی توفانی را نموده و به جمشيد دستور میدهد تا باغی بسازد كه از هر چهار طرف به بلندی يك ميدان اسب باشد و همچنين طويلهيی كه از هر طرف به بلندی هزار گام كه در هنگام توفان مردم و چارپايان در آنجا زندهگی کنند و از اين بلا در امان باشند. جمشيد باغ مزبور را به همان گونه كه خواستهی اهورامزدا بود، حاضر نموده زيباترين زنان و مردان و اصيلترين چارپايان و خوشبوترين گياهان و لذيذترين غذاها را به آن محل منتقل میكند. توفان مدت سه سال ادامه پيدا میكند. همه جای ويران شده و مخلوقات نيز نابود میگردند، آن وقت ساكنان باغ بيرون آمده و زمين را از نو آباد میكنند. با اين درآمد ببينيم، جمشيد جم در شاهنامه چه میکند: در اينجا نيز میبينيم که ديوان يا زنخدايان باستان خانه ساختن و ديوارسازی را به مردمان میآموزند: بفرمود ديوان ناپاک را / به آب اندر آميختن خاک را هر آنچه ز گل آمد چو بشناختند / سبک خشت را کالبد ساختند به سنگ و به گچ، ديو، ديوار کرد / نخست از برش، هندسی کار کرد چو گرمابه و کاخهای بلند / چو ايوان که باشد پناه از گزند سپس جمشيد، گوهرها و ياقوت نقره و زر را کشف میکند. آنگاه مشک و عنبر و کافور و گلاب میآورد. پس آنگاه بنيان پزشکی و درمان دردها و داروسازی را مینهد و: گذر کرد از آن پس به کشتی بر آب / ز کشور به کشور برآمد شتاب چنين است که مردمان روز بر تخت نشستن جمشيد و روز شکوفايی طبيعت و انسان را با هم جشن میگيرند: سر سال نو هرمز فرودين / بر آسوده از رنج تن دل ز کين بزرگان به شادی بياراستند / می و جام و رامشگران خواستند جهان به باور آن مردمان، جای يزن و يسن و جشن است. يزن و يسن و يشت و جشن همه از يک ريشه و به معنی شادمانی و سرور همهگانیست. چنان شادی و شور و فرهنگ زندهگی سراسر جهان را در بر میگيرد که: چنين سال سيصد همیرفت کار / نديدند مرگ اندر آن روزگار آرامش و آزادی و شادی در میرسد، اما پايان و انجام همه مرگ است. پس جمشيد به ستيز با مرگ بر میخيزد. جمشيد خواهان بیمرگی و جاودانهگی انسان است. پس جمشيد بر آن میشود تا خدا شود و انسان را بی مرگ سازد. بانگ بر میدارد که: «جز خويشتن را ندانم جهان». يعنی که جز انسان خدايی نمیشناسم و باور ندارم، زيرا که: «هنر در جهان از من آمد پديد» و: «جهان را به خوبی من آراستم» و: بزرگی و ديهيم و شاهی مراست / که گويد که جز من کسی پادشاست و سرانجام فرياد بر میدارد که: «جز از من که برداشت مرگ از کسی» و اکنون بايد که: «مرا خواند بايد جهانآفرين»! و اين همان گلبانگ انا الحق حلاج است. اين همان فرياد بايزيد است. اين همان سخن است که: گفت: آن يار کزو گشت سر دار بلند / جرماش اين بود که اسرار هويدا میکرد پايان و فرجام چنين سخنانی روشن است. مردمان در غوغا و ولوله میافتند که کافری پيدا شده است و همان میکنند که با عين القضات و سهروردی و حلاج کردند. دينمداران و متوليان دين با آن که از ترس سخنی نمیگويند، اما فتوای خويش را صادر میکنند: همه موبدان سر فگنده نگون / چرا کس نيارست گفتن که چون هر آن کس ز درگاه برگشت روی / نماند به پيشاش يکی نامجوی چرا؟ موبدان و سران چرا در برابر خودکامهگی شاه هيچ نگفتند؟ چرا؟ از چه رو نخستين فکری که به خاطر موبدان و سران سپاه رسيد خيانت بود؟ و چرا روی به بیگانه نهادند؟ چرا شاهجوی بودند و ماندند؟ اين جمشيد و اين مردم در نهادشان و ناخودآگاهشان چه میگذشت؟ ما نيز امروز تا چه ميزان مانند آنها هستيم؟ پس رهبران و سرداران و موبدان ايران سر به طغيان بر میدارند و برای نابودی جمشيد رو به بیگانگان نهاده و از تازيان دشمن خو و مار بر دوش ياری میجويند: سواران ايران همه شاهجوی / نهادند يک سر به ضحاک روی به شاهی بر او آفرين خواندند / ورا شاه ايران زمين خواندند و شاه اژدهافش را که خوراک اژدهای شانههايش مغز جوانان است، از دشت نيزهوران يا سرزمين تازيان به ايران میآورند و تاج بر سرش میگذارند: کی اژدهافش بيامد چو باد / به ايران زمين تاج بر سر نهاد شاه نيکنهاد و مردمدوست را آوارهی جهاناش میکنند و پس از آوارهگی بسيار سرانجام ضحاک ناپاک او را در کنار دريای چين به چنگ میآورد و اماناش نمیدهد: «به اره مر او را به دو نيم کرد». و اين نامردمی چنان دل فردوسی را به درد میآورد که در پايان تلخ داستان فرياد بر میآورد: دلام سير شد زين سرای سپنج / خدايا مرا زود برهان ز رنج شايد اگر امروز هم فردوسی در ميان بود و میديد که چهگونه بار ديگر و بار ديگر و بار ديگر داستان جمشيد را تکرار و تکرار میکنيم، هزار بار تلختر فرياد بر میداشت: «دلم سير شد زين سرای سپنج» ...
|
|