|
|
|
|
||||||||||||||
|
مرگ دشمن، پذيرش و روايت خاركن سه داستانك يزدان سلحشور
مرگ دشمن در تابستان ۱۹۴۴ رئيس سرويسهاى جاسوسى آلمان هيتلرى در خاورميانه، در خانهيى که معمارى قرن هجدهمى روسى آن بسيار دلپذير بود، توسط سرويس جاسوسى بريتانيا – شاخهی خاورميانه - در تهران به دام افتاد. سرهنگ «توماس مان» که همنامىاش با نويسندهی مشهور و مخالف جريان نازيسم، طى سالهاى ۳۰ برایاش دردسرآفرين شده بود، به درخواست خود به منطقهيى دور از دسترس مفتشان شکاک «هيملر» آمده بود تا به وطن خود خدمت کند، اما اکنون، خسته و نوميد در محاصره افتاده بود و بدتر از آن، محاصرهکنندهگاناش مىپنداشتند که او نمايندهی سرويس جاسوسى شوروىست که به قصد تجسس در احوالات متحد انگليسى، در آن خانه مخفى شده است. آن خانه البته در پنجاه مترى ستاد ارتش انگليس در تهران بود و سروانى انگليسى که به روسى فصيح سخن مىگفت از «مان» خواست خودش را بلاشرط تسليم کند. «مان» آن روسى فصيح را از طريق بلندگويى شنيد که در کمتر از ده سال بعد، براى فروش سبزيجات و ميوه در تهران به کار گرفته شد، اما تا آن زمان هنوز اندک اعتبارى داشت، با اين حال، دانش «مان» نسبت به زبان روسى نتوانست دغدغههاى ملىگرايانهاش را که در کسوت جاسوس يک کشور دشمن دستگير شود، از ذهناش پاک کند. تنها سه دقيقه به وى مهلت داده بودند و پس از آن حمله مىکردند. انديشيد که تنها يک راه مانده است، راهى که روزگارى از يکى استادان «شيفتهی گوته»اش آموخته بود. از تاقچه گچبرىشدهی سبز زيتونى، ديوان شاعرى را که گوته شيفتهاش بود برداشت. نسخهيى زيبا و منقوش به مينياتور و به تصحيح قزوينى بود. آن را گشود به احترام و تا مهلت به پايان رسد، غزلى را به تفأل خواند. آن گاه مهلت پايان يافت و به غفلت سربازى هندى، تيرى بر پيشانى «مان» نشست که در لباس نظاميان آلمانى ديوان خواجهی شيراز را گشوده بود. سروان انگليسی که خود فارغ التحصيل رشتهی ادبيات پارسی از آکسفورد بود، ديوان خونين را از دست افسر آلمانی به دشواری در آورد. با آن که از مرگ وی تنها لختی گذشته بود، اما ديوان گشوده را، چون مردهگانی که بسيار از مرگشان گذشته باشد، همچنان در دست میفشرد. سروان انگليسی، غزلی را که «مان» به تفأل خوانده بود، جست و زمزمه کرد. غزلی که با اين بيت آغاز میشد: «نيست در شهر نگاری که دل از ما ببرد / بختام ار يار شود رختام از اينجا ببرد» و بر مرگ دشمناش گريست.
پذيرش تلفن زنگ زد. حتا پلک بالايى راستاش هم که اغلب با صدايى آرام بالا مىپريد بىحرکت ماند. جنب نخورد. صدايى از روى تخت فنرىاش بلند نشد. تنها حرکت آرام و مداوم مرغ عشق در قفس، صداى زنگ را همراهى مىکرد. آهسته نفس مىکشيد. نمىخواست صداى نفساش به آن طرف خط برسد. تلفن زنگ زد. زنگها سه روز پيش شروع شد. اولين بار که گوشى را برداشت تنها صداى مجرى شبکهيى راديويى را شنيد که از حريق در مجتمعى حرف مىزد که محل سکونتاش بود و از دو کشته که دومى خودش بود. اول فکر کرده بود شوخىست. به آن شبکه زنگ زده بود و گفته بودند که آن مجرى يک هفته است که در مرخصىست و اصلا آن روز خبر حريق از آن شبکه اعلام نشده، اما زنگها ادامه پيدا کرد. از روز دوم، ساعت به ساعت شد و هر بار، همان صدا، همان خبر را اعلام مىکرد. به پليس زنگ زد و تلفناش کنترل شد از همان زنگ سوم به بعد، اما اعلام شد که زنگها بر اثر اتصالى حاصل از باران شب گذشته است و کسى آن طرف خط حرفى نزده که توسط پليس ضبط شود. اواخر روز دوم تصميم گرفته بود دوشاخهی تلفن را از پريز بيرون بکشد، اما تأثيرى بر روند مداوم زنگها نداشت. بعد فکر کرده بود شايد ديوانه شده. تصميم گرفته بود به شهرستان برود. اين تصميم را اواسط روز سوم گرفته بود، اما در واحد آپارتمانىاش باز نشده بود. داد و هوار کرده بود و سرایدار مجتمع با کليد يدک سر رسيده بود و به راحتى در را باز کرده و رفته بود. او هم با خيال راحت در را بسته بود، اما در دو باره باز نشده بود و حالا روى تخت دراز کشيده بود و تلفن هى زنگ مىزد. هى زنگ مىزد، و او نمىدانست چند روز ديگر بايد صبر کند تا بوى دود را بشنود.
روايت خاركن شير گفت: "اين بلا را کى سرت آورده؟" گربه گفت: "آدم!" شير گفت: "يعنى تو هم، هم قد و قوارهی من بودى؟" گربه گفت: "گندهتر!" شير گفت: "کارى مىکنم که خون گريه کند." گربه گفت: "شايد، ممکن است، نمىدانم!" شير راه افتاد طرف صحرا. خارکن داشت خارها را دسته مىکرد که ببرد شهر بفروشد. شير غريد. خارکن اعتنايى نکرد. شير سرفه کرد. خارکن اعتنايى نکرد. شير اخم کرد. خارکن گفت: "کارى داشتى؟" شير گفت: "تو گربه را به آن روز انداختى؟" خارکن گفت: "کدام روز؟" شير گفت: "روزش مهم نيست، قيافهاش طورى شده که يک دل سير گريه مىخواهد." خارکن گفت: "خوب، گريه کن!" شير غريد. خارکن گفت: "شرارت مرارت تو کار نباشد. اگر حرف حساب حالىات مىشود که خوب! اگر نمىشود حالىات کنم!" شير خوشاش نيامد. گفت: "مىبينم با اين هيکل ريزهميزهات گردنکلفتى هم مىکنى!" خارکن گفت: "فلفل خوردهاى تا به حال؟" شير نخورده بود، اما خواست کم نياورد. گفت: "چهطور؟" خارکن فهميد که نخورده. گفت: "مىخورى؟" شير خواست کم نياورد. گفت: "آره!" خارکن از خورجيناش يک مشت فلفل قرمز درشت در آورد و ريخت توى حلق شير و بعد دور شدناش را نگاه کرد، يعنى با سرعت دويدناش را نگاه کرد. گربه آن دورها ايستاده بود و نگاه مىکرد و هيچ حرفى نمىزد. شير اما تا غروب آفتاب هى مىدويد، هى مىدويد.
|
|