|
|
|
|
|||||||||||||||||
|
روز تولد دونالد ترجمهيی از مريم ابوالحسنی*
روز خوبی در شهر دونالد شروع میشود. وقتی دونالد چشمهايش را باز میکند، خورشيد برق میزند و پرندهگان آواز میخوانند. وقتی دونالد بيدار میشود، کاملا سر حال است. امروز روز تولدش است. احساس میکنم امروز روز خيلی بزرگی بشود.
بچهها بايد در حال درست کردن صبحانهيی فوق العاده برای تولد من باشند .بهتر است کمی ديگر در رختخواب بمانم. پس دونالد کمی ديگر در رختخواب میماند، ولی هيچ صدايی نمیشنود، نه از آشپزخانه نه از سالن. ديگر نمیتواند بيشتر از اين صبر کند.
عمو دونالد عزيز! ما رفتيم به اردوگاه تفريحی نوجوانان. بعد از ظهر به خانه میآييم. روز خوبی داشته باشی! رويت را میبوسيم. ریری، فیفی و لولو.
به من میگويند روز خوبی داشته باشی. بچهها يادشان رفته که امروز تولد من است. پس کادوهايم چی؟ چهقدر بدشانسام!
ولی بيشتر از اين طول نمیکشد، چون به زودی دونالد يک فکر خوب دارد.
مطمئن
هستم که همهی دوستانام و خانوادهام تولدم را فراموش نکردهاند.
میروم به خانهی دزی و يک سری به او میزنم. تقريبا اطمينان دارم که
برایام حداقل يک کادو کوچک گرفته است. و دونالد با ماشين خود حرکت میكند. فکر کنم دزی يک ليوان شير کاکائوی داغ خوشمزه هم به من بدهد.
دونالد با اميد تمام بر خانهی دوستاش در میزند، ولی هيچ کس در را باز نمیکند. دونالد از پنجره خانه را نگاه میکند. کجا میتواند رفته باشد؟ دونالد کلارابل را میبيند که همسايهی دزیست.
سلام
کلارابل! دزی کجاست؟ کلارابل جواب میدهد: دزی امروز خانه نيست. گنتران آمده بود دنبالاش و انگار میخواستند به يک جشن بزرگ بروند.
آه نه!
در روز تولدم دزی با گنتران به يک جشن رفتهاند! چهطور ممکن است
يادشان رفته باشد؟ پس میروم به خانهی مادربزرگ. او هيچ وقت يادش
نمیرود که برای تولدم يک کيک درست کند. مادربزرگ دونالد! مادربزرگ دونالد! کجايی؟ ولی هر چه میگردد، نمیتواند مادربزرگ را پيدا کند.
بيدار شو نيک! مادربزرگ دونالد کجاست؟ اُه! سلام دونالد! مادربزرگ دونالد به بازار شهر پيکسو رفته. امروز بعد از ظهر خيلی دير به خانه خواهد رسيد.
چرا به
شهر پيکسو رفته؟ اوپ! يعنی بزرگترين و خوشمزهترين کيکی که تا به حال نديده بودم! میدانی، من اجازهی خوردن اون کيک را نداشتم، ولی از ظاهرش معلوم بود که خيلی خوشمزه است و من از آن موقع تا حالا داشتم خواب آن را میديدم.
دونالد با ناراحتی به سمت ماشيناش برمیگردد. بچهها اردوگاه هستند. دزی و گنتران به يک جشن بزرگ رفتهاند و کيک تولدم در يک مسابقهی شيرينیپزیست! و آن قدر بیپولام که نمیتوانم برای خودم يک کادو بخرم. شايد بتوانم از عمو پيکسو مقداری پول بگيرم ...
و
دونالد به سمت خانهی عمو پيکسو حرکت میکند. ولی وارد شدن به خانهی او راحت نيست. در قفل است و دونالد بايد از آيفون تصويری استفاده کند.
سلام
عمو پيکسو! من هستم برادرزادهی مورد علاقهتون. میتوانم يک صحبتی در
بارهی تولدم داشته باشم؟ اما اين عمو پيکسو نيست که جواب میدهد. او خدمتکارش ارسن است. عموی شما امروز در خانه نيست و هيچ کس اجازهی ورود ندارد. اگر کار مهمی داريد، فردا بياييد!
دونالد با عصبانيت میگويد: آه، نه! احساس میکنم همه تولدم را يادشان رفته است. اين طور ديگر ادامه پيدا نمیکند. برمیگردم به خانه.
در راه دونالد فکر بهتری پيدا میکند.
به
خانهی تام میروم تا ببينم وسيلهی جديدی اختراع کره يا نه. شايد اين
طوری حالام خوب شود. ولی تام هم در خانهاش نبود. پس رباتاش روی ورقی برای دونالد مینويسد :غايب، امتحان دوربين عکاسی! دير به خانه برمیگردد.
فيتش! چه روزی! ديگر دير شده، بايد به خانه برگردم.
وقتی
به خانهاش میرسد تقريبا هوا تاريک شده و دونالد کاملا نااميد است.
اوف!
بالاخره به خانه رسيدم، ولی چه کسی میخواهد در روز تولدش تنها باشد؟ اُه! اينها چيست؟ وقتی دونالد در را باز میکند، چراغها روشن میشوند و مادربزرگ دونالد، عمو پيکسو، دزی، گنتران، تام، ریری، فیفی و لو لو، همه با هم يکصدا میخوانند: تولدت مبارک! تولدت مبارک! تولدت مبارک دونالد! تولدت مبارک!
همهتان اينجا هستيد؟ يعنی تولدم را يادتان نرفته؟ ریری میگويد: خوب، معلوم است که نه! فیفی میگويد: ولی بايد يک بهانه میساختيم تا تو از خانه خارج شوی ...
لو لو
ادامه میدهد که: برای اين که همهی اين تزئينات را آماده کنيم.
و کيک بزرگ مادربزرگ برای مسابقهی شيرينیپزی نبوده، برای اين درست شده بود تا با شير کاکائوی داغ دزی صرف شود!
و اما کادوها ... مادربزرگ دونالد میگويد: اين برای توست دونالد! يک لباس جديد و نو که خودم برایات بافتهام.
عمو پيکسو هم يک کادو برای دونالد داشت: تولدت مبارک دونالد! برای اين روز بزرگ من به تو اين سکهی فوق العاده را میدهم.
و حالا نوبت کادوی دزیست: دعوتات میکنم تا با هم در يک رستوران شام بخوريم.
گنتران هم يک کادو آورده بود: من اين بليت سينما را در راه پيدا کردم! به نظر میآد فيلم جالبی باشد!
ریری، فیفی و لو لو با هم میگويند: تولدت مبارک عمو دونالد! ما اين ننوی زيبا را در اردوگاه تفريحی نوجوانان برایات ساختيم.
و تام هم دوربين عکاسی خود را که تازه اختراع کرده بود آورد تا عکس زيبای دستهجمعی بيندازد. تام به دونالد گفت: الآن امتحاناش میکنم. همه با لبی خندان، و دونالد از همه بيشتر، برای عکس گرفتن آماده میشوند. دونالد با خود میگويد: از اول میدانستم امروز روز ويژهيی میشود.
و اين واقعيت داشت. آن روز بهترين تولد دونالد بود. تام به همه عکس يادگاری از اين تولد که دونالد فکر میکرد يادشان رفته است، میدهد.
|
|