|
|
|
|
||||||||||||||
|
سرچشمه (بخش پايانی) هنری ون دايك ترجمهی ستار شکری
بخوانيد: بخشهای نخست و دوم داستان
2 در كتاب «سفر بیانتها» داستان سفر ده سالهيی كه پيش از بازگشت به شهر سالوما داشتم نوشته شده است. پيدا كردن شهر كار آسانی نبود، از كوهستان پايين آمدم و از يال دوردستی از تپه ها به دنبال خليج سبز گشتم، اما چيزی به چشم نمیآمد. تنها شهری سفيد ديده میشد كه در دوردستها در زمينهی صخرههای قهوهيی میدرخشيد، مثل يك رگهی ميكا در شكاف صخرهيی. آن شب با وسواس در كوهستان خوابيدم و صبح پيش از طلوع آفتاب برخاستم و به سمت شهر حركت كردم. مراتع زرد و سوخته زير آفتاب گسترده بودند و شيارهای عميقی بر زمين نقش بسته بود، گفتی تشنه بودند. جویها و آبراههها هنوز وجود داشتند، اما آب كمی در آنها جريان داشت و از ميان چتر زلف پريشان تاكستانهای رنگبرگشته به جای آواز شاد انگورچينان، غژغژ چرخ چاههای خشك و پربان زشت تلنبهها در اعماق چاهها به گوشام میرسيد. كمربند زيبای باغها مثل حلقهيی گل پژمرده كوچك شده بود و گل زمين كه روزگاری میدرخشيد به خاكستری رنگپريدهيی مبدل شده بود. پای درخت زيتون بیبرگ و قديمی، گروهی از مردم را در حالی كه دور چاهی تازه حفر شده زانو زده بودند، ديدم. از مردی كه در حال حفاری در كنارهی راه غبارآلود بود، معنای اين كار را پرسيدم. لحظهيی خودش را صاف كرد و عرق از پيشانی پاك كرد و عبوسانه جواب داد: "دارن چرخ چاه رو عبادت میكنن؛ وگرنه چهطور به مزارعشون آب بيارن؟" بعد با وضعی جنونآميز دو باره مشغول كندن شد و من به سوی شعر حركت كردم. نجوای جویبارها در كوچهها شنيده نمیشد. پايين بستر اصلی رودخانه تنها چند حوضچهی كمعمق ديدم كه با رشتهی نازكی از آب كه قطره قطره جريان داشت، به هم وصل شده بودند. حتا دور اينها هم حصار كشيده بودند تا كسی نزديكشان نرود و افرادی هم با مشكهای آب بر دوششان در خانهها میرفتند، در حالی كه فرياد میزدند: "آب! آب فروشی!" حوضهای مرمرين ميدان خالی بودند و كنار يكی از آنها جمعيتی به تماشای مرسم شلاق زدن مردی مشغول بودند. شخصی كه آنجا ايستاده بود، به من گفت كه رؤسای شهر فرمان تنبيه او را صادر كرده بودند، چون او گفته بود كه حوضها و آبراههها از جنس مرمر خالص نبوده اند. "اين عقيدهيی شيطانیست كه بنای از بين بردن شكوه شهرمان را دارد و به همين دليل است كه آب قطع شده." "اين تغيير تأسفباریست و بدون شك مسببان آن بايد بيش از ديگران رنج ببرند. اما میتوانيد به من بگوييد مردم در چه ساعتی و با چه آدابی مراسم بازديد [از سرچشمه] را به جا میآورند؟" مرد با كنجكاوی به من نگاه كرد و پاسخ داد: "متوجه منظور شما نمیشوم. بازديدی در كار نيست، به جز سركشی به آبانبارها و چاهها كه مسؤولان شهرداری كه آنها را شهرياران آب میناميم روزانه و هر ساعت انجام میدهند. اين سرچشمهيی كه شام میگوييد، كدام است؟" پس به راه خود در آن خيابان ادامه دادم و شاهد عبور عابران عجولی بودم كه چهرههايی خسته داشتند تا اين كه به خانهيی رسيدم كه پيش از آن ساكناش بودم. حوض كنار ديوار هنوز وجود داشت و جويی باريك از آب هنوز به آن سرازير میشد. گروهی از بچهها كنار آن كوزه برای پر كردن آنها صف كشيده بودند. در خانه بسته بود، اما وقتی در زدم، باز شد و دوشيزهيی ظاهر شد. سيمايی رنگپريده و اندوهگين داشت، اما ناگهان نوری از شادی به چهرهاش دويد و از شرارهی جوانی كه در چشماناش بود، دانستم «روامی»ست. روامیيی كه سالها پيش در تاكستان با او قدم زده بودم. با دو دست دستانام را گرفت و خوشآمد گفت: "منتظرتان بودم. گل آبی را پيدا كرديد؟" "هنوز نه! اما چيزی مرا به تو باز گردانيد. آمدهام ببينم روزگار به تو چهطور میگذرد و دو باره به همراهات به زيارت سرچشمه برويم." با شنيدن اين حرف شادی در چهرهاش شكفت، البته با روشنايیيی شكننده و تقريبا اندوهگين. گفت: "سرچشمه! مطمئن بودم كه به خاطرش میآوريد. الآن ساعت زيارت است، بياييد با هم برويم." بعد از ميان جمعيت مشغول و خستهی شهر به سوی راه كوهستانی رفتيم. چه متروك و از ياد رفته بود و پوشيده از سنگلاخ و علف هرز، چنانكه بدون او ممكن نبود بتوانم آن را بيابم. اما حينی كه بالا میرفتيم هوا صافتر و دلپذيرتر شد و من از تغييراتی كه در زمان غيبتام ايجاد شده بود، پرسيدم. از پيرمرد مهربان كه مرا به خانهاش برده بود، پرسيدم. به آرامی پاسخ داد: "مرده!" - زنها و مردها كجا هستند؟ دوستاناش كه از اين راه عبور میكردند؟ آنها هم مردهاند؟ - آن ها هم مردهاند. - پس جوانترها چه شدند؟ آنها كه با شادی آواز میخواندند و از كوه بالا میرفتند؟ آنها كه بايد زنده باشند. - فراموش كردهاند. - پس آن بچههای كمسن و سالی كه پدرانشان اين راه را يادشان داده بودند و ازشان خواسته بودند كه آن را به ياد بياورند، چه طور؟ آنها هم فراموش كردهاند؟ - آنها هم فراموش كردهاند. - پس تو چرا ساعت زيارت را به ياد داری؟ تو چرا همراه دوستانات آن را فراموش نكردهای؟ چهطور هر روز تك و تنها اين مسير را طی كردهای؟ به سويم برگشت و با نگاهی مقدس و آرام دستاش را در دستام گذاشت و گفت: "هميشه به ياد میآورم." بعد چند شكوفهی گل وحشی كنار جاده ديدم. به سرچشمه نزديك شده وارد فضای داخل صخره شديم و بر چشمهی در خواب خم شد و نام زيبای او را كه برای پيدا كردن سرچشمه جان داده بود، بارها و بارها زمزمه كرد. صدايش آوازی را كه زمانی توسط بسياری خوانده میشد، تكرار میكرد. اشكهايش به آرامط بر سطح چشمه میافتاد و همانطور كه سرازير میشدند، موجهايی بر آب ايجاد میشد و به نظر میرسيد از سطح آب بلند میشدند تا صورتاش را كه خم شده بود، لمس كنند و وقتی به بالا نگاه میكرد، صورتاش حالت گلی را داشت كه ژاله بر آن افتاده باشد. به آرامی از جادهی كنار رودخانهی كاريتا پايين آمديم. هرچند وقت يك بار كنار آن استراحت میكرديم و من در اين فكر بودم كه بالا آمدن چشمه مسلما اندك آب بيشتری در بستر خشكاش روان كرده بود و اين كه بخشی از آن احتمالا بايد به شهر جاری شده بود. وقتی به شهر رسيديم، تقريبا شب شده بود. مردم با عجله در حركت بودند، چراكه روز پيش از انتخاب شهرياران آب بود و بحثهای مفصلی در بارهی آنها و نزاع در بارهی ساختن آبانبارهای جديد در گرفته بود تا ذخاير بارانی را كه ممكن بود سال آينده ببارد، حفظ شود. اما هيچ يك به ما كه مانند غريبهها رد شديم، اهميتی ندادند و ما بی آن كه مورد توجه قرار گيريم، به در خانه رسيديم. آن گاه اشتياقی مملو از عشق و اندوه در سينهام جوشيد و به روامی گفتم: "تو حيات شهر هستی، چون تنها تو هستی كه به ياد میآوری. راز آن در سينهات هست و به جا آوردن ساعتهای بازديد از طرف تو تنها دليلیست كه آب رودخانه كاملا قطع نشده است و نفرين و ويرانی بازنگشته است. بگذار با تو بمانم روح گلهای مرده! و تا ابد نوازشات خواهم كرد. هر روز به ديدن سرچشمه میرويم و با زندهگی و سخنانمان مردم را به آنچه فراموش كردهاند، باز میگردانيم." در حالی كه دستام را به لباناش میفشرد، لبخند زد و به شيوهی غريبی نگاهام كرد، نگاهی آن قدر ژرف كه معنايش در بيان نمیگنجد و پاسخ داد: "نه، دوست عزيزم! چون كسی ن»یداند زندهگی به شهر خواهد آمد يا مرگ. قرعه به نام من افتاده، چون من اينجا به دنيا آمدهام و زندهگی من در اينجا ريشه دارد، اما تو از فرزندان قلبهای ناآرام هستی، آنهايی پاهايشان هرگز رنگ آرامش نخواهد ديد تا رسالتشان به پايان رسد و درس آوارهگیشان تا آخر آموخته شود. تا آن وقت به راهات ادامه بده. فراموش نكن كه من هميشه به يادت خواهم داشت." آنسوی ندای آراماش، آن صدای ساكتی را شنيدم كه ناگزيرمان میكند و مانند شخصی كه در رؤيا برود، از كوچه گذشتم. در محلی كه جاده به سوی تاكستانهای ويران پيچ میخورد به عقب نگاه كردم. غروب آفتاب دايرهيی از پرتوهای زرگون دور سرش ايجاد كرده بود و گفتی شكوفهی دوقلويی از آبی اثيری در چشمان آراماش میدرخشيد. از آن زمان تا به حال نمیدانم چه بر سر شهر آمده يا اين كه هنوز سالوما خوانده میشود يا دو باره «اَبليس» كه به معنای متروك است! اما اگر اصلا وجود داشته باشد، میدانم به خاطر كسیست كه هنوز درآن مكان به ياد میآورد و ساعت زيارت را گرامی میدارد و راه پرشيب را طی میكند و نفساش آن نام زيبا را بر چشمه زمزمه میكند و گاهی میانديشم بسی پيش از آن كه جستوجو و سفر مرا به گل آبی برساند، اين گل برای روامی شكوفه خواهد كرد، در كنار آبهای سرچشمه.
The Source Great Short Works of Henry Van Dyke Harper and Row Publishers
|
|