|
|
|
|
||||||||||||||
|
آخرين شهريار - بخش دوم گلی در سموم خزان: سرگذشت داريوش سوم - پارهی اول محمود كوير
يکی از ريشهها و سببهای چهگونهگی روزگار ما، يورشها و تازشهای بنيانکن و ويرانگر بیگانهگان است. يورشهايی که همه چيز را از ريشه بر میکند و امان نمیداد تا فرهنگ ريشه بدواند و جان بگيرد و دوام يابد. تازشهايی که بنيانهای اخلاقی و نهادهای اجتماعی را بر میکند و هر مدت يک بار بايد از نو آغاز میکرديم. روز از نو، روزی از نو! اما واکنش ما در برابر اين تازشها چه بوده است؟ ما مردمان چه کرديم؟ تسليم؟ شکست؟ خيانت؟ گريز؟ کدام؟ يا کدامها؟ يعنی که چون تازيان بر ما تاختند، ما نام و نشان و دين و لباس و زبان خويش را به رنگ آنان در آورديم و تازه با دستان خود به سرکوب همميهنانی پرداختيم که به آيين و فرهنگ کهن خويش پایبند مانده بودند. شگفتا که بيش از هزار سال در ايران از همميهنان زرتشتی خويش جزيه میگرفتيم و به تازيان میداديم و شگفتا که سلطان محمود غزنوی که شاه ايران بود، نامه به سوی خليفهی عرب روان میکرد که از بهر قدر ايشان انگشت در جهان کرده است و قرمطی میجويد تا بر دار کشد و قرمطی همان ايرانی ناراضی بود! ايرانی آزادیخواه! و شگفتا که به خليفه گزارش میداد که سيصد خروار از کتابهای ايرانيان را در ری سوزانيده است و ايرانيان بر گرد خرمن آتش میرقصيدهاند و شاعرانی چون فرخی و عنصری که ملک الشعرای ايران بودند، در مدح و ستايش اين هيولا که در هفده سال سلطنت خود هفده بار به هند لشکر کشيد و پسرعموهای مهربان ما را برای حفظ بيضهی اسلام قتل عام کرد، قصيدهها سرودند. چرا؟ ما يعنی ابن سينا و رازی و خيام و حافظ و خوارزمی، اما فراموش نکنيم که ما کارهای ديگری نيز کردهايم و کسان ديگری نيز بودهايم. ما فتحها کردهايم و شکستها خوردهايم.
اين بار بر آنام تا داستان يکی از اين شکستها را در ميان کتابهای تاريخ و حماسه پی بگيريم. پلی زده باشيم بين کتابهای تاريخ و شاهنامه و اسکندرنامه: دارای دارا! داريوش سوم! در شاهنامه و تاريخ! شاه چه کرد؟ ما چه کرديم؟ داريوش سوم در چهار قرن پيش از ميلاد مسيح، آخرين شاه هخامنشی بود. در کتابهای پهلوی او را دارا پسر دارا و فرزند آرسان و نوهی استن و استن نوهی داريوش دوم خواندهاند. بنا بر اين داريوش سوم با فاصلهی سه نسل به داريوش دوم میرسد و او را «پسر دارا» (فرزند داريوش دوم) گفتهاند. داريوش چاپار دستگاه هخامنشی بود که فرمانهای شاهنشاه را به واليان و فرماندهان ايالات میرساند. در يکی از جنگهای روزگار اردشير، رشادتی از خود نشان داد که اردشير او را دليرترين پارسيان ناميد و او را والی ارمنستان کرد. در بارهی اين که او چرا به تخت شاهنشاهی نشست، سخن بسيار گفتهاند، اما آنچه به حقيقت نزديکتر مینمايد اين است که بارها و بارها در ايران غلامان و خواجهگان بیرحم، سرنوشت سياست و حکومت را رقم زدهاند. باگواس، خواجهی دربار اردشير دوم، مردی فعال و جسور بود. در جنگ مصر او موفق به تسخير پلوز شد. در اواخر حکومت اخس، چون پادشاه ايران باگواس را آلت اجرای مقاصد خود کرد و پس از قتل اردشير، جسد او را ريز ريز کرد و به سگها خورانيد، اولاد اخس را باگواس نابود کرد و فقط کوچکترين پسر او آرسس را نگاه داشت و تاج بر سر او نهاد. آرسس که متوجه شد قتل پدرش به دست اين خواجه بوده است، خيال قتل او را داشت، ولی باگواس پيشدستی کرده آرسس را کشت و داريوش سوم را بر تخت نشاند. باگواس میخواست فردی را به شاهی برگزيند که هم از خاندان هخامنشی هم دور از دربار بوده باشد تا بتواند خودش زمام امور را در دست داشته باشد، اما مدتی بعد داريوش حاضر به تمکين از باگواس خواجه نشد. باگواس که انتخاب خود را اشتباه میديد در صدد بر آمد تا داريوش را نيز به قتل برساند. داريوش از قصد او آگاه شد و باگواس را به نزد خود خوانده دستور داد تا در حضور او زهری را که تهيه کرده بودند، بنوشد. باگواس نيز به ناچار چنين کرد و درگذشت. در آغاز سلطنت داريوش سوم شورشی بر پا شد که داريوش آن را سرکوب كرد. اين پادشاه بنيانگذار شهر معروف دارابگرد است:
چو
ديوار شهر اندر آورد گرد / ورا نام
کردند
دارابگرد اسکندر مقدونی در سال ۳۳۵ قبل از ميلاد پس از درگذشت پدرش، فيليپ دوم، جانشين او گشت. داريوش بعد از درگذشت فيليپ خيالاش از بابت مقدونيه راحت شده بود، اما چندی نگذشت که با آگاهی از فتوحات اسکندربه فکر جنگ افتاد. در بهار ۳۳۴ قبل از ميلاد اسکندر از تنگهی داردانل گذشت و وارد آسيای صغير شد. در اولين جنگ به نام گرانيک، ايرانيان از غايت غرور حاضر نشدند که سواره نظام را به کار گيرند، اما اسکندر از تمام توان خود استفاده كرد. در ابتدا به مدد تيراندازان ايرانی پيشرفت با ايرانيان بود، اما با ياری سواره نظام سنگين اسلحه، سرانجام قلب قشون ايران شکافته شد و سواره نظام پارس شکست خورد و گريخت. پس از اين جنگ داريوش سوم تصميم گرفت فرماندهی سپاه را بر عهده گيرد، پس بابل را لشكرگاه خود قرار داد، و با شکوه و جلال بسيار، در حالی که زنان، خدمه، گنجها و سپاهياناش با او بودند، از فرات گذشت. سرانجام جنگ در دشت مجاور شهر ايسوس از نواحی کليکيه در گرفت که به جنگ ايسوس مشهور گشت. اسکندر به قلب لشکر ايران حمله برد و سپس به سوی گردونهی شاه تاخت و در همان هنگام اسبان گردونهی شاه رميدند و داريوش بر زمين افتاد، اما بیدرنگ بر اسبی نشسته، بگريخت. سپاهيان نيز با ديدن فرار شاه بگريختند و سپاه اسکندر پيروز شد. حرم شاه به دست اسکندر افتاد و تمامی بستهگان شاه اسير شدند. پس سران ايران و سرداران کشور که بوی پيروزی اسکندر به مشامشان رسيده بود، شاه را دعوت به تسليم کرده و ترس از اسکندر را به جاناش ريختند: به آواز گفتند کای شهريار / همه خستهايم از بد روزگار سپه را ز کوشش سخن درگذشت / ز تارک دم آب برتر گذشت پدر بیپسر شد پسر بیپدر / چنين آمد از چرخ گردان به سر کرا مادر و خواهر و دختر است / همه پاک بر دست اسکندر است همان پاک پوشيدهرويان تو / که بودند لرزنده بر جان تو چو گنج نياکان برتر منش / که آمد به دست تو بیسرزنش کنون مانده اندر کف روميان / نژاد بزرگان و گنج کيان ترا چاره با او مداراست بس / که تاج بزرگی نماند به کس داريوش در نامهيی خطاب به اسکندر حاضر شد دخترش را به همسری اسکندر در آورد و جهيزيهی دخترش را نيز ممالک غربی ايران تا رود داردانل قرار دهد، به علاوه تا هزار تالان برای باز خريد خويشاناش بپردازد: دبير جهانديده را پيش خواند / بياورد نزديک گاهاش نشاند يکی نامه بنوشت با داغ و درد / دو ديده پر از خون و رخ لاژورد ز دارای داراب بن اردشير / سوی قيصر اسکندر شهرگير نخست آفرين کرد بر کردگار / که زو ديد نيک و بد روزگار دگر گفت کز گردش آسمان / خردمند بر نگذرد بیگمان کزو شادمانايم و زو ناشکيب / گهی در فراز و گهی در نشيب نه مردی بد اين رزم ما با سپاه / مگر بخشش و گردش هور و ماه کنون بودنی بود و ما دل به درد / چه داريم ازين گنبد لاژورد کنون گر بسازی و پيمان کنی / دل از جنگ ايران پشيمان کنی همه گنج گشتاسپ و اسفنديار / همان ياره و تاج گوهرنگار فرستم به گنج تو از گنج خويش / همان نيز ورزيدهی رنج خويش همان مر ترا يار باشم به جنگ / به روز و شبانات نسازم درنگ کسی را که داری ز پيوند من / ز پوشيدهرويان و فرزند من بر من فرستی نباشد شگفت / جهانجوی را کين نبايد گرفت ز پوشيدهرويان بهجز سرزنش / نباشد ز شاهان برتر منش اما اسکندر در پاسخ به سفرای داريوش گفت که تمام خزانه و ممالک داريوش از آن اسکندر است و اگر دخترش را هم بخواهد خواهد گرفت. به اين گونه اسکندر تنها راه چاره برای داريوش را تسليم و يا جنگ قرار داد. داستان اين جنگ در شاهنامه به اين شكل آمده است: چو خورشيد بر زد سر از کوه و راغ / زمين شد به کردار زرين چراغ جهاندار دارا سپه برگرفت / جهان چادر قير بر سر گرفت بياورد لشکر ز رود فرات / به هامون سپه بيش بود از نبات سکندر چو بشنيد کامد سپاه / بزد کوس و آورد لشکر به راه دو لشکر که آن را کرانه نبود / چو اسکندر اندر زمانه نبود ز ساز و ز گردان هر دو گروه / زمين همچو دريا بد و گرد کوه ز خفتان وز خنجر هندوان / ز بالا و اسپ وز برگستوان دو رويه سپه برکشيدند صف / ز خنجر همی يافت خورشيد تف به پيش سپاه آوريدند پيل / جهان شد به کردار دريای نيل سواران جنگ از پس و پيل پيش / همه بر گرفته دل از جان خويش تو گفتی هوا خون خروشد همی / زمين از خروشاش بجوشد همی ز بس نالهی بوق و هندی درای / همی کوه را دل برآمد ز جای ز آواز اسپان و بانگ سران / چرنگيدن گرزهای گران تو گفتی زمين کوه جنگی شدست / ز گرد آسمان روی زنگی شدست به يک هفته گردان پرخاشجوی / به روی اندر آورده بودند روی بهشتام بر آمد يکی تيره گرد / بر آن سان که خورشيد شد لاژورد بپوشيد ديدار ايران سپاه / گريزان برفتند از آن رزمگاه سپاه سکندر پس اندر دمان / يکی پرغم و ديگری شادمان سکندر بشد تا لب رودبار / بکشتند ز ايرانيان بیشمار سپاه از لب رود برگاشتند / بفرمود تا رود بگذاشتند به پيروزی آمد بران رزمگاه / کجا پيش بود آن گزيده سپاه
آخرين نبرد به نام گوگهمله در سال 331 پيش از ميلاد رخ داد. در اوايل
جنگ کار به نفع ايرانيان بود، اما اين بار نيز اسکندر به قلب سپاه
ايران زد و با نيزه گردونهی شاه را هدف گرفت. گردونه سرنگون شد و
سپاهيان پنداشتند داريوش کشته شده، اما داريوش به زحمت در گردونه نشست
و راه فرار به سوی ماد را در پيش گرفت. پيشروی ادامه میيابد تا
اسکندر به دروازهی پارس، كهگيلويهی امروزی، میرسد. در اين منطقه با
كوهستانهای سختگذار و تنگههای خطرناك روبهرو میشود. در اين مرحله،
سپاه خود را به دو بخش تقسيم میكند، بخشی را از مسير رامهرمز و
بهبهان از راه مناسبتری به سوی پارس میفرستد و خودش با سپاه
سبكاسلحه راه
كوهستانی (ميان پارس و خوزستان) را پيش میگيرد. اين راه كه از
تنگههای سختی میگذرد، به نام تنگ بوان، تنگ تكاب يا تكآب خوانده شده
است. میگويند پس
از نبرد گوگهمله اسكندر گفته بود اينجا ديگر سخن از نبرد با سوريه
يا مصر نيست، اينجا گفتوگو از امپراتوری آسياست. گويند که يوتاب، خواهر آريو برزن، نيز فرماندهی بخشی از سپاهيان برادر را بر عهده داشت و در کوهها راه را بر اسکندر بست. يوتاب همراه برادر چنان جنگيد تا هر دو کشته شدند و نامی جاويد از خود بر جای گذاشتند. پس اسکندر رو به سوی پارس نمود و تخت جمشيد و گنجينههای عظيم شاهی را تصاحب كرد. سپاهيان اسکندر نيز به درون شهر پارسه ريختند و شروع به غارت و تجاوز و کشتار كردند. بسياری از اهالی شهر با ديدن آن وضع دست به خودکشی زدند و خانههای خود را سوزاندند. گفته میشود در جشنی که مقدونیها برگزار کردند، يکی از زنان بدکاره آتنی به نام تائيس، اسکندر را در حال مستی وادار کرد تا کاخ تخت جمشيد را به آتش بکشد. اسکندر در سال ۳۳۰ قبل از ميلاد برای به چنگ آوردن داريوش به سوی همدان رفت. سربازان که ترس بر جانشان افتاده بود به شاه پشت کردند. سرداران داريوش که از آمدن اسکندر خبردار شدند، در هراس افتاده، برای به دست آوردن پول و سهمی از قدرت به دريوزهگی از بیگانه و خيانت به شاه و ميهن خويش، زخمهای مهلکی به شاه زدند و گريختند: شکسته دل و گشته از رزم سير / سر بخت ايرانيان گشته زير نياويختند ايچ با روميان / چو روبه شد آن دشت شير ژيان گرانمايهگان زينهاری شدند / ز اوج بزرگی به خواری شدند چو دارا چنان ديد برگاشت روی / گريزان همی رفت با های هوی برفتند با شاه سيصد سوار / از ايران هر آن کس که بد نامدار دو دستور بودش گرامی دو مرد / که با او بدندی به دشت نبرد يکی موبدی نام او ماهيار / دگر مرد را نام جانوشيار چو ديدند کان کار بیسود گشت / بلند اختر و نام دارا گذشت يکی با دگر گفت کين شوربخت / ازو دور شد افسر و تاج و تخت ببايد زدن دشنهيی بر برش / وگر تيغ هندی يکی بر سرش سکندر سپارد به ما کشوری / بدين پادشاهی شويم افسری همی رفت با او دو دستور اوی / که دستور بودند و گنجور اوی مهين بر چپ و ماهيارش به راست / چو شب تيره شد از هوا باد خاست يکی دشنه بگرفت جانوشيار / بزد بر بر و سينهی شهريار نگون شد سر نامبردار شاه / ازو بازگشتند يکسر سپاه اينک بنگريم که داستان اين خيانت ايرانيان به شاه را نظامی چهگونه باز میگويد: دو سرهنگ غدار چون پيل مست / بر آن پيلتن بر گشادند دست زدندش يکی تيغ پهلو گذار / که از خون زمين گشت چون لالهزار در افتاد دارا بدان زخم تيز / ز گيتی بر آمد يکی رستخيز درخت کيانی در آمد به خاک / بغلتيد در خون تن زخمناک برنجد تن نازک از درد و داغ / چه خويشی بود باد را با چراغ کشنده دو سرهنگ شوريدهرای / به نزد سکندر گرفتند جای که آتش ز دشمن برانگيختيم / به اقبال شه خون او ريختيم ز دارا سر تخت پرداختيم / سر تاج اسکندر افراختيم به يک زخم کرديم کارش تباه / سپرديم جاناش به فتراک شاه بيا تا ببينی و باور کنی / به خوناش سم بارهگی تر کنی چو آمد ز ما آنچه کرديم رای / تو نيز آنچه گفتی بياور بهجای به ما بخش گنجی که پذيرفتهای / وفا کن به چيزی که خود گفتهای بدين شکل سلسلهی هخامنشی با مرگ داريوش سوم به پايان رسيد، اما اسکندر به خائنان نيز رحم نکرد و آنان را به دار آويخت. به راستی ما چند هزار چوبهی دار از اين گونه به ياد داريم؟ ما اگر به ياد نياوريم، اما تاريخ نيک به ياد دارد: به نزديک اسکندر آمد وزير / که ای شاه پيروز و دانشپذير بکشتيم دشمنات را ناگهان / سر آمد برو تاج و تخت مهان چو بشنيد گفتار جانوشيار / سکندر چنين گفت با ماهيار که دشمن که افگندی اکنون کجاست / ببايد نمودن به من راه راست برفتند هر دو به پيش اندرون / دل و جان رومی پر از خشم و خون چو نزديک شد روی دارا بديد / پر از خون بر و روی چون شنبليد بفرمود تا راه نگذاشتند / دو دستور او را نگه داشتند سکندر ز باره درآمد چو باد / سر مرد خسته به ران بر نهاد نگه کرد تا خسته گوينده هست / بماليد بر چهر او هر دو دست ز سر بر گرفت افسر خسرويش / گشاد آن بر و جوشن پهلويش ز ديده بباريد چندی سرشک / تن خسته را دور ديد از پزشک بدو گفت کين بر تو آسان شود / دل بدسگالات هراسان شود تو برخيز و بر مهد زرين نشين / و گر هست نيروت بر زين نشين ز هند و ز رومات پزشک آورم / ز درد تو خونين سرشک آورم سپارم ترا پادشاهی و تخت / چو بهتر شوی ما ببنديم رخت جفا پيشهگان ترا هم کنون / بياويزم از دارشان سرنگون
ادامه دارد ...
|
|