|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: آثاری از سه شاعر آثاری از شادی بيان، سپيده دهقانی و سيدعلی صالحی بافقی
شادی بيان
زن بودنام را دوست دارم
برایِ خاطر اين نقابهای نفرينی که میشود سنگينیِ همهی اندوههای دنيا را پشتشان پنهان کرد
تا آب از آب در دل تو تکان نخورد.
سپيده دهقانی
از مغازهات كه بيرون زدم كفشها آبی شد
دستها را سپردم به جيبهايی كه زل میزدند به قايقهای آبیام «چادرم را باد برد»
از خيابان كه در سوت ملوانی سپيدپوش خلاصه خواهد شد میترسم! تو روی عرشه دلواپس بادبانهايی
لطفا از اينجا باز شود ... (شش قطعه شعر) سيدعلی صالحی بافقی
گرچه ... راهی به جز رفتن نمانده بود گرچه آمادهی رفتن نبود. سراپايش لبريز بوسه بود تا لبی نبوسيده به يادگار نبرد اما کسی نبود يا بود و شهامتِ سر در آوردن از سِرّ پنجرهها را نداشت يا بود و بويی از راز آفتابگردان نبُرده بود يا بود و شورتلخی چشمهايش را ميان لباناش زمزمه میکرد. راهی به جز رفتن نبود گرچه هيچکس آمادهی رفتناش نبود ...
ساعت مچی رازی نيست در اين كه ساعتِ مُچی نمیبندم. لافِ محال نيست، دستهای تو عقربههای زمانام، تهیدستی نيست كه تقويمی بر ديوارم نيست. نگرفتهام دستهات را كه نگذرند از من، رؤيا نيست. میگذرند مثلِ سايهی ابرها بر علفزار از من، رازی نيست ثانيهها روزها دستهات ...
هوس حتا کنار درياها وسوسهی برهنهگی و رؤيای غرق حريفام نبودهاند، اين سان که ميانِ مردمکهايت هوسِ دست و پا زدن دارم . من از پسِ چشمهای تو بر خواهم آمد ...
اين شعر نيست ... اين که بیخبر مینشانمات اينجا روی اين نيمکتِ بارانخوردهی اين سطور بی چتر ميانِ اين همه کلماتِ مبهم و نشانهها بهانه است. اين که آنسوی اين خطوطِ پُر استعاره برای پنهان کردنِ التهابِ گونههام در آغوشات کورسوی شمعی را حتا بر نمیتابم بهانه است، بهانههای سادهی نداشتنِ دلهرهی نداشتنات ...
عقربههای خواب نَفَسی پس از ابهام رد پاهات بر برف ... عقربههای خوابِ ساعتِ خرابتر از من روزی دو بار دستِ کم لحظهی رفتنات را سالهاست دُرست نشانام میدهند ...
لطفا از اينجا باز شود ... مثل خطچين روی سُس مايونز تکنفرهی سالادِ فصل يا خطچين سُس خَردلِ يکنفره ی ساندويچ مغز مثل نخ باز کردنِ بيسکويتِ پتیبور عصرانه يا نخ باز کردنِ پاکتِ مارلبوروی بُلند ... از اين خطچين رويَت، بـِبُرَم! از اين نخ وجودت، بکِشاَم!
|
|