سال هفتم

بيست‌وشش آّبان 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شادی بيان

shadi.bayan

[@] gmail [.] com

 

سپيده دهقانی

sepide4745_66

[@] yahoo [.] com

 

سيدعلی صالحی بافقی

alisalehi7

[@] yahoo [.] com

و

خانه‌ی اينترنتی‌اش:

گاهی مرا به نام كوچك‌ام بخوان

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

رنگ كلمه: آثاری از سه شاعر

آثاری از شادی بيان، سپيده دهقانی و سيدعلی صالحی بافقی

 

زن بودن‌ام را

شادی بيان

 

زن بودن‌ام را

دوست دارم

 

برایِ خاطر اين نقاب‌های نفرينی

که می‌شود

سنگينیِ

همه‌ی اندوه‌های دنيا را

پشت‌شان

پنهان کرد

 

تا

آب از آب

در دل تو

تکان نخورد.

Ç

 

بادبان

سپيده دهقانی

 

از مغازه‌ات كه بيرون زدم

كفش‌ها

آبی شد

 

دست‌ها را سپردم

به جيب‌هايی

كه زل می‌زدند

به قايق‌های آبی‌ام

                «چادرم را باد برد»

 

از خيابان

كه در سوت ملوانی سپيدپوش

خلاصه خواهد شد

می‌‌ترسم!

تو روی عرشه

دل‌واپس بادبان‌هايی

Ç

 

لطفا از اين‌جا باز شود ... (شش قطعه شعر)

سيدعلی صالحی بافقی

 

گرچه ...

راهی به جز رفتن نمانده بود

گرچه آماده‌ی رفتن نبود.

سراپايش لب‌ريز بوسه بود

تا لبی نبوسيده به يادگار نبرد

اما کسی نبود

يا بود و

شهامتِ سر در آوردن از سِرّ پنجره‌ها را نداشت

يا بود و

بويی از راز آف‌تاب‌گردان نبُرده بود

يا بود و

شورتلخی چشم‌هايش را ميان لبان‌اش زمزمه می‌کرد.

راهی به جز رفتن نبود

گرچه هيچ‌کس آماده‌ی رفتن‌اش نبود ...

 

ساعت مچی

رازی نيست

در اين كه ساعتِ مُچی نمی‌بندم.

لافِ محال نيست، دست‌های تو عقربه‌های زمان‌ام،

تهی‌دستی نيست كه تقويمی بر ديوارم نيست.

نگرفته‌ام دست‌هات را  كه نگذرند از من، رؤيا نيست.

می‌گذرند مثلِ سايه‌ی ابرها بر علف‌زار از من، رازی نيست

ثانيه‌ها

روزها

دست‌هات

...

 

هوس

حتا کنار درياها

وسوسه‌ی برهنه‌گی و رؤيای غرق

حريف‌ام نبوده‌اند،

اين سان که ميانِ مردمک‌هايت

هوسِ دست و پا زدن دارم .

من از پسِ چشم‌های تو بر خواهم آمد ...

 

اين شعر نيست ...

اين که بی‌خبر می‌نشانم‌ات اين‌جا

روی اين نيم‌کتِ باران‌خورده‌ی اين سطور

بی چتر ميانِ اين همه کلماتِ مبهم و نشانه‌ها

بهانه است.

اين که آن‌سوی اين خطوطِ  پُر استعاره

برای پنهان کردنِ التهابِ گونه‌هام در آغوش‌ات

کورسوی شمعی را حتا بر نمی‌تابم

بهانه است،

بهانه‌های ساده‌ی نداشتنِ دل‌هره‌ی نداشتن‌ات ...

 

عقربه‌های خواب

نَفَسی پس از ابهام رد پاهات بر برف ...

عقربه‌های خوابِ ساعتِ خراب‌تر از من

روزی دو بار دستِ کم

لحظه‌ی رفتن‌ات را

سال‌هاست دُرست نشان‌ام می‌دهند ...

 

لطفا از اين‌جا باز شود ...

مثل خط‌چين روی سُس مايونز تک‌نفره‌ی سالادِ فصل

يا خط‌چين سُس خَردلِ يک‌نفره ی ساندويچ مغز

مثل نخ باز کردنِ بيسکويتِ پتی‌بور عصرانه

يا نخ باز کردنِ پاکتِ مارلبوروی بُلند

...

از اين خط‌چين رويَت، بـِبُرَم!

از اين نخ وجودت، بکِش‌اَم!

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «145»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

زيبايی‌شناسی خشونت

   زنان پارس

زن در آيين هندو

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آخرين شهريار -  گلی در سموم خزان: سرگذشت داريوش سوم

   انجمن قلم

انعكاس بی‌نظم صداها

   كوچه‌ی آف‌تاب

   بن‌بست ستاره

مرگ دشمن، پذيرش و روايت خاركن

او ... با ... ماست عمو جون!

شعرهای بن‌بست ستاره

   ادبيات ترجمه و نمايشی

سرچشمه

موسيقی آب گرم

   هنرهای تصويری

فرش دعا می‌بافم بر آرزوی محال

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از سه شاعر

   كودكانه

روز تولد دونالد