|
|
|
|
||||||||||||||
|
شعرهای بنبست ستاره: آثاری از پنج شاعر آثاری از رضا چايچی، علیرضا مجابی (م. آذرفر)، محمود معتقدی، قباد حيدر و وحيد آقاجانی
رضا چايچی
میچرخم ميلهها يک به يک از مقابل چشمهايم رژه میروند غذايی پرت میکنند شبها خواب جنگل میبينم و اين که با پنجههايم ميلهها را در هم شکستهام از درختی بالا میروم با آهويی که به دندان گرفتهام و گاهی با تندباد میدوم و از پس گامهام غباری غليظ بلند میشود میبينم مادهام سرش را میکشد بر گردنام میدانم هر طور شده فرصتی به دست میآورم میچرخم و ميلهها يک به يک از مقابل چشمهايم ...
علیرضا مجابی (م. آذرفر)
بيا! بنواز! با حرير بلند انگشتانات صورت زخمی مرا٬ رحم نکن آن نمکدان و اين زخمهای کهنهيی که بر پوست من به جا مانده مگر نقاش نيستی؟ چون تاشی وحشی رها کن دستانات را و چون بذر سيراب کن اين تن خسته را اين «را»های اضافه را وصل کن به سطرهای بعد که مردهی من ايستاده در برابرت در همان سطر، مگر نقاش نيستی؟ مرا در چلوار سفيدی دفن کن به ديوار بياويز و پايش تاريخ نزن امضا نکن بگذار اين اثر جاودانه بماند.
محمود معتقدی
چه اتفاق عجيبی توفان سوار قايقیست که مرا به حاشيههای تو پيش میبرد مثل دريا که هنوز سرزمينهای تبعيدیات را از يادت برده است همدلیات از تأخير ساعت مرگ هم گذشته بود از ايستادن خورشيد تا الفبای آمدنات دستی مدام خانههايت را جابهجا میکند نه اين شناسنامه را کسی به بيرون قاب از سرش پرتاب نمیکند چيز چندانی به فکرم نمیرسد گاهی هم اين پچپچ فصلهاست که شنيدن پاييز را از من دريغ میکند از ياد نبردهای که اين روزها با تو چه حوصلهيی دارند کبود میشود جايی که تو سپيدش میخواندهای اين خودکشی چه معنايی میدهد همين که دريا و قفس دلواپس تکههای تو میشوند "همين ديروز مردی با چشمانی مواج و گيسوانی سپيد از من عبور کرده بود" آغاز پارهها و خاطرهها اينگونه شروع و تمام میشوند
قباد حيدر
به فرامرز گفتم – میشد هزار و يک شب را در دو سال و اندی و چند ماه و روز به خورد شاه داد تا از سر تقصيرات جنسی آدمها بگذرد يا سوگ سياوش را ترانه کرد برای سرگرمی هم که شده گلها را واداشت خون گريه کنند يا مردانهگی يک مرد را سر چهارراه نصب کرد تا مگسها بيايند فرامرز گوشاش به اين حرفها بدهکار نيست زمين را جستوجو میکند به دنبال آدم نمیداند آنجا هم دو نفر هستند که مخاش را میزنند و از رب و نبش میپرسند - که نداشت چراغ را روشن میکنم جايی را نمیبيند در انتظار انفجار بزرگی هستم فريادی از حنجرهيی به اندازه غار علیصدر نور که به چشمانام میتابد از کوچه چشمانم گرگوار میدرخشد میگويند اين خاصيت خشم است آدمهای بیايمان به اين سادهگی رام نمیشوند که دل به چاهی ببندند يا عمری بشينپاشو مشق کنند من اما اطمينان دارم ايمان دارم پس چرا خوابام نمیبرد؟ همه سوگندهای عالم به يک نگاه مهربان تو نمیشود اولين شعر را تنهاترين آدم سرود و اين رسم تا به ما رسيد که شب و قلم و کاغذ و سيگار و يک فنجان چه بار سنگينی به جای آنها که خوابيدهاند بيدار باشی تا يک ناخن حقيقت را يا يک مشت دروغ را و عشق را از کوچه باريک و تاريکی عبور دهی که پاسبانها باتومهایشان بیکار نماند و شاعر باشی تا آنچه را ديگران پنهان میکنند که من عاشقام و بیقرار عشق تو بگويی فرامرز نيست که بگويم با باده چهطوری؟ همين امشب جرينگ و حلقههای دود سيگار مقدس تا شبی ديگر - تا شبی ديگر.
وحيد آقاجانی
چرا ما هميشه درست در تلاقی دو نگاه به بنبست میرسيم و كلاغهای مكرر وراج ما را به سمت واژههای پرتكلف جانكاه میبرند؟
|
|