|
|
|
|
||||||||||||||||
|
زيبايیشناسی خشونت (5): رسانههای زرد، جوی خون و درد بیدرمانی صالح تسبيحی
بخش اول نوشته را در بارهی گوشتخواری در شمارهی 142 بخوانيد و بخشهای دوم و سوم كه در بارهی سينمای خشونت (+) است، در شمارههای 143 و 144. بخش چهارم هم كه در شمارهی 145 منتشر شد، به دو مقولهی جنگ و بدنسازی میپرداخت.
رسانههای زرد رسالت نشريات زرد سرازير کردن پول به جيب ناشران آنهاست. همه جای دنيا هم معمولاند و مفرط. بررسی تيترهای نشريات زرد يک کشور بهترين راه برای دانستن آن چيزهايیست که مردم را به هيجان میآورد و آن جامعه بابت دانستن آنها پول میپردازد. نشريات زرد عموما تيتر و مطالب خود را از ورزش، سکس، سينما و تلويزيون و پیگيری اغراقآميز پروندههای جنايی برداشت میکنند. میبينيم که امر خشونتآميز تنها يکی از عناصر تشکيلدهنده هستند، اما در کشور ما اکنون تمامی نشريات زرد بيش از هر چيز به امر خشونتآميز میپردازند. پرسش اين است چرا در فرهنگ عاميانهی ما، اکنون بيشترين ميزان فروش از آن نشرياتیست که جنايات خشونتآميز را به شکلی دقيق و جزء به جزء بيان میکنند؟ چرا مردم بعد از خريد روزنامه نخست سراغ صفحهی حوادث میروند؟ و شرح مرگ ديگری چرا در فرهنگ عامهی ما جذابيتی چنين دارد؟ در حال حاضر اما، بيشترين تأثير رسانهيی بر ذهن مردم توسط تلويزيون انجام میشود. فرهنگ زردی که در تلويزيون ملی ايران امروز تبليغ میشود، بيش از هر چيز جنبههای خشونتآميز و لذت بردن مردمان از خشونت را نمايش میدهد. سريالهای طنز و جدی با نشان دادن پرخاش بازیگرها به هم مخاطب را میخندانند يا میگريانند. و نيز سبک اطلاعرسانی اخبار به گونهيیست که به جای آرامش بخشيدن، هراس را بيشتر به دل میريزد. سياقی که رسانهی ملی در پيش گرفته است ذهن و خيالات مردم معاصر را در دلهرهيی دائمی نگاه میدارد و اين از اطلاعرسانی چند سال پيش، هنگام وقوع يک زلزلهی شديد در شهرستانی کمجمعيت، راديو تلويزيون به سبک زردترين نشريات جهان، با تکرار و بزرگنمايی و اطلاعرسانی لحظه به لحظهی عمليات امدادرسانی، بيش از هر زمان مردمان را پای گيرندهها میکشاند. رسانه با استفاده از حربهی تکرار، خيالات شخص را جهت میدهد. و آدمها را دچار پيشزمينههايی میکند که گزارههای هنوز رخندادهی زندهگی را با جهتدهی رسانهيی پيشبينی میکنند.
و اين جهتدهی چون اکنون به سمت و سوی دلهره و نگرانیست، لاجرم مخاطب برای جلوگيری از امر هنوز وقوعنيافته وارد عمل میشود، عملياتی عموما خشونتآميز (برای مثال جامعهيی که رسانه نشان میدهد، پدران و مادران را چنان به وحشت میاندازد که در روش تربيتی خود سختگيری اعمال میکنند، سختگيری از نوع بی دست و پا و خشونتآميز آن). همچنين وحشتی كه از جنگ بر تمام جهان سايه انداخته، راه در هنر هم باز كرده و آن صحنههايی كه در رسانهها به وفور ديده میشود، در گالریهای معتبر دنيا نيز يافت شده. در سالهای اخير يكی از كسانی كه آثارش بسيار پرفروش بودهاند، زنی نقاش است به نام «جنی ساويل». او كارهای خود را در ابعاد متری انجام میدهد و در آنها صحنههای خشونتبار اندام تشريحشده و فربه و تكهشده و خونآلود دستمايه قرار گرفتهاند. در سال گذشته جشنوارههای معتبر هنری تجسمی، انگار در مسابقه بودند تا مهوعترين صحنههای ممكن را ارائه دهند. اين رویكرد جهانی به خشونت، ارمغان صادرات ثانيهيی رسانههاست، و نه هيچ چيز ديگر. مردم به ياری رسانهها وحشتزدهتر میشوند و غدهی دردآور هراس را، چون دندان درد، به عمد، با ديدن فيلم و خواندن صفحات حوادث و تماشای تصاوير خشونتبار فشار میدهند و التذاذ میكنند.
جوی خون حال بايد ديد اين گير و دار چهگونه رفع و رجوع میشود و راه برخورد با آن چيست. چهگونه میتوان خشونت را ريشهيابی کرد و به کنترل در آورد. بايد در نظر داشت که مصلحان اجتماعی و روشنفکران مردم عادی نيستند که الزاما عناصر جاری در روح جمعی جامعه بر آنها نيز کارگر افتاده باشد، اما من بر آنام که اگر مجبور باشيم تنها يک خصيصه را به عنوان مشخصهی اصلی فرهنگ ايرانی نام ببريم همين «خشونت» است. و تمايلات خشن اکنون به امری «زيباشناختی» و لذتبخش مبدل شده است. بنا بر اين روشنفکر و عام ندارد. چون انگشت در دست، و چون موی در سر همه هست.
چه بسيار مردانی که با کتابها و انديشهشان شناخته میشوند، ولی در اخلاق خانوادهگی (مثلا با همسرشان) آدمی خودخواه، تندخو و خشونتمدار باشند. و چه بسيار انديشهمندان رهايی و آرامشطلب که در مرز خشونت تاريخی ما راه کج کرده و راهنمايیشان برای رفتن به سوی جهانی بهتر، شستن خيابانها با خون بوده است. ميرزادهی عشقی میگويد: عجب مدار اگر شاعری جنون دارد / به دل هميشه تقاضای عيد خون دارد تمايل به ريختن خون و کشيدن انتقام، دندانهای به هم فشرده، هزار نقشهی بريدن، کندن و خون ريختن ديگر در ايران زمين متعلق به ناآگاهی جمعی مردم عامی نيست. از فرط سرکوبی هزار ساله و تکرار خشونت است که شاعر و نويسنده و روشنفکر ايرانشهر هم تصاوير خيالی خود را با خون رنگ میکند. در عمق زيبايیشناسی تاريخی مردمان، همين کلمات همين شعرها هستند که پيدا میشوند و قعر روحيات يک جامعه را نشان میدهند. عارف قزوينی در «مارش خون»ای که ساخته است، میگويد: شهر خون، قريهی خون، رهگذر خون / کوه خون، دره خون، بحر و بر خون / ... رود خون چشمه خون تا قنات است / خون به خون ريختن بايد آميخت. گمان میرود حس التذاذی که از خون ديدن در شاعران ما اقناع میشود، پيش از هر چيز، از تماشای کنجکاوانهی ما در دوران کودکی و دنبال کردن نهر باريک خونی آغاز شده باشد که از گلوی گوسفند قربانی جاریست. (برای آن که بيشتر راجع به اين خونبازیها بدانيد، به «يا مرگ يا تجدد، دفتری در شعر مشروطه»، نوشتهی ماشاءالله آجودانی و «داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع»، نوشتهی شاهرخ مسکوب رجوع کنيد.) آرمانگرايان ستيهندهی بزرگ تاريخ ما، هرگز نمیتوانند طرز فکری همچون «نلسون ماندلا» را درک کنند و بپذيرند. و لذت بردن از رنج ديگری را يکی از پايههای انديشهی خود قرار دادهاند. اما حس زيبايیشناسی به انگارههای عقلانی کار ندارد، يعنی انتقامکشی تنها گريبان مجرم را نمیگيرد. و چون در آن لذت هست گاه و بیگاه سر میرسد. برای مثال در دعواهای خيابانی و يا قومی يا دار و دستهيی، دو طرف چنان به جان هم میافتند که «تا خون نبينند»، رها نمیکنند. قربانی تلاش میکند قصاب شود.
درد بیدرمانی حال، اين خشونت علاوه بر حضور محسوس خودش در همه جا، چه تأثيرات غير مستقيمی دارد؟ خشونت چون آهنگی درون همهی ما جريان دارد. رويش قارچوار کلاسها و گردهمآيیها، تصوف تخديری، رواج داروهای آرامبخش و مواد مخدر که همهگی با تئوریهای «سعادتيابی» و «خوشبينی» همراه شدهاند، همه، جستوجو برای فرار به دنيايی را نشانه گرفتهاند که اندکی، لحظهيی برهاند و جدا کند از غرقآب. کسی که احساس بيماری دارد معمولا به يک راه درمان بسنده نمیکند و سعی میکند برای يافتن بهترين، همهی راهها را بيازمايد. آزمودنی سطحی که زيبايیشناسی خودش را ايجاد میکند. مخاطب کلاسهای «خوشبين درمانی» از نقاشی، سينما، موسيقی و هنر های ديگر همان توقعی را دارد که از کتاب «راههای سعادت در پنج دقيقه». بايد توجه کرد که اين داروها و کتابها و کلاسها نيز بازاری به همان عظمت بازار رسانههای زرد در جريان دارند که از هراس و خشونت و نگرانی پخش در جامعه تغذيه میشود. میتوان هنرهای سطحینگرانهيی را که اين بازار توليد و پخش میکند در همه جا ديد: نقاشی لطيف گلها و گياهان و درختها. موسيقی کلاسيک ريتميک آرامبخش، و سينمايی که ستارهگان آن را عموما بازیگران درجه هشت تلويزيونی تشکيل میدهند و عملا همان تلويزيون (رسانه) است با ابعاد بزرگتر. البته تمايل به اين گونه از زيبايیشناسی فی نفسه مورد نقد نيست، اين که اين بشود زيبايیشناسی اصلی يک جامعه، و ريشه هم در چنان خشونتی داشته باشد، مورد بحث است. در هنری که کمابيش نقطهی مقابل اين هنر است، ساختار زيباشناختی معکوس است. مثلا در سينمايی که آن سو طلبيده میشود، خنده و بیخيالی و سطحی کردن همه چيز موضوع است و در اين سو، سينمای هنری آن انسان را به تصوير میکشد که پای آن فيلمهاست. بی شک وضعيتی چنين، به رقم مضحک بودناش ابدا خندهآور نيست. برای همين است که زيبايیشناسی دردمندانهيی که وضعيت انسان معاصر را به تصوير میکشد، مهجور میماند. باری، کار ما ايجاد راه حل نيست و طرح پرسش کفايت میکند. آنچه سرانجام بايد تکرار کرد اين است که خشونت ريشه در ذات آدمی ندارد و تنها معلول شرايط تاريخی، و گردانندهگان اقتصاد است. و نه چيز ديگر.
|
|