|
|
|
|
||||||||||||||
|
آن دی آدر هندز عمو جون! با يادی از فيلم جاودانهی «ويلنزن روی بام» اثر نورمن جيسون علیرضا مجابی
ويلن را سفت و سخت زير چانهام گرفتم و آرشه را محکم روی سيمها کشيدم ... نگران از سقوط حتمی از لبهی تيز پشت بامی که روی آن ايستاده بودم. زيبا جون به محض ديدن گامهای لرزانام جيغ کشيد: "زير پاتون خاليه ... مواظب باشين عمو جون!" آرشه را تندتر کشيدم و با کف پا روی لبهی شکستهی بام شروع به جست و خيز کردم: "با لبخندی شيرين سويت پر کشيدم از بندم رها کن ... بر بامات نشينم!" زيبا گفت: "ويلنزن روی بام شدين عمو جون!" چشمهايم را بستم و به ياد آن ويلنزن ژندهپوشی افتادم که ناخواسته با اعتقادات قديمی و سنتهای دست و پاگير اهالی دهکدهای دوردست، دست به گريبان شده بود و هر دفعه که خواسته بود به شيوهيی تازهتر از تروديشن (اعتقادات) آنها يکی از دخترهايش را روانهی خانهی بخت بکند، با اهالی دهکده و اعتقادات سختگيرانهی آنها روبهرو شده بود و برای خلاصی از مخمصهی آن ميراث شوم، ترفند تازهيی به کار بسته بود تا با توسل به جملهی جادويی ... آن دی آدر هندز (از طرفی ديگر) راه فراری بجويد، هم برای احترام گذاشتن به عقايد گذشته و از طرفی هم (آن دی آدر هندز) برای زير پا گذاشتن آنها! زيبا گفت: "مگه نشنيدی گفتن جهانی فکر کن، بومی عمل کن عمو جون؟" ويلن را به کل کنار انداختم: "ان دی آدر هندز ... عمو جون!" زيبا گفت: "و چيزهای خوب و مثبت گذشته رو حفظ کرد؟" شاپويم را با نوک تيز آرشه به چرخش در آوردم: "ان دی آدر هندز عمو جون!" زيبا جون کلافه زير بار سنگين تروديشنهای جورواجوری که با خودش حمل میکرد، به آه و ناله افتاد: "يعنی مزيتهای خونواده، مليت، نژاد ... ثروت، طبقهی اجتماعی همهش کشک عمو جون؟" با دستمال گردن ابريشمی تر و تازهام، گرد و غبار سيمهای ويلن را گرفتم و سيمها را کوک تازهيی کردم: "من به تمنای سخن نو ... سوی تو میآيم به رهام آ ..." زيبا جون هم زير شيروانی زنگزدهی پشت بام بيشتر از هم وا رفت: "پس افتخارات گذشته، امپراتوریهای باستان ... شيخ مصلحالدين سعدی؟" با نوميدی سر تکان دادم: "آن دی آدر هندز عمو جون! شعر کلاسيک، آواز رديف ... چشم و ابروی به هم پيوسته ... فرش ايرانی!" آرشه را با سوز و گدازی جانکاه روی سيم کشيدم: "همه رو به ويرانی ... آن دی آدر هندز عمو جون!" بعد مثل آن مرد ژندهپوش قديمی با نغمههای تازه شروع به رقصيدن روی لبهی لغزندهی بام کردم: "ايف آی وری ريچ من (اگه من مرد ثروتمندی بودم) ... يه بو دبو دبو دبو دبو دم!" زيبا هم روی پنجهی پا بلند شده بود و بعد از رساندن خودش به طرف ديگر پشت بام، اعتقادات گذشته را هل داد به طرف ناودان کنار بام: "آخ چهقدر راحت شدم از اين چيزای دست و پاگير! خدا عمرتون بده عمو جون!" هنوز آواز تمام نشده بود که از آن طرف بام پايين غلتيدم و جفت پا، بدون آرشه ... وسط ويلن و نغمهی تازه فرو افتادم ... زيبا حرفهايی را که سالها در دل تلنبار کرده بود بيرون ريخت: "تروديشنز ... تروديشنز ... تروديشنز ...! همهی ما اعتقاداتی داريم که به اونا دلبستهايم و باهاشون زندهگی میکنيم ... اعتقاداتی که نمیدونيم از کجا اومدن و چرا اومدن ... و فقط برای اين باقی موندن که ما بهشون عادت داريم و اصلا در بارهشون فکر نمیکنيم، تا راحتتر خودمونو باهاشون تطبيق بديم! تروديشنز ... تروديشنز ... تروديشنز! اعتقاداتی که اغلب هيچ معنايی واسهی ما ندارن و فقط چوب لای چرخ زندهگیمون میذارن ... و همين طور هم بیدليل بايد اونا رو دوست داشته باشيم!" زيبا هراسان خودش را به وسط پشت بام رساند و با ترس و لرز نگاهی به طرف من انداخت: "خدا مرگام بده ... طوریتون نشده عمو جون؟" دستی به سر و صورت زخمیم کشيدم و نگاهی بیپايان به ويلن شکسته انداختم: "آن دی آدر هندز ... فقط مجبورم دست و پا شکسته زندهگی کنم زيبا جون!"
|
|