|
|
|
|
||||||||||||||
|
آن را ستارهی خود ناميدند مريم ابوالحسنی*
آخر اين سرزمين را میبينم. میخواهم چشمهايم را ببندم و بدوم، ولی چه فايده وقتی اين سرزمين به نقطهيی پايان میيابد. پس اوج میگيرم و از سرزمينی به سرزمينی بالاتر که دست انسان به کهکشانها میرسد، میپرم، دستام را دراز و ستارهيی درخشان از بين ستارهها ی ديگر جدا میکنم. ستاره را با احتياط در جيبام میگذارم و به راهام ادامه میدهم. شب شده بود. بدون آن که به تاريکی هوا نگاه کنم تمام ذهن خود را مشغول ستارهی درخشان کردم. به انتهای جاده که رسيدم، زير پای خود را خالی يافتم و از لابهلای کهکشان به روی ستارهها افتادم. ستارهی درخشان از جيبام بيرون افتاد. ديگر برای گرفتناش دست و پا نزدم. پس از مدتی به سرزمين انسانها رسيدم و نگاهی به ستارهها انداختم. ستارهی درخشان تنها ستارهی زيبا و نورانی در لابهلای ستارهها بود. دستام را دراز میکنم به سوی بیکرانها و حال، احساس میکنم چهقدر با من فاصله دارد. پس برای آخرين بار نگاهی به او میكنم و آن قدر درخشان میشود که خود را در نورش گم میکنم. سپس لبخندی میزنم و راهی خانهام میشوم. از آن روز به بعد، هزاران انسان آن را ستارهی خود ناميدند. به راستی که انسان زيباترينها را میپسندد.
|
|