|
|
|
|
||||||||||||||
|
مرشد و مارگريتا - پردهی اول، بخش نخست اقتباسی از رمان «مرشد و مارگريتا» اثر ميخائيل بولگاكف ساناز سيد اصفهانی
اشخاص بازی: ايوان (بزدومنی) مرشد مارگاريتا ولند کيريف بهيموت (گربه) برليوز ناتاشا ريوخين متی شخصيتهای شاغل در تأتر واريته شخصيتهای شرکتکننده در صحنهی جادوگری (بنگالسی)
پردهی اول
شرح صحنه: کلينيک روانی (تيمارستان) در حومهی مسکو. نيمهشب است و نور مهتابی و کمرنگ و در و ديوار سفيد بیروح مشخصکنندهی فضای تيمارستانی در منطقهی سردسير است. ايوان (بزدومنی) روی يکی از نيمکتهای انتظار کيلينيک نشسته است و دورش يک پتو پيچيده است. پيژامهيی نيز به پا دارد. از ترس و سرما میلرزد و رنگ به رخسار ندارد. نگاهاش خيره به نقطهيی نامعلوم است و گاهی زير لب با حالتی عصبانی چيزی میگويد. دوست او، ريوخين، منتظر دکتر است. دکتر وارد میشود و با همان بیتفاوتی روانشناسان هميشهگی با بیخيالی راه میرود و سرسری به صحبتهای ريوخين گوش میدهد.
ريوخين: صبح به خير آقای دکتر! بالاخره اومديد از اون اتاق بيرون؟
دکتر نگاه معنیداری به ريوخين میاندازد. از دور به بررسی ايوان میپردازد.
ريوخين: دکتر! اين همون شاعر معروف ايوان بزدومنیست ... من دکتر ... دکتر ... من میترسم دچار د.ت.اس. شده باشه. دکتر: مگه مشروب زياد میخوره؟ ريوخين: نه خير! گاهی چند تايی میخورد، ولی نه آنقدر ... يعنی نه به اون صورت که طغيان کنه ... اون قدر بخوره که بترکه يا رنگ صورتاش مثل خوروس شه ... نه نه نه، اصلا و ابدا! به هيچ وجه! جدی عرض میکنم خدمتتون ... دکتر: چرا اين شکلی شده؟ ريوخين: من ... منظورتون اينه که چرا مثل ميت شده؟ همين جوری ... بی ... بیحرکت ... عينهو جن ... جنازه ...
بعد از مکث و با هيجان به حرف زدن ادامه میدهد.
ريوخين: همين جوری بیحرکت و عين جنازه نبود اولاش که آقای دکتر! دکتر: آيا خيال کرده عنکبوت، موش، اجنه و يا سگ هار میبينه؟ ريوخين: منظورتون اينه که تو هپروته؟ اوخ! نه نه ... اصلا و ابدا! من هم دیروز ديدماش هم امروز. کاملا حالاش خوب بود. خوبِ خوب، از من بهتر بود. دکتر: چرا زيرشلواری پوشيده؟ مگه مجبورش کردين از تختخواب پاشه بياريدش اينجا؟ هان؟ ريوخين: نه نه ... اون همين شکلی، با همين هيبتاش، اومد توی گريبايدوف ... دکتر: همون پاتوق نويسندهها و ... ريوخين: (با افتخار) شاعرها و اهل منطق و فکر و شعور و احساس و حس و درونيات و سورآليست آقای دکتر! ناتوراليسم ... دکتر: خراشها چی؟ صورتاش چرا اين جوری شده؟ با کسی دعوا کرده؟ ريوخين: آه ... نه ... از نرده افتاده و ... البته توی رستوران دو سه نفر رو کتک زده. دکتر: اوهوم ... متوجهام ... (رو به ايوان) روز به خير آقا! ايوان: چهطوری شياد پدرسوخته! ... شارلاتان هوچی! دکتر: (همين طور كه چيزی يادداشت میکند) چند سالاته آقای محترم؟ ايوان: ولام کنيد. چرا دست از اين ريش من بر نمیداريد؟ دکتر: چرا اين قدر بدعنقی میکنيد؟ مگه حرف بدی زدم که ناراحت شديد؟ ايوان: بيست و سه سالامه ... بيست و سه سالامه و از همهی شما شکايت میکنم، میندازمتون زندان ... (رو به ريوخين) مخصوصا از تو تخم شپش! دکتر: از چی چی شکايت میکنيد مثلا؟ ايوان: (بلند میشود) از اين که من، يک آدم کاملا سالم، رو بازداشت کرديد و به زور آوردينام اين جا. من حالام خوبه ... من خوبِ خوبام ... میخوام از اين ديوونهخونه برم بيرون. آهای کمک! ريوخين: واقعا کاملا سالمای. دکتر من اشتباهی اين رو آوردم اين جا. اين همهاش چند تا خراش برداشته ... چند تا نه، يکی دو تا ... دکتر: شما که در ديوانهخانه نيستيد. اينجا يک کلينيک است. و اگر هم لازم نباشه، کسی رو اينجا نگه نمیداريم.
ايوان چپ چپ به دکتر نگاه میکند و بعد از کمی فکر به حرف میآيد.
ايوان: خدا رو شکر! لااقل ميون اين همه ديوونه يه آدم حسابی پيدا شد! از همهی اين ديوونهها بدتر اين ريوخين عوضيه. اين رو اينجا نگه داريد. تو رو بايد دار زد ريوخين، حقهباز دروغگو! دکتر: منظورتون اين آقاست؟ با اين هستيــ ... د؟ ايوان: نفهم! چاچولباز! ... بيا برو نکبتاتو کلافه کن عوضی ... ريوخين: پست فطرت نمکنشناس! بشکنه اين دست که نمک نداره ... هی ... دکتر: آروم باش جانام! بگو ببينم اين آدم حقهباز واسهی چی شما رو به اينجا آورده؟ ايوان: خدا میدونه! کلهخرها ... کلهخر کلهخراب ... (تف میاندازد) اين ديوونهها من رو بستن به وانت و آوردنام اينجا. دکتر: ممکنه بپرسم چرا با اين ... اين زيرشلوا ... چرا با اين پيژامه رفتيد رستوران گريبايدوف؟ ايوان: عجيبه؟ نه نه، عجيب نيست! بنده رفتم رودخونهی مسکو شنا کنم که کسی لباسهامو دزديد و لباسهای کهنهی کثافتاش رو واسهی من گذاشت. لخت که نمیتونستم توی مسکو راه برم! میتونستم؟ هر چی بود پوشيدم که زودتر بدوم برم گريبايدوف. دکتر: چرا با اين عجله؟ مگه قراری داشتيد با کسی؟
ريوخين سيگار میکشد.
ايوان: بايد پروفسور رو گير میآوردم. دکتر: کدوم پرفوسور رو؟ ايوان: (با نگاهی معنیدار) شما برليوز رو میشناسيد؟ دکتر: منظورتون همون آهنگسازست؟ ايوان: (عصبی ) آهنگساز؟
ايوان سيگار ريوخين را میگيرد و با شدت به آن پکی میزند.
ريوخين: برليوز آقای دکتر! رئيس ماسوليت ... سردبير مجلات وزين ادبی، رئيس کميتهی فلان و بيسار ... اون دیشب در پاترياک رفت زير قطار.
ايوان با سيگار به ريوخين حمله میکند.
ايوان: بیخود دروغ نگو! تو که چيزی نمیدونی بیخود فکات رو باز و بسته نکن! من اونجا بودم نه تو. اون پروفسوره عمدا مجبورش کرد بره زير قطار. دکتر: هلاش داد؟ ايوان: دستام انداختی؟ داری مسخرهام میکنی؟ دکتر: اين حرفها چيه میزنيد آقا؟ ايوان : اون پروفسور لعنتی لازم نبود برليوز بیچاره رو هل بده بره زير قطار. اون مردک از قبل میدونست ... ازش کارهای باورنکردنی بر میآد ... اون ... اون همه چيز رو از قبل میدونست ... حتا میدونست من ... من میآم اينجا ... اون میدونست ... دکتر: آيا کسی جز شما هم اين جناب پروفسور رو ديده؟ ايوان: نه نه، گرفتاری هم همينجاست. بدبختی من هم همينه. دکتر: متوجهام. برای بازداشت اين قاتل پيشگو هم کاری کرديد؟ ايوان: (در حالی كه شمعی از زير پتو رو میکند) اين کار رو کردم ... از آشپزخونهی گريبايدوف اين شمع رو برداشتم. دکتر: (شمع را نگاه میکند) اين رو؟ ايوان: بله، خودشه! تمثال ... اونها از تمثال قديسين میترسند ... اما راحتتون کنم ... اون پروفسور همدست نيروهای شيطانيه و گير انداختن آدمی مثل اون کار آسونی نيست. شک نبايد کرد که اون ديوونه يا دلقک نبود، اون همدست شيطان بود. اون با پونتيوس پلاطس صحبت کرده ... اين جوری به من نگاه نکن دکتر! دارم حقيقت رو میگم. اون زمان مسيح هم بوده ... خدايا! ... همه چيز رو ديده ... من اين تمثال رو چسبوندم به سينهام و راه افتادم ...
ساعت دو نيمه شب را اعلام میکند و دو ضربه میخورد.
ايوان: ... اوه خدايا! ... ساعت دو شده و من دارم وقتام رو با شماها تلف میکنم. میبخشيد، تلفن کجاست؟ هان؟ دکتر: اوناها ... به اون گندهگی، اونجاست. ايوان: (شماره میگيرد) پليس؟ الو؟ افسر کشيک شماييد؟ جناب سروان لطفا پنج تا موتور سيکلت مسلح به مسلسل بفرستيد تا پروفسور خارجی رو اخراج کنند. اون ... خودش گفت که پروفسوره ... چی؟ ... خوب من رو با خودتون ببريد، من به شما نشون میدم که کجا میشه اين يارو رو پيدا کرد ... اوهوم ... من بزدومنی شاعرم و از آسايشگاه دارم با شما صحبت میکنم ... نه نه ... آدرس شما کجاست؟ بگيد ... شما آدرستون رو ... الو ... (فرياد میکشد) های ... الو ... ديوونهها!
ايوان گوشی تلفن را به طرف ديوار پرت میکند. رو به دکتر خداحافظی میکند و به طرف در خروجی میرود.
دکتر: ئه ... ببخشيد! ولی اين وقت شب خيال داريد کجا بريد؟ اون هم با زيرشلواری ... حال شما خوب نيست، بهتره پيش ما بمونيد.
چند پرستار وارد میشوند. سعی میکنند جلو او را بگيرند.
ايوان: ولام کنيد! دست از سرم برداريد! کلکها ... میخواهيد حبسام کنيد؟ باشه، عيبی نداره ... پدرتون رو در میآرم. تاواناش رو بايد پس بديد ... هر جور دوست داريد فکر کنيد. فعلا موضوع عشق من پونتيوس پيلاطسه ... پيلاطس.
ايوان بیهوش میشود و پرستارها میبرندش.
دکتر: حموماش کنيد. بذاريدش توی اتاق 117 تنها باشه. يه مراقب هم براش بذاريد. ريوخين: آقای دکتر واقعا مريضه؟ دکتر: صد البته. ريوخين: چهاشه ... عيب و اشکالاش چيه؟ دکتر: (خميازهکشان) تحريک بيش از حد اعصاب حرکتی و مراکز زبان، آقا! او...م ... توهمات ... شک نکنيد مسألهی پيچيدهيی هست ... فکر میکنم شيزوفرنيه ... البته کمکی هم الکليسم. ريوخين: نمیدونم اين دریوریهايی که راجع به پروفسور میزد ... اينا چی بود دکتر؟ دکتر: او... اوهوم ... حدس میزنم کسی رو ديده که ذهناش رو ... چهطور بگم ... آشفته کرده ... شوريدهاش کرده ... شايد هم خيال کرده ...
دکتر و ريوخين همين طور که با هم صحبت میکنند، به طرف در خروجی میروند. دکور صحنه کمی تغيير میکند. طوری که دو باره به راحتی بتوان آن را تبديل به تيمارستان در اتاق 117 تغيير داد. دکور به طور سورآليستی فضايی وهمآلود را با نورهای روشن و شاد خيابانی به نام تورسکايا را نشان میدهد. دختری – مارگاريتا – گلهای زرد رنگی به دست دارد و با احوالی افسرده، اما با لبخندی به لب، از گوشه و کنار خيابان به آرامی میگذرد. عابران میتوانند هم با لباس معمولی باشند هم از پرستاران بيمارستان تا بيشتر فضای سورآليستی القا شود. مرشد با همان لباس تيمارستان از گوشهی ديگر خيابان تورسکايا میگذرد. نگاه مارگاريتا و مرشد به هم گره میخورد. انگار در آن لحظه همه چيز اسلو موشن میشود. میخواهند از کنار هم بگذرند که زن نمیتواند، بر میگردد و با ملاحت سخن می گويد.
مارگاريتا: از گلهای من خوشتون میآد؟ مرشد: بله؟ ... نه ...نهخير! مارگاريتا: يعنی از هيچ گلی خوشتون نمیآد؟ مرشد: هوم ... نه، از گل خوشام میآد، نه از اين نوعاش. مارگاريتا: از چه گلی خوشتون میآد؟ مرشد: عاشق گل سرخام.
مارگاريتا گلهايش را از پشت پرت میکند طرف تماشاچیها. مرشد در حالی كه به طرف تماشاچیها میرود، با بغض رو به آنها میپرسد.
مرشد: خانم! چی کار کرديد؟ ...
مرشد مونولوگی را میآغازد.
مرشد: انگار سالهاست من عاشق اين زنام. چهام شد يههو؟ چرا جواباش رو دادم ... اصلا به من چه که اون چه گلی دستاشه ... عجيبه! عجيب نيست؟ ...
ناگهان مارگاريتا به سمت خارج صحنه میرود و همين طور از پشت سر به مرشد نگاه میکند. دکور و نور آهسته آهسته تغيير میکند به اتاق 117 که ايوان هم در آن است. مرشد مونولوگ خود را ادامه میدهد و بعد اين مونولوگ معطوف به ديالوگی با ايوان میشود و فضا دوباره رئال میشود.
مرشد: عشق گريبان ما رو گرفت، درست همون طوری که قاتلی يک دفعه از کوچهيی تاريک سر آدم هوار میشه، هر دومون رو تکون داد، عين زلزله، عين رعد و برق ... اون بعدها میگفت که همهی اين اتفاق به ظاهر کوچولو اتفاقی نبوده ... ما از سالها پيش بدون اين که همديگه رو بشناسيم عاشق هم بوديم. ما اون روز توی پيادهرویمون وقتی به ساحل زير رودخونهی کرملين رسيديم جوری با هم بوديم که انگار سالهاست با همايم ... انگار سالهاست همديگه رو میشناسيم ... هر روز سر ظهر به ديدنام میاومد. از شدت انتظار خيالاتی میشدم. هيچ وقت توی زندهگیم واسهی کسی اين طوری منتظر نشده بودم ... هيچ کس از رابطهی ما خبر نداشت ... اون هم مثل من عاشق رمانام شده بود ... آخه من رمان مینوشتم ... گاهی وقتی چرکنويسهامو ورق میزد، میخوند. به رمانام هم حسودیم میشد ... به اون کاغذها که دستهای زيباش به صفحاتاش میخورد، به کلمهی پيلاطس ... هيچ کس از رابطهی ما خبر نداشت. قسم میخورم ...
ناگهان صدای فرياد زنی از دور شنيده میشود.
صدا: مارگاريتا ... کجاييد خانم؟ آقا دارن میآن خونه ... آهای خانم مارگاريتا! ...
در اين وقت مارگاريتا بدو بدو از صحنه کاملا خارج میشود و دکور کاملا تبديل شده به اتاق 117 که اتاق ايوان است. گويی مرشد تمامی اين وقايع را برای ايوان تعريف میکرده. از زير لباساش کلاه سياهی بيرون میآورد که روی آن با ابريشم زرد رنگ حرف ميم (ام) را قلابدوزی کردهاند.
مرشد: اون با دستهای خودش اين رو برام دوخته. ايوان: اسمات چيه؟ چرا اِم؟ مرشد: نمیدونم ... اسمام يادم نيست ... اون منو اين طوری صدا میکرد ... سرورم ... استادم ... مرشدم ... مرشد. ايوان: (به طرف پنجره میرود) اگر میشه به مهتابی رفت، پس فرار هم میشه کرد و نکنه مهتابی اون قدر بلنده که نمیشه ازش پريد بيرون؟ من نفهميدم ... گيجام يه خورده، میدونيد آقای ... مرشد ... من آخه میگم مگه اين توریهای پنجره قفل نيستند؟ مرشد: بله، قفلاند. پراسکوويا فيودورنا آدم خوبيه، اما خيلی فراموشکاره. حدود يک ماه پيش اين دسته کليد رو ازش کش رفتم. با اين کليدا واسهی خودم سير و سياحتی میکنم. میرم اين ور اون ور ... میرم مهتابی ... میرم به مريضها سر میزنم. ايوان: اگه میشه به مهتابی رفت، پس حتما میشه فرار هم کرد. نکنه مهتابی اون قدر بلنده که نمیشه از اون پريد. مرشد: نه من از اينجا نمیتونم در برم ... نه به خاطر اون که مهتابی بلنده، بلکه به خاطر اين که جايی ندارم برم ... (مکث میكند) واسه همين هم اينجام ... واسه همين هم اينجا هستيم. ايوان: (با حالتی مبهم) ها... اينجا هستيم ... مرشد: خيلی خوب! ببينم ... شما که آدم خشن و درب و داغونی نيستيد، هستيد؟ ... نه نه، مشخصه که نيستيد. من اصلا تحمل سر و صدا و جيغ و خشونت و تندی و درشتی و همهی اينها رو ندارم ... تحملام کمه ... فقط به من بگيد ببينم عصبانی که نيستيد ... يعنی میشه بهتون که نزديک شد؟ ايوان: دیروز توی رستوران زدم تو پوز يکی. مرشد: (با اخم) برای چی؟ ايوان: متأسفانه بايد بگم همينجوری ... بیدليل. مرشد: خجالتآوره! تازه از اين كلمه خوشام نيومد، میدونيد؟ ايوان: پوز؟ مرشد: مردم صورت دارن ... چونه دارن، نه پوزه! بگيد ببينم چی کارهايد؟ ايوان: (با بیميلی) شاعرم. مرشد: (زير لب) اين هم از بخت منه ... (بلندتر) اسمتون چيه؟ ايوان: بزدومنی، ... ايوان بزدومنی! مرشد: (آدامس میجود ) پوفـ... ايوان: چرا گفتيد پوف؟ چی شد؟ از کارهای من خوشتون نمیآد؟ ... منو که میشناسيد؟ کارهامو که ...خونديد که؟ مرشد: نه ... خوشام نمیآد. ايوان: از کدومشون؟ مرشد: از هيچ کدوم ... من ... نخوندم ... هيچکدوم ... من هيچکدوم کارهای شما رو نخوندم. ايوان: خوب، پس چرا اون حرف رو زديد؟ مرشد: خيلی شعر خوندم ... میدونيد، شعر معجزه نمیکنه ... از خودتون میپرسم، شعرهاتونو دوست داريد؟ چيه ... چه جوريه؟ ايوان: مزخرف!
در اين لحظه ناگهان سر و صدايی میآيد. مريض ديگری را به اتاق مجاور انتقال دادهاند که تنها صدايش را میشنويم.
ايوان: اين سر و صداها چيه؟
مرشد میخندد.
صدا: (با استرس و فرياد) نه ... يک روح شيطانی ... همون مترجم پيچازیپوش اونها رو تو خونهی نکبتی من گذاشت. من قاچاقچی ارز نيستم ... عذاب ندينام ... نه ... من بهاش گفتم مرتيکه تو به چه اجازهيی اومدی تو خونهی يه مرده ... اون کارت شناسايی داشت، اما ... من حالام خوبه ... آمپول! نه ... نه ... گربهاش ... ح ... ر ... ف ... م ... ی ... ز ... د ... حرف ... حرف ... ايوان: اون کيه؟ مرشد: مريض تازه است! تو اتاق 119 خوابوندناش ... دائم يه چيزی در بارهی دلارهاش میگه که توی هواکشه و مدام قسم میخوره که نيروهای شيطانی توی خونهاش اومدن و دارن کارای عجيب غريب میکنن
مرشد سيگاری میگيراند و به ايوان هم تعارف میکند.
مرشد: چهطور از اينجا سر در آوردی؟ ايوان: (به زمين نگاه میکند و آهکشان) ... به خاطر پونتيوس پيلاطس! مرشد: (متعجب) چی؟ عجب اتفاقی! مرد ... يه کم بيشتر بگو ببينم ... يعنی میخوای بگی تو هم ... ايوان: نمیدونم چه طور بگم ...
در اين هنگام جلو صحنه به حالت اريب نيمکت پارکی را میبينيم و دو درخت در هم در دو جای صحنه ظاهر میشوند که تنها فضای پارک را تداعی کند. ايوان با همان لباس تيمارستان در قسمتهايی که روايت میکند، حضور دارد.
پردهی اول هنوز ادامه دارد ...
|
|