سال هفتم

ده آذر 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

كامبيز منوچهريان

kambiz_manuchehrian

[@] yahoo [.] com

 

سيدعلی صالحی بافقی

alisalehi7

[@] yahoo [.] com

و

خانه‌ی اينترنتی‌اش:

گاهی مرا به نام كوچك‌ام بخوان

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

آثاری از كامبيز منوچهريان و سيدعلی صالحی بافقی

 

چشمان روشن

كامبيز منوچهريان

 

و مرد چشمانی روشن داشت

و به آيينه قسم می‌خورد

با دست‌هايش پرواز می‌کرد

سکوتی در صدايش بود

خشمی موزون در کلام

وقتی حرف می‌زد

سيب اردی‌بهشت بود و خيار خرداد

 

از آن همه باران نمک دريايی می‌ساخت

کوهی شايد

تکه سنگی

و شيشه‌هايی که می‌شکستند

راحت

 

مرد خاکستری بود

با چشمانی روشن

و به آيينه قسم می‌خورد.

 

Ç

 

عين شين قاف و لحظه‌های بی‌قراری

سيدعلی صالحی بافقی

 

عين شين قاف

نه تنها نبوديم،

چشم‌هامان در شهامتِ دريدن‌مان سهيم بودند،

لب‌هامان در جسارتِ به دندان کشيدن‌مان.

زنده‌ها را کنار مُرده‌هامان در بطنِ راست‌مان دفن کرديم،

خورشيد را در چشم‌های تو، ماه را در چنگ‌های من

و به فتحِ آغوش هم بر آمديم چون شب و روز،

سال‌هاست من با بوته‌های گل سرخ می‌خوابم

تو با بوته‌های تمشک‌های وحشی ...

 

لحظه‌های بی‌قراری

کنارِ هميشه‌گی جوی خيابانِ قرار

روبه‌روی هميشه‌گی ساعت‌فروشی

بعد از آخرين هرگز نيامدن

اين که با درخت اشتباه گرفته می‌شد به راحتی

چيزی از قامت‌اش خَم نمی‌کرد

از صبوری‌اش کَم.

حرکتِ گاه و بی‌گاهِ دست‌اش تا روبه‌روی چشم‌هاش

نيم‌نگاهی هر از گاهی به ساعت‌اش

رقص‌برگِ نسيمی ميانِ شاخه‌های سپيداری.

ريشه‌هاش سال‌ها از دهانِ پرنده‌گانِ آسمان آب می‌خوردند

شاخه‌هاش از چشم‌هاش، زمين.

زير سايه‌اش، ساعت‌ها

نفس‌های تازه‌ی هزاران خورشيد و ماه، صبحِ هر فردايش.

تمامِ فصل‌های خوبِ قصه

پيش از افتادن از درکِ سيلی خوابِ ساعت‌اش بود اما.

خوابيدنِ ساعت

لختی پيش از لحظه‌ی قرارِ نيامدن

گاهی مرهمِ بی‌قراری خوبی‌ست.

با درخت اشتباه شدن گاهی

بی‌قراری، گاهی موهبتی‌ست.

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «146»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

زيبايی‌شناسی خشونت

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آخرين شهريار -  گلی در سموم خزان: سرگذشت داريوش سوم

   كوچه‌ی آف‌تاب

   بن‌بست ستاره

مادر

آن دی آدر هندز عمو جون!

شعرهای بن‌بست ستاره

   ادبيات نمايشی

مرشد و مارگريتا

   هنرهای تصويری

بگو دوست‌ام داری و خلاص‌ام كن

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

   واگويه‌های شخصی

تبعيدات - پاره‌ی هشتم

   كودكانه

آن را ستاره‌ی خود ناميدند