|
|
|
|
||||||||||||||
|
شعرهای بنبست ستاره: آثاری از پنج شاعر آثاری از رضا چايچی، محمود معتقدی، يزدان سلحشور و وحيد آقاجانی
رضا چايچی
گلهايی که به مويت زدم پروانهها را به سمت تو میکشاند صفحه آرام میچرخيد و دستهايت گردش دستهای مرا به کمال میرساند
عطر ميخک صدای به هم خوردن جامها و آهنگی مواج در فضا
آفتاب درونام میشکفت تو ميان حلقهی دستهايم
آنسویتر قدمت استخوانها را حساب میکردند و نمیخواستند بدانند ميان دندهها قلبی میتپيده
کنار خانه آفتاب زير آوار تاريکی ماند دستهای خلاق کتاب و پيچک و گيتار زير آجر و سيمان
واژهها را از طناب میآويختند تا برسند به دهانهای بیفرياد کسی میگفت: میخواهم پرنده شوم اما اندام انسانیام نمیگذارد ديگری میگفت: میخواهم از نسيم تختی بسازم تا بر آن بيارامم اما توفان درختان را از ريشه بيرون میآورد
آيا با خودم حرف میزدم؟ خواب میديدم؟ استخوانهای پوک را لمس کردم و با خود گفتم در جهانی که علف را سوخته میروياند چه میتوان گفت جايی که کلمات قطعههای اسقاط ماشينی کهنهاند
میرقصيديم سرت بر شانهام بود ناگاه در را شکست با مشت کوبيد بر صفحهی گرام و بال پروانه را در دست مچاله کرد
در رؤيا يا بيداری بارها اسم تو را صدا زدم به ياد آوردم با گيسو و لبهايت بارها به کرانههای دور سفر کردم از گرداب صورتکها گريختم و کنار آبی چشمهايت به سرزمينهای بکر درها گشودم
محمود معتقدی
برای آنكه زيستن را به رهايی میخواند
كبوتران از سرزمينهای تو باز میآيند با آوازی تشنهتر از هرچيز و هر كجا باری قلبات ديگر چهگونه میتپد زندانی هزار قبيلهی خاموش جايی كه نفس دقيقهها هنوز از صدای تو عبور میكند همچون گمشدهيی در عصرهای رفته و كمی هم باز ماندههای شب آنكه میخواند باران دستهای توست به دستمايهی ستمی دشوار سهمی از افقهای خاطرهات يا تصويری نشسته بر آسمانهای خاكستر و خاك شايد كه ايستادن و باد پروازی به سمت دریچههای اوست كه همچنان در سطرهای تو فرو میريزند اينجا خاموشی و دريا به نگاه سهشنبههای تو بر میگردند من بيرون پنجره دروازههای جهان را در آبیهای تو باز و باز میبينم
يزدان سلحشور
به برف گفت «نه!» سپيد شد و عشق اردیبهشت بود شكوفه ــ بیكه بگويد ــ نارنج شد «پس فصلها كجايند تقويم لعنتی؟» نوميد شد
قناری نوميد بخواند يا نه شاعر است ابر ببارد يا نه قايق به زير آب میرود خواب نهنگها را میبيند صندوقچههای كهن را از ليوان آب بيرون میكشد نيمهشب است چون عمر به نيمه رسيده است چون و آينه قلابیست چرخان با زيبايی از دست شدهاي بر سر آن بچرخ، بچرخ پاييز! پاييز سرگردان! بچرخان در فوارهها اين همه اشك را زير عصايی لرزان اين همه سنگ را كه دست آسيابها كودكان پرده را نكش! بچرخ! بچرخان چشم را از تمامی كوچهها يك جارو مانده فقط كه سپيدهدمان / بروبد با آن رؤياها را از تمامی دودها يك، يك، يك شعله مانده فقط كه هيمهها را در بارش ققنوس / پرنده كند نيمهشبان ... نيست / صبح است روش كن سيگارت را! لابد، لابد به خواب رفته تا ابد «تمام كرد!» میگويد فرشته كه نبضاش را به دست گرفته و سبيلهای شق و رقاش آويزان میشوند روحات قرين رحمت باد ای ساعت سپيدی برفنديده بر ابروان! ای ساعت كولي! كه گيتارت را در نخستين مادريد آبان ماه جا گذاشتی در ساعت پنج صبح درست در ساعت پنج صبح كلمات تابوتهايی از كاغذند كه مثل قايقهای روزنامهيی در طشت چشمهای گريان غرق میشوند بگذار بیآنكه در قفل گُل كليدی بچرخد در مرداب عرق به ياد آورم مردادی دور را كه چهطور آبشارهای تكهتكهشده در دستمالهايی وسيع به خاك سپرده شدند به ياد آورم كه چهطور چند گلولهی سرگردان درِ سينهيی را نواختند آب خواستند خون ريختند و از آتش عشق سيگاری روشن كردند پروانه را بگير! از آخرين شعر اين قناری به آسمان پريده و سقف برایاش ماه است ابری كه ماه را پوشانده ــ فرصت نشد كه بگويم ... خلاصه میگويم ــ «آه» است پيداست كه ... كاغذها چيزی را پنهان میكنند پيداست كه ... درختان / زرد را چون سرنوشت میپذيرند يك، يك، يك كلمه بايد پنهان میشد [قلقلكام میشود! ميان شريانهايم نگرد!] شد! نپرس! شاعراناش نمیپسندند / نپرس! نپرس! به درك كه ... نپرس! قاشق در بشقاب سوپ فرو میرود و بالهای قو برای واپسين بار برمیخيزند اين همه پر برای همين بالشها را پر كردهاند لعنت به هرچه ميز به هرچه صندلی بگذاريد سفره را مثل همين كفن در همين تابوت پهن كنم در چشمهای خود غرق شويم و در حوضهای عمومی روی فوارهها ضرب بگيريم رقاصان حبابهايی سربهزيرند كه ساقهای شفافشان از آب بيرون زده و اين تنها چشمچرانی اندوه است در ــ گفتم، گفتم نپرس ــ در ــ گفتم ــ برنجزاران چلچلی
وقتی افلاطون از مرز من مهاجرت كرد وحيد آقاجانی
كليك كه كردم در انتهای عشق مجازی با هم قرار گذاشتيم تا به عينيت هم در آييم در آمديم در پيشدرآمد وقوع همچون روح افلاطون كه از غايت انتزاع خارج میشود من تو را لمس كردم تو مرا هر دو واقعی بوديم ارتعاش عصب ميل همآغوشی و تنفس نفسگير عرق كه تبخير شد دچار حيرت افلاطونی شديم با هم نشستيم چای نوشيديم و در بارهی دامنهی عشق از بیكرانهگی مجاز تا مرزهای واقعيت زمزمه كرديم
|
|