|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
مرشد و مارگريتا - پردهی اول، بخش دوم اقتباسی از رمان «مرشد و مارگريتا» اثر ميخائيل بولگاكف، نمايشنامهيی نوشتهی ساناز سيد اصفهانی ايوان: اون به من دستور داده بود که برای يکی از شمارههای مجلهی آيندهاش يه شعر ضددينی بلندی از خودم ساطع کنم. من هم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم باشه. رفتم تندی با سرعت نور يه قطعه سرودم، اما اون نپسنديد. مرشد: اون کيه؟ ايوان: ميخائيل الکساندرويچ برليوز، سردبير يکی از ... مرشد: خيلی خوب، بقيه اش رو بگو! ايوان: میگفت تيره است، اينجاش روشنه، بايد از نو نوشتاش ... ادامه
شطحيات دشت عباس، پارهی نودوسوم بندی ديگر از يك رمان متكثر نوشتهی سيد محمد مهدی شهيدی
جانپناهی نبود. يک دست و تخت، دشت میرفت تا دورها و گلولهها سر میرسيدند مذاب و سرخ. زمينگير غلت میخورديم روی هم، روی عباس، روی حسن، روی محمود که نصفه جانی داشت هنوز و اندام باريک و خونآلود حسن جانپناهی بود سوراخشده با بوی نامطبوع فساد زير آفتاب داغ، روی رملهای دشت عباس. دعا میکردم شب زودتر بيايد، تا در پناه تاريکای وجودش از زير جسدهای بادکرده خلاص شوم، سينهخيز عقب بنشينم تا خاکريزی که صد متر آنسوتر مثل جزيرهيی در ميانهی دريا نشانهيی به اميد بود و زندهگی. من بودم و باقر. موج خمپاره گوشهايم را از کار انداخته بود و باقر با ترکشی در پهلو، هر چند گاه با نالهيی به هوش میآمد و میرفت. پلاکهای حسن و عباس را در مشت میفشردم. باقر قوز کرده بود زير جسدی که سر نداشت ... ادامه
داستان كوتاهی از انسيه سياوش - پشت سرت در را ببند. زن کمی مکث کرد. انگشتهاش را توی دستاش جمع کرد و لباش را گاز گرفت. بوی اتاق دلاش را آشوب میکرد. - عزيز جان غذات دست نخورده مونده! نگاهی به پشت دستاش انداخت، از وقتی جواب را گرفته بود، در ذهناش دائم زندانهايی رژه میرفتند که درهای ميلهيیشان يكی پس از ديگری پايين میافتاد. پلهها پله برقیيی را میمانست که پايين میروند و به يک راهرو منتهی میشوند. در را پشت سرش محکم بست و روی صندلی آهنی تراس نشست. گودی کمرش و پاهايش از سرما گز گز میكردند. دستهايش را روی دسته صندلی گذاشت و انگشتهايش را کف دستاش جمع کرد، سوزش کف دستاش بيشتر و بيشتر شد. دستاش را باز کرد. با ناخنهايش خراش بزرگی ساخته بود که حالا سرخ بود ... ادامه
آثاری از امين نصرتاللهی و هنگام را بخوانيد
نوشتهيی از مريم ابوالحسنی (دختر سيزده سالهيی كه از بلژيك همراه ماست.) وسط دو راهه توی اوج خيالام به کنار چراغ قرمز تکيه میدم. انگار هيچ وقت رنگ سبزو به خودش نديده، انگار خيال سبز شدن نداره، انگار تو فکره، انگار میخواد مثل بارون بباره ... ادامه |
|