سال هفتم

بيست‌وچهار آذر 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

آخرين شهريار - بخش سوم

آخرين نامه‌های شاه‌نامه: يزدگرد سوم - پاره‌ی اول

محمود كوير

 

داستان يزدگرد سوم را بسيار خوانده‌ايم. تاريخ ما از اين ماجرا حکايت‌ها دارد. حکايت سرنگونی ساسانيان و برآمدن تازيان، مقاومت مردم ايران و خيانت‌ها. من بر آن‌ام که تنها به گوشه‌هايی از اين داستان بپردازم از ايوان شاه‌نامه.

نگاهی دوباره به چند نامه در شاه‌نامه.

بياييد يک بار ديگر و با شکيبايی و درنگ اين چند نامه را بخوانيم. رازی سر به مهر در اين آخرين نامه‌های شاه‌نامه است.

 

يزدگرد سوم فرزند جنگ‌های دراز مدت ايران و روم، فساد و تباهی موبدان و حکومتيان، نارضايتی مردمان، سرکوب جنبش‌های مزدکی و مانوی‌ست.

يزدگرد اين همه را از شاهان گذشته به ميراث برده است، به هم‌راه عظمت و قدرت و ثروت، در روزگاری پريشان.

و اين پريشانی با تازش تازيان به آخرين گذرگاه می‌رسد.

 

يزدگرد در هنگامه‌ی تازش تازيان

عمر سعد وقاص را با سپاه / فرستاد تا جنگ جويد ز شاه

چو آگاه شد زان سخن يزدگرد / ز هر سو سپاه اندر آورد گرد

بفرمود تا پور هرمزد راه / بپيمايد و بر کشد با سپاه

که رستم بدش نام و بيدار بود / خردمند و گرد و جهان‌دار بود

ستاره شمر بود و بسيار هوش / به گفتارش موبد نهاده دو گوش

برفت و گران‌مايه‌گان را ببرد / هر آن کس که بودند بيدار و گرد

برين گونه تا ماه بگذشت سی / همی رزم جستند در قادسی

بسی کشته شد لشکر از هر دو سوی / سپه يک ز ديگر نه برگاشت روی

 

نامه‌ی رستم فرخ‌زاد به برادر

اين نامه به مردم ايران است. نامه‌ی سرگشاده‌ی آن زمان است. بيانيه است. تاريخ چه‌گونه‌گی تازش تازيان بر ايران است. دادنامه‌ی مردم اين سرزمين است. نگاه فردوسی و هر ايرانی پاک‌نهاد است به تاريخ سرزمين‌اش:

نخست آفرين کرد بر کردگار / کزو ديد نيک و بد روزگار

دگر گفت کز گردش آسمان / پژوهنده مردم شود بدگمان

گنه‌کارتر در زمانه من‌ام / ازيرا گرفتار آهرمن‌ام

که اين خانه از پادشاهی تهی‌ست / نه هنگام پيروزی و فرهی‌ست

ز چارم همی‌بنگرد آف‌تاب / کزين جنگ ما را بد آيد شتاب

ز بهرام و زهره‌ست ما را گزند / نشايد گذشتن ز چرخ بلند

همان تير و کيوان برابر شدست / عطارد به برج دو پيکر شدست

چنين است و کاری بزرگ‌ست پيش / همی سير گردد دل از جان خويش

همه بودنی‌ها ببينم همی / وزان خامشی برگزينم همی

شگفتا که مانند ما همه‌ی گرفتاری‌ها را ناشی از گردش روزگار و تقدير می‌داند، اما سرانجام چشم می‌گشايد و پرده از راز بر می‌دارد!

بر ايرانيان زار و گريان شدم / ز ساسانيان نيز بريان شدم

دريغ اين سر و تاج و اين داد و تخت / دريغ اين بزرگی و اين فر و بخت

کزين پس شکست آيد از تازيان / ستاره نگردد مگر بر زيان

برين ساليان چار صد بگذرد / کزين تخمه‌ی گيتی کسی نشمرد

ازيشان فرستاده آمد به من / سخن رفت هر گونه بر انجمن

که از قادسی تا لب رودباد / زمين را ببخشيم با شهريار

وزان سو يکی برگشاييم راه / به شهری کجا هست بازارگاه

بدان تا خريم و فروشيم چيز / ازين پس فزونی نجوييم نيز

پذيريم ما ساو و باژ گران / نجوييم ديهيم کنداوران

شهنشاه را نيز فرمان بريم / گر از ما بخواهد گروگان بريم

چنين است گفتار و کردار نيست / جز از گردش کژ پرگار نيست

برين نيز جنگی بود هر زمان / که کشته شود صد هژبر دمان

بزرگان که بامن به جنگ اندرند / به گفتار ايشان همی‌ننگرند

چو ميروی طبری و چون ارمنی / به جنگ‌اند با کيش آهرمنی

چو کلبوی سوری و اين مه‌تران / که گوپال دارند و گرز گران

همی سر فرازند که ايشان کی‌اند / به ايران و مازنداران برچی‌اند

اگر مرز و راه‌ست اگر نيک و بد / به گرز و به شمشير بايد ستد

بکوشيم و مردی به کار آوريم / به ريشان جهان تنگ و تار آوريم

نداند کسی راز گردان سپهر / دگر گونه‌تر گشت بر ما به مهر

چو نامه بخوانی خرد را مران / بپرداز و بر ساز با مه‌تران

همه گرد کن خواسته هرچ هست / پرستنده و جامه‌ی برنشست

همی تاز تا آذر آبادگان / به جای بزرگان و آزاده‌گان

همی دون گله هرچ داری ز اسپ / ببر سوی گنجور آذرگشسپ

ز زابلستان گر ز ايران سپاه / هر آن‌کس که آيند زنهار خواه

بدار و به پوش و بيارای مهر / نگه کن بدين گرد گردان سپهر

ازو شادمانی و زو در نهيب / زمانی فرازست و روزی نشيب

سخن هرچ گفتم به مادر بگوی / نبيند همانا مرا نيز روی

درودش ده از ما و بسيار پند / بدان تا نباشد به گيتی نژند

گر از من بد آگاهی آرد کسی / مباش اندرين کار غم‌گين بسی

چنان دان که اندر سرای سپنج / کسی کو نهد گنج با دست رنج

چو گاه آيدش زين جهان بگذرد / از آن رنج او ديگری برخورد

هميشه به يزدان پرستان گرای / بپرداز دل زين سپنجی سرای

که آمد به تنگ اندرون روزگار / نبيند مرا زين سپس شهريار

تو با هر که از دوده‌ی ما بود / اگر پير اگر مرد برنا بود

همه پيش يزدان نيايش کنيد / شب تيره او را ستايش کنيد

بکوشيد و بخشنده باشيد نيز / ز خوردن به فردا ممانيد چيز

که من با سپاهی به سختی درم / به رنج و غم و شوربختی درم

رهايی نيابم سرانجام ازين / خوشا باد نوشين ايران زمين

چو گيتی شود تنگ بر شهريار / تو گنج و تن و جان گرامی مدار

کزين تخمه‌ی نامدار ارج‌مند / نماندست جز شهريار بلند

ز کوشش مکن هيچ سستی به کار / به گيتی جزو نيست‌مان يادگار

ز ساسانيان يادگار اوست بس / کزين پس نبينند زين تخمه‌ی کس

دريغ اين سر و تاج و اين مهر و داد / که خواهد شد اين تخت شاهی به باد

تو پدرود باش و بی‌آزار باش / ز بهر تن شه به تيمار باش

گر او رابد آيد تو شو پيش اوی / به شمشير بسپار پرخاش‌جوی

چو با تخت منبر برابر کنند / همه نام بوبکر و عمر کنند

تبه گردد اين رنج‌های دراز / نشيبی درازست پيش فراز

نه تخت و نه ديهيم بينی نه شهر / ز اختر همه تازيان راست بهر

و چون دين به قدرت بر می‌آيد و تازيان بر ايران فرمان‌روا می‌شوند، آن همه وعده‌ها بر باد می‌رود و روزگار سياهی و تباهی فرا می‌رسد:

تبه گردد اين رنج‌های دراز / شود ناسزا شاه گردن فراز

بپوشد ازيشان گروهی سياه / ز ديبا نهند از بر سر کلاه

نه تخت ونه تاج و نه زرينه کفش / نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش

برنجد يکی ديگری بر خورد / به داد و به بخشش کسی ننگرد

شب آيد يکی چشمه رخشان کند / نهفته کسی را خروشان کند

ستاننده‌ی روزشان ديگرست / کمر بر ميان و کله بر سرست

ز پيمان بگردند وز راستی / گرامی شود کژی و راستی

پياده شود مردم جنگ‌جوی / سوار آنک لاف آرد و گفت‌وگوی

کشاورز جنگی شود بی‌هنر / نژاد و هنر کم‌تر آيد ببر

ربايد همی اين از آن آن ازين / ز نفرين ندانند باز آفرين

نهان بدتر از آشکارا شود / دل شاه‌شان سنگ خارا شود

بدانديش گردد پدر بر پسر / پسر بر پدر هم چنين چاره‌گر

شود بنده‌ی بی‌هنر شهريار / نژاد و بزرگی نيايد به کار

به گيتی کسی را نماند وفا / روان و زبان‌ها شود پر جفا

از ايران و از ترک و از تازيان / نژادی پديد آيد اندر ميان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود / سخن‌ها به کردار بازی بود

همه گنج‌ها زير دامن نهند / بميرند و کوشش به دشمن دهند

چنان فاش گردد غم و رنج و شور / که شادی به هنگام بهرام گور

نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام / همه چاره‌ و تنبل و ساز دام

پدر با پسر کين سيم آورد / خورش کشک و پوشش گليم آورد

زيان کسان از پی سود خويش / بجويند و دين اندر آرند پيش

نباشد بهار از زمستان پديد / نيارند هنگام رامش نبيد

چو بسيار ازين داستان بگذرد / کسی سوی آزاده‌گی ننگرد

بريزند خون از پی خواسته / شود روزگار مهان کاسته

دل من پر از خون شد و روی زرد / دهن خشک و لب‌ها شده لاژورد

که تا من شدم پهلوان از ميان / چنين تيره شد بخت ساسانيان

چنين بی‌وفا گشت گردان سپهر / دژم گشت و ز ما ببريد مهر

مرا تيز پيکان آهن گذار / همی بر برهنه نيايد به کار

همان تيغ کز گردن پيل و شير / نگشتی به آورد زان زخم سير

نبرد همی پوست بر تازيان / ز دانش زيان آمدم بر زيان

مرا کاشکی اين خرد نيستی / گر انديشه نيک و بد نيستی

بزرگان که در قادسی بامنند / درشتند و بر تازيان دشمن‌اند

گمانند کاين بيش بيرون شود / ز دشمن زمين رود جيحون شود

ز راز سپهری کس آگاه نيست / ندانند کاين رنج کوتاه نيست

چو بر تخمه‌ی‌يی بگذرد روزگار / چه سود آيد از رنج و ز کارزار

تو را ای برادر تن آباد باد / دل شاه ايران به تو شاد باد

که اين قادسی گورگاه من‌ست / کفن جوشن و خون کلاه من‌ست

چنين است راز سپهر بلند / تو دل را به درد من اندر مبند

دو ديده زشاه جهان برمدار / فدی کن تن خويش در کارزار

که زود آيد اين روز آهرمنی / چو گردون گردان کند دشمنی

 

نامه‌ی رستم فرخ‌زاد به سعد وقاص

اين بار و در اين نامه، اين نگاه رستم است به تازيان. به دين تازه‌ی آن‌ها. نبرد قدرت و شکوه است با اعتقاد و ايمانی کور که شمشير بر کف برای ستاندن قدرت آمده است، مار فريب در آستين، مار مردم.

فرستاده‌يی نيز چون برق و رعد / فرستاد تازان به نزديک سعد

يکی نامه‌يی بر حرير سپيد / نويسنده بنوشت تابان چو شيد

به عنوان بر از پور هرمزد شاه / جهان پهلوان رستم نيک خواه

سوی سعد وقاص جوينده جنگ / جهان کرده بر خويشتن تار و تنگ

سر نامه گفت از جهان‌دار پاک / ببايد که باشيم با بيم و باک

کزوی‌ست بر پای گردان سپهر / همه پادشاهی‌ش دادست و مهر

ازو باد بر شهريار آفرين / که زيبای تاج‌ست و تخت و نگين

که دارد به فر اهرمن را ببند / خداوند شمشير و تاج بلند

به پيش آمد اين ناپسنديده کار / به بی‌هوده اين رنج و اين کارزار

به من بازگوی آنک شاه تو کيست / چه مردی و آيين و راه تو چيست

به نزد که جويی همی دست‌گاه / برهنه سپه‌بد برهنه سپاه

به نانی تو سيری و هم گرسنه / نه پيل و نه تخت و نه بار و بنه

به ايران تو را زنده‌گانی بس است / که تاج و نگين بهر ديگر کس است

که با پيل و گنج‌ست و با فر و جاه / پدر بر پدر نام‌بردار شاه

به ديدار او بر فلک ماه نيست / به بالای او بر زمين شاه نيست

هر آن گه که در بزم خندان شود / گشاده لب و سيم دندان شود

به بخشد بهای سر تازيان / که بر گنج او زان نيايد زيان

سگ و يوز و بازش ده و دو هزار / که با زنگ و زرند و با گوش‌وار

به سالی هم دشت نيزه وران / نيابند خورد از کران تا کران

که او را به بايد به يوز و به سگ / که در دشت نخچير گيرد به تگ

سگ و يوز او بيش‌تر زان خورد / که شاه آن به چيزی همی‌نشمرد

شما را به ديده درون شرم نيست / ز راه خرد مهر و آزرم نيست

بدان چهره و زاد و آن مهر و خوی / چنين تاج و تخت آمدت آرزوی

جهان گر بر اندازه جويی همی / سخن بر گزافه نگويی همی

سخن‌گوی مردی بر ما فرست / جهان‌ديده و گرد و زيبا فرست

بدان تا بگويد که رای تو چيست / به تخت کيان ره‌نمای تو کيست

سواری فرستيم نزديک شاه / بخواهيم ازو هرچ خواهی بخواه

تو جنگ چنان پادشاهی مجوی / که فرجام کار انده آيد بروی

نبيره جهان‌دار نوشين روان / که با داد او پير گردد جوان

پدر بر پدر شاه و خود شهريار / زمانه ندارد چنو يادگار

جهانی مکن پر ز نفرين خويش / مشو بد گمان اندر آيين خويش

به تخت کيان تا نباشد نژاد / نجويد خداوند فرهنگ و داد

نگه کن بدين نامه‌ی پندمند / مکن چشم و گوش و خرد را ببند

چو نامه به مهر اندر آمد به داد / به پيروز شاپور فرخ نژاد

بر سعد وقاص شد پهلوان / از ايران بزرگان روشن روان

همه غرقه در جوشن و سيم و زر / سپرهای زرين و زرين کمر

 

پاسخ‌نامه‌ی سعد به رستم

اين نامه درست همان است که در قرآن است، وعده‌ی بهشت و ترس از دوزخ.

ردا زير پيروز بفگند و گفت / که ما نيزه و تيغ داريم جفت

ز ديبا نگويند مردان مرد / ز رز و ز سيم و ز خواب و ز خورد

گران‌مايه پيروزنامه به داد / سخن‌های رستم همی‌کرد ياد

سخن‌هاش بشنيد و نامه بخواند / دران گفتن نامه خيره بماند

به تازی يکی نامه پاسخ نوشت / پديدار کرد اندرو خوب و زشت

ز جنی سخن گفت وز آدمی / ز گفتار پيغم‌بر هاشمی

ز توحيد و قرآن و وعد و وعيد / ز تأييد و ز رسم‌های جديد

ز قطران و ز آتش و زمهرير / ز فردوس وز حور وز جوی شير

ز کافور منشور و ماء معين / درخت بهشت و می و انگبين

اگر شاه بپذيرد اين دين راست / دو عالم به شاهی و شادی وراست

همان تاج دارد همان گوش‌وار / همه ساله با بوی و رنگ و نگار

شفيع از گناه‌اش محمد بود / تن‌اش چون گل‌آب مصعد بود

بکاری که پاداش يابی بهشت / نبايد به باغ بلا کينه کشت

تن يزدگرد و جهان فراخ / چنين باغ و ميدان و ايوان و کاخ

همه تخت گاه و همه جشن و سور / نخرم به ديدار يک موی حور

دو چشم تو اندر سرای سپنج / چنين خيره شد از پی تاج و گنج

بس ايمن شدستی برين تخت عاج / بدين يوز و باز و بدين مهر و تاج

جهانی کجا شربتی آب سرد / نيرزد دل‌ات را چه داری به درد

هر آن‌کس که پيش من آيد به جنگ / نبيند به جز دوزخ و گور تنگ

بهشت‌ست اگر بگروی جای تو / نگر تا چه باشد کنون رای تو

به قرطاس مهر عرب بر نهاد / درود محمد همی‌کرد ياد

 

نامه‌ی شاه به مردم

شکست در ايرانيان می‌افتد. پس شاه ايران نامه به سوی مرزبانان و ماهوی سوری روان می‌کند. در حقيقت، اين نامه‌ی شاه است به مردم. نامه‌ی تاريخ است به مردم. شاه مردم را از ديو دين می‌ترساند، اما مردمان هروله‌کشان در پی دروغ روان‌اند.

همانا که آمد شما را خبر / که ما را چه آمد ز اختر به سر

ازين مارخوار اهرمن چهره‌گان / ز دانايی و شرم بی‌بهره‌گان

نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد / همی‌داد خواهند گيتی به باد

بسی گنج و گوهر پراگنده شد / بسی سر به خاک اندر آگنده شد

چنين گشت پرگار چرخ بلند / که آيد بدين پادشاهی گزند

ازين زاغ ساران بی‌آب و رنگ / نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

که نوشين روان ديده بود اين به خواب / کزين تخت به پراگند رنگ و آب

چنان ديد کز تازيان صد هزار / هيونان مست و گسسته مهار

گذر يافتندی با روند رود / نماندی برين بوم بر تار و پود

به ايران و بابل نه کشت و درود / به چرخ زحل برشدی تيره دود

هم آتش به مردی به آتش‌کده / شدی تيره نوروز و جشن سده

از ايوان شاه جهان کنگره / فتادی به ميدان او يک‌سره

کنون خواب را پاسخ آمد پديد / ز ما بخت گردن بخواهد کشيد

شود خوار هر کس که هست ارج‌مند / فرومايه را بخت گردد بلند

پراگنده گردد بدی در جهان / گزند آشکارا و خوبی نهان

بهر کشوری در ستم‌گاره‌يی / پديد آيد و زشت پتياره‌يی

نشان شب تيره آمد پديد / رگ روشنايی بخواهد بريد

داشتند رگ روشنايی را می‌دريدند. شب تيره داشت از راه می رسيد تا خورشيد را بکشد و ما در فکر اين بوديم که تاج و قبای شاه را غارت کنيم.

مردمان دشنام بر دندان و زهر در دهان داشتند و سرداران و موبدان، مار خيانت در آستين!

پس خيانت‌پيشه‌گان، رياکارنی در جست‌وجوی قدرت و زر، به جای پشتی‌بانی از شاه در برابر بی‌گانه‌گان، شيفته‌وار به سوی تازيان نگريسته و شاه را با فريب در ميان دشمن رها می‌کنند.

همه پشت بر تاجور گاشتند / ميان سواران‌ش بگذاشتند

چو برگشت ماهوی شاه جهان / بدانست نيرنگ او در نهان

چنين بود ماهوی را رای و راه / که او ماند اندر ميان سپاه

شهنشاه در جنگ شد ناشکيب / همی‌زد به تيغ و به پای و رکيب

فراوان از آن نام‌داران بشکت / چو بی‌چاره‌تر گشت بنمود پشت

ز ترکان بسی بود در پشت اوی / يکی کابلی تيغ در مشت اوی

همی‌تاخت جوشان چو از ابر برق / يکی آسيا بد بر آن آب زرق

فرود آمد از باره شاه جهان / ز بدخواه در آسيا شد نهان

 

ادامه دارد ...

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «147»

 

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آخرين شهريار -  آخرين نامه‌های شاه‌نامه: يزدگرد سوم - پاره‌ی اول

   زنان پارس

پروانه‌های فراموش‌نشدنی

به نام حقوق بشر

   ادبيات نمايشی

مرشد و مارگريتا

   هنرهای تصويری

ندانستی جنگ بود در دل‌ات ...

   ادبيات داستانی

شطحيات دشت عباس

در ميان آينه‌ها

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

   كودكانه

من ديوانه نيستم!