سال هفتم

بيست‌وچهار آذر 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ساناز سيد اصفهانی

s_s_esfahani

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

مرشد و مارگريتا - پرده‌ی اول، بخش دوم

اقتباسی از رمان «مرشد و مارگريتا» اثر ميخائيل بولگاكف

ساناز سيد اصفهانی

 

اشخاص بازی:

ايوان (بزدومنی)

مرشد

مارگاريتا

ولند

کيريف

بهيموت (گربه)

برليوز

ناتاشا

ريوخين

متی

شخصيت‌های شاغل در تأتر واريته

شخصيت‌های شرکت‌کننده در صحنه‌ی جادوگری (بنگالسی)

 

ادامه‌ی پرده‌ی اول

 

ايوان: اون به من دستور داده بود که برای يکی از شماره‌های مجله‌ی آينده‌اش يه شعر ضددينی بلندی از خودم ساطع کنم. من هم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم باشه. رفتم تندی با سرعت نور يه قطعه سرودم، اما اون نپسنديد.

مرشد: اون کيه؟

ايوان: ميخائيل الکساندرويچ برليوز، سردبير يکی از ...

مرشد: خيلی خوب، بقيه اش رو بگو!

ايوان: می‌گفت تيره است، اين‌جاش روشنه، بايد از نو نوشت‌اش.

 

برليوز سکسكه‌کنان وارد صحنه می‌شود. هوا گرم است و او عرق پيشانی‌اش را پاک می‌کند. رو به ايوان می‌كند.

 

برليوز: محض رضای خدا، حتا يه دين شرقی هم پيدا نمی‌شه که توش باکره‌ی عفيفه‌يی خدايی به دنيا نياورده باشه! مسيحيان هيچ خلاقيتی نداشتند مسيح‌شون رو دقيقا رو همين الگو سوار و پياده کردن. امممم ... واقعيت اينه که مسيح هرگز وجود خارجی نداشته. اين نکته‌ييه که تو بايد به‌اش توجه کنی. عجب آب زردآلويی بود!

ايوان: واقعا! من که دل‌ام داره پيچ می‌زنه.

 

می‌نشينند روی نيم‌کت. در اين لحظات برليوز لب می‌زند و انگار دارد به صحبت‌هايش با ايوانی که روبه‌رويش نشسته ادامه می‌دهد و واکنش نشان می‌دهد.

مرشد پشت ايوان هست و خطاب به او سخن می‌گويد.

 

مرشد: خوب ديگه چی می‌گفت؟

ايوان: هيچی! داشت در مورد خدای فنيقی‌ها و معبد آزتک و اين‌ها حرف می‌زد که يه هو سر و کله‌اش پيدا شد؟

مرشد: سر و کله‌ی کی؟

ايوان: پروفسوره.

برليوز: (ناگهان صدايش را می‌شنويم.) می‌دونيد، توصيف شما از تولد مسيح، پسر خدا، بسيار طنزآلود و خنده‌دار بود. نکته‌ی مضحک‌اش اين که قبل از مسيح هم چندين فرزند خدا داشتيم، مثل آتيس، آدونيس و ميترای پارسی. طبعا هيچ کدوم اون‌ها قطعا وجود نداشته‌اند. متوجه ايد؟ شما بايد به جای شرح ميلاد مسيح و يا اومدن مجوسان، شايعات عجيبی رو ذکر می‌کرديد که در باره‌ی اومدن و رسيدن اون‌ها رواج داشت، اما به روايت شما، يعنی شعرتون، چه‌طور بگم ...يه طوريه که انگاری واقعا تولد مسيح رخ داده. متوجه ايد؟

 

ايوان سکسکه‌اش می‌گيرد و سايه‌ی ولند ديده می‌شود.

 

ايوان: والله، چی بگم ...

مرشد: ببينم، اون پروفسوره همونيه که قدش نه بلنده نه کوتاه، فقط يه کم بلنده؟ همون ياروييه که دندون‌های روکش‌داری داره، روکش‌های پلاتينی و بعضی جاهام طلايی؟ ببينم لباس‌اش شيک و گرون و خاکستری رنگ نبود؟ يه کلاه بره‌ی خاکستری رنگ نداشت؟ روی دسته‌ی عصاش سر سگ نبود؟ و سن و سال‌اش حول و حوش چهل می‌زد؟

ايوان: خودشه، آره، با يه دهن کج و کوله و صورت اصلاح‌شده، يه چشم‌اش سياه و اون يکی سبز.

 

ولند ظاهر می‌شود. او را می‌بينيم. مرشد کنار می‌رود.

 

برليوز: آلمانيه؟

ايوان: نه اينگيليسيه، چون توی اين هوای گرم دست‌کش دست‌شه!

برليوز: خدايا! چه ريختی داره؟

ايوان: هم‌چين گل‌رخی هم نيست.

برليوز: داره ما رو نيگاه می‌کنه؟

ايوان: رنگ رخ‌ساره خبر می‌دهد از ...

برليوز: نه، داره ما رو نگاه می‌کنه، شرط می‌بندم فرانسويه؟

ايوان: نه، داره ما رو نگاه نمی‌کنه، داره صاف می‌آد طرف ما.

 

ولند با همان ظاهری که گفته شد، نزديک آن‌ها می‌شود.

 

ولند: (با لهجه‌يی خاص) منو ببخشيد که بدون اين که خودم رو معرفی کنم، مزاحم می‌شم، اما موضوع بحث فاضلانه‌ی شما اون قدر جالب بود که ...

 

ولند کلاه‌اش را از سرش بر می‌دارد. برليوز و ايوان هم مؤدبانه کلاه بر می‌دارند و سلام می دهند. ولند به حرف زدن ادامه می‌دهد.

 

ولند: اجازه هست بشينم؟

 

برليوز و ايوان با بی‌ميلی بين خودشان جا می‌دهند. ولند رو به برليوز می‌كند.

 

ولند: اگر اشتباه نکنم شما می‌گفتيد که مسيح هرگز وجود نداشته؟ درست شنيدم؟

برليوز: نه خير، درست شنيديد! دقيقا همين رو گفتم.

ولند: عجب! جالبه! (رو به ايوان) و آيا شما با دوست خودتون هم عقيده ايد؟

ايوان: (متظاهرانه ) صد در صد!

ولند: شگفت‌انگيزه! جسارت‌ام رو ببخشيد، اما آيا درست فهميدم که شما به خدا هم ايمان نداريد؟ قسم می‌خورم به کسی چيزی در اين باره نگم آقايون!

برليوز: بله، ما هيچ کدوم به خدا ايمان نداريم. البته می‌تونيم در اين باره با آزادی کامل صحبت کنيم.

ولند: شما ملحد هستيد؟

برليوز: (لب‌خندزنان) بله، ما ملحد هستيم.

ولند: چه شگفت‌انگيز!

برليوز: توی کشور ما چيز عجيبی نيست.

ولند: (متحير از جا بلند می‌شود.) اجازه بديد از صميم قلب از شما تشکر کنم!

ايوان: برای چی‌ش تشکر می‌کنی، مگه چی شد؟

ولند: به خاطر اطلاعات آقا! به خاطر اين اطلاعات ارزش‌مند که واسه‌ی من مسافر بسيار جالب بود، شديد!

برليوز: (رو به ايوان) اين چه جوری اين قدر خوب داره حرف می‌زنه؟ اين کجاش خارجيه داره عين بلبل زبون ما رو حرف می‌زنه؟

ولند: ممکنه بپرسم شما دلايل پنج‌گانه‌يی رو که ثابت می‌کنه خدا وجود داره، چه‌طور رد می‌کنيد؟

برليوز: افسوس که حتا يکی از اون دلايل هم تأييد نشده و مدت‌هاست که انسان اون‌ها رو به بايگانی سپرده. حتما قبول داريد که اثبات عقلی وجود خدا هم ممکن نيست؟

ولند: آفرين! زنده باد! شما دقيقا نطرات امانوئل فناناپذير رو در اين باره تکرار کرديد، ولی چيز عجيب اين هست که او هر پنج دليل را از بيخ رد کرد، اما انگار با تمهيد دليل ششم ... تمام کوشش‌های قبلی خودش رو به باد مسخره گرفت.

ايوان: (رو به مرشد) منظورش از امانوئل، کانت بود.

برليوز: دليل کانت هم قانع‌کننده نيست، بی‌خودی نيست که شيلر دليل کانت رو فقط واسه اين برده مرده‌ها قابل می‌دونست و اشتراوس هم که اومد فقط مسخره‌اش کرد که!

ايوان: (غير منتظره) کانت رو بايد به خاطر تمهيد اين دليل بازداشت و به سه سال زندان در جزاير سولووکی محکوم کرد.

برليوز: هی ... ايوان!

ولند: (با نگاه تحسين‌برانگيز) مرحبا! درسته! بازداشت‌گاه دقيقا همون جايی‌ست که به درد کانت می‌خوره. اون روز هم موقع صرف صبحانه، من همين رو به‌اش گفتم ... گفتم ببينيد اين نظريات شايد هوش‌مندانه باشه، اما مردم دست‌تون می‌اندازند آقا!

برليوز: موقع صرف صبحانه! صرف صبحانه با کانت؟ اين دری وری‌ها چيه؟ اين مزخرفات چيه؟

ولند: اما فرستادن‌اش به جزاير سولووکی اصلا ممکن نبود، چون از صد سال پيش تا به حال در جايی بسيار دورتر از سولووکی زنده‌گی کرده وبه شما اطمينان می‌دم که برگردوندن‌اش اصلا مقدور نيست.

ايوان: چه حيف!

ولند: واقعا حيف شد، اما سؤالی که واقعا ناراحت‌ام کرده، اين هست که اگر واقعا خدا نباشه، چه کسی حاکم بر سرنوشت انسانه؟ چه کسی به جهان نظم می‌ده؟

ايوان: انسان خودش حاکم سرنوشت خودشه.

ولند: اما ببخشيد، برای اون که بتوان حاکم بود بايد حداقل برای دوره‌ی معقولی از آينده ... برنامه‌ی دقيقی در دست داشت. پس جسارتا می‌پرسم، انسان چه‌طور می‌تونه بر سرنوشت خودش حاکم باشه، در حالی که نه تنها قادر به تدوين برنامه‌يی برای مدتی به کوتاهی مثلا هزار سال نيست، بل‌که حتا قدرت پيش‌بينی فردای سرنوشت خودش رو هم نداره. مثلا تصور کنيد قرار می‌شد شما به زنده‌گی خودتون و ديگرون نظم ببخشيد و داشتيد کم کم به اين علاقه‌مند می‌شديد که ناگهان شما، او ... او دچار سکته‌ی قلبی خفيفی می‌شد. بله، سکته‌ی قلبی و اين پايان کار شما به عنوان يک ناظم خواهد بود. ديگه سرنوشت هيچ کس جز خودتون براتون اهميت نخواهد داشت. فاميل‌ها هم

از اون به بعد به شما دروغ می‌گن. وقتی که اوضاع رو در هم و بر هم می‌بينيد به متخصص و بعد به يه شارلاتان و بعد به بالاخره ... شايد به يه فال‌گير رجوع می‌کنيد. حتما قبول داريد که يکی از ديگری بی‌فايده‌تر از آب در خواهد آمد. پايان قضيه يک تراژديه، مردی که گمان می‌کرد نقشی تعيين‌کننده داره، يه باره به جسدی بی حرکت در يه جعبه‌ی چوبی تبديل می‌شه و ديگران هم که او رو از اون پس بی‌فايده می‌پندارند، می‌سوزونندش. گاهی از اين هم بدتر می‌شه.

مردی تصميم می‌گيره که به کيوسک تلفن بره ... (به برليوز می‌خندد) حتما فکر می‌کنيد مسأله‌ی مهمی نيست، ولی او نمی‌تونه بره چون بی هيچ علت و دليلی يه باره از جا کنده می‌شه و پرت می‌شه زير قطار. قطعا معتقد نيستيد که خود او طراح اين برنامه بوده؟ آيا به حقيقت نزديک‌تر نيست اگر بگيم شخص کاملا متفاوتی سرنوشت او را به دست داشته؟

برليوز: (خطاب به ايوان) اين کيه؟ آدم عجيبيه، چی داره می‌گه؟

 

ايوان قصد دارد سيگار بکشد.

 

ولند: شما مثل اين که می‌خواهيد سيگار بکشيد، درسته؟ چی می‌کشيد؟

ايوان: (هاج و واج) درسته ... اما ... مگه شما دکه‌ی روزنامه‌فروشی‌ايد که اين جوری سؤال می‌کنيد؟ نکنه می‌خواهيد بگيد همه جور سيگاری داريد جناب؟

ولند: چی می‌کشيد؟

ايوان: آربرند!

ولند: (قوطی سيگار طلايی رنگی از جيب‌اش در می‌آورد.) بفرماييد، آربرند!

برليوز: ام ... شما ... داريد اغراق می‌کنيد موسيو! من تقريبا برنامه‌ی ام‌شب‌ام رو می‌دونم که مثلا کجا می‌خوام برم، چی می‌خوام بخورم و مگر اين که يه آجر بخوره تو سرم ديگه اين اتفاق‌ها نيفته. شما همين جوری الله بختکی تنها تنها به قاضی می‌ريد. شما طوری حرف می‌زنيد انگار پيش‌گو تشريف داريد. عقل کل که نيستيد. نکنه می‌خواهيد بگيد می‌دونيد من هم چه جوری می‌ميرم؟

ولند: قطعا ... يک ... دو ... مريخ ... در برج دوم ماه ... شش ... حادثه ... اممممم ...کله‌ی شما بريده خواهد شد.

ايوان: (قه‌قهه می‌زند.) به دست کی؟ جاسوس‌ها يا دشمن‌ها ...

ولند: نه خير، توسط ريل!

برليوز: آهان، البته ببخشيد ها، اما خيلی خيلی بعيده ...

ولند: مطمئن‌ايد؟

ايوان: (با عصبانيت) هی آقا! فکر کنم شما از تيمارستانی جايی در رفتيد. احتمالا يه مدت اون‌جا تشريف نداشتيد؟

ولند: بله، اتفاقا تشريف داشتم! تنها تأسف‌ام اينه که ... خوب ... چرا اون قدر نموندم که معنی شيزوفرنی

رو بفهمم، اما شما ايوان نيکولاييچ، شما شيزوفرنی رو خوب درک خواهيد کرد.

ايوان: اسم منو از کجا می‌دونيد؟ ... ببخشيد ... يه چند لحظه من و دوست‌ام رو تنها می‌ذاريد؟ دو کلمه خصوصی می‌خوام با دوست‌ام اختلاط کنم.

ولند: با کمال ميل آقايون! (دورتر می‌رود.)

ايوان: ببين ميشا! اون فقط يه توريست خارجی نيست. جاسوسه، از مهاجرهای روسيه که برگشته. می‌خواد ما رو بندازه تو تله. اگه ازش اوراق هويت‌اش رو بخواهيم حتما می‌زنه به چاک!

برليوز: فکر می‌کنی کار درستيه؟

ايوان: معلومه!

ولند: (از دور) آخ، راستی، منو ببخشيد ... گرم صحبت شديم و يادم رفت خودم رو معرفی کنم. اين کارت و اين هم پاسپورت من. و اين هم نامه‌يی که من را برای مشورت به مسکو دعوت کرده‌اند.

ايوان: لعنتی مثل اين که صدامونو شنيد.

ولند: بفرماييد.

برليوز: (نگاهی می‌اندازد.) نه نه ... لازم نيست.

 

ولند دو باره بين آن دو می‌نشيند.

 

برليوز: پس شما رو به عنوان متخصص به اين‌جا دعوت کرده‌اند استاد؟

ولند: بله، همين طوره.

ايوان: آلمانی هستيد؟

ولند: من؟ فکر کنم بله، آلمانی باشم.

برليوز: زبون ما رو خوب حرف می‌زنيد.

ولند: بله!

برليوز: ببينم، مشخصا رشته‌ی شما چيه؟

ولند: من در جادوی سياه تخصص دارم.

ايوان: آره جون خودت!

ولند: ام‌شب در پاترياک پاندر يه اتفاق می‌افته. می‌دونيد دوستان، مسيح واقعا وجود داشت!

 

ايوان و برليوز هاج و واج هستند.

 

ولند: دنبال دليل نگرديد. خيلی ساده است، در نخستين ساعات چهاردهمين روز ماه بهاری نيسان، پونتيوس پيلاطس، حاکم يهودا، ردای سفيدی با حاشيه‌يی سرخ به رنگ خون بر دوش داشت و ...

مرشد: (از دور) اين جمله، ... اين مال کتاب منه ...

ايوان: (رو به مرشد) اون می‌گفت اون‌جا بوده، پيش پونتس پيلاطس. اون  عوضی می‌گفت شيطان وجود داره. ديگه کلافه‌مون کرده بود. هر چی ازش می‌پرسيديم، دری وری جواب می‌داد. برليوز داشت سرسام می‌گرفت. فکر کرد بره باجه‌ی تلفن زنگ بزنه به اداره‌ی اتباع خارجی که بيان اين ديوونه‌ی زنجيری خطرناک رو از وسط پارک جمع‌اش کنند که اون يارو ذهن برليوز رو خوند تا برليوز بلند شد تلفن بزنه، گفت ...

 

برليوز پانتوميم اجرا می‌کند.

 

ولند: می‌خواهين برين به اداره‌ی اتباع خارجی چی بگيد؟ فايده نداره و کسی گوشی رو برنمی‌داره.

ايوان : اما برليوز داشت ديوونه می‌شد. اومد که بره ديگه داشت ديوونه می‌شد ... پاش ليز خورد و افتاد روی ريل قطار مترو ... قطار اومد جلو و  و سرش رو از بدن‌اش جدا کرد.

 

برليوز به گوشه‌ی صحنه می‌رود. کف صحنه ريلی‌ست و صدای قطار می‌آيد و مثلا سرش زير ريل در تاريکی قطع می‌شود.

 

مرشد: اون شخص پروفسور خارجی نبوده، اون ابليس بوده.

ايوان: (می‌لرزد) ممکن نيست.

مرشد: دست بردار، شما ديگه نبايد اين حرف رو بزنيد. شما از اولين کسايی بودين که ملاقات‌اش کردين. بی عقل که نيستين؟

ايوان: هستم ... هستم ...

مرشد: اون واقعا پونتيوس پيلاطس رو ديده. همون اول هم که تعريف ظاهرش رو کرديد، متوجه شدم. اون با ضربه‌يی که به شما زده، ديوونه‌تون کرده. اوه ... اون بله، واقعا با کانت صبحونه خورده. حالا هم تصميم گرفته بياد مسکو. آه، کاش من به جای شما اون رو می‌ديدم!

ايوان: چرا؟

مرشد: چون يک سال پيش من يه رمان در مورد پونتيوس پيلاطس نوشتم.

ايوان: مگه تو نويسنده ای؟

مرشد: من يک مرشدم.

 

پايان پرده‌ی اول

 

هنوز ادامه دارد ...

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «147»

 

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آخرين شهريار -  آخرين نامه‌های شاه‌نامه: يزدگرد سوم - پاره‌ی اول

   زنان پارس

پروانه‌های فراموش‌نشدنی

به نام حقوق بشر

   ادبيات نمايشی

مرشد و مارگريتا

   هنرهای تصويری

ندانستی جنگ بود در دل‌ات ...

   ادبيات داستانی

شطحيات دشت عباس

در ميان آينه‌ها

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

   كودكانه

من ديوانه نيستم!