سال ششم

بيست‌وچهار آذر 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

سيد محمد مهدی شهيدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mehdish685

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شطحيات دشت عباس، پاره‌ی نودوسوم

سيد محمد مهدی شهيدی

 

جان‌پناهی نبود. يک دست و تخت، دشت می‌رفت تا دورها و گلوله‌ها سر می‌رسيدند مذاب و سرخ.

زمين‌گير غلت می‌خورديم روی هم، روی عباس، روی حسن، روی محمود که نصفه جانی داشت هنوز و اندام باريک و خون‌آلود حسن جان‌پناهی بود سوراخ‌شده با بوی نامطبوع فساد زير آف‌تاب داغ، روی رمل‌های دشت عباس.

دعا می‌کردم شب زودتر بيايد، تا در پناه تاريکای وجودش از زير جسدهای بادکرده خلاص شوم، سينه‌خيز عقب بنشينم تا خاک‌ريزی که صد متر آن‌سوتر مثل جزيره‌يی در ميانه‌ی دريا نشانه‌يی به اميد بود و زنده‌گی.

من بودم و باقر. موج خمپاره گوش‌هايم را از کار انداخته بود و باقر با ترکشی در پهلو، هر چند گاه با ناله‌يی به هوش می‌آمد و می‌رفت. پلاک‌های حسن و عباس را در مشت می‌فشردم. باقر قوز کرده بود زير جسدی که سر نداشت. حالا صدای شنی‌های تانک می‌آمد. محمود نيمه جان با حفره‌يی بزرگ در شکم تاق‌باز افتاده بود. بايد جست می‌زدم ده متر آن‌سوتر کنار محمود که پلاک‌اش را کنده بود بدهد به من. صدای زوزه در گوش‌ام می‌پيچيد. باقر طاقت نياورده روی دو زانو نشست به قدر نگاهی به لوله‌های سبز چهار رديف تانکی که حالا به پنجاه متری رسيده بود و در اولين شليک، باقر ترکيده بود و يک جفت پا در پوتين درست افتاد پشت سر من.

يک‌باره در آتش گلوله‌يی که برجک را منهدم کرد، گوش‌هايم شنيد که محمود به ترکی فحش می‌دهد. دعا می‌خواند و فحش می‌دهد، با دستی که پلاک فلزی را در برق آف‌تاب پرت کرد سمت من.

حالا تنها بودم و روبه‌رويم تانک‌ها يک لحظه ايستادند و دود سياه اگزوزشان نفس‌ام را بريده بود.

بی‌اختيار دو نارنجک را ضامن کشيده در مشت می‌فشردم با پلاک‌ها، پلاک حسن، پلاک عباس، پلاک  محمود.

خدا خدا می‌کردم بيايند طرف من تا رها کنم و رها شوم از کابوس غليظ ِ بيداری در بعد از ظهر دشت عباس.

چشم‌ام سياهی زد سر که برگرداندم به عقب سمت خاک‌ريزی که آتش آرپی‌جی يک لحظه  روی آن درخشيد و تانک‌ها شليک کردند.

گير افتاده بودم زمين‌گير، ميان تانک‌های سبز و خاک‌ريزی صد متر آن‌سوتر و صدای سيد که شنيدم داد می‌زد آرپی‌جی.

روی دشت لُخت، در پناه جسدهايی که دو روز در آف‌تاب داغ ورم کرده بودند، يک‌باره جايی کنار گوش‌ام سوخت. چشم که باز کردم روی تخت بودم در بيمارستان صحرايی. چشم راست‌ام را بسته بودند و سرم از جراحتی عميق می‌سوخت و سيد داد می‌زد آرپی‌جی. و باقر به ترکی دعا می‌خواند و فحش می‌داد. و يک دفعه زوزه‌ی تاريک عبور گلوله از بالای سرم. و انفجاری که پرتاب‌ام می‌کند در خوابی ديگر.

مادر بهت‌زده ايستاده لای در نيم‌باز حياط و من انگشت‌ام روی زنگ خشک شده بود. بعد صدای گريه شنيدم و جيغ پانزده ساله‌گی خواهری که مثل ديوانه‌ها به سر و صورت‌اش می‌کوبيد و بعد پهن شد وسط حياط با موهای پريشان خرمايی که وقتی از حمام می‌آمد تا کمرش می‌رسيد و با اتوی سنگين داغ صاف‌شان می‌کرد.

بازگشته بودم، تنها، موج‌زده با صورتی نصفه و مادری که مدام سراغ باقر و حسن را می‌گيرد.

برادران کوچک‌ام که سپرده بود به من، وقتی پای اتوبوس از ميدان اصلی شهر ره‌سپار جبهه شديم.

 

کرمان

آبان هشتادوهفت

خانه حوض - کوچه درخت

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «147»

 

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آخرين شهريار -  آخرين نامه‌های شاه‌نامه: يزدگرد سوم - پاره‌ی اول

   زنان پارس

پروانه‌های فراموش‌نشدنی

به نام حقوق بشر

   ادبيات نمايشی

مرشد و مارگريتا

   هنرهای تصويری

ندانستی جنگ بود در دل‌ات ...

   ادبيات داستانی

شطحيات دشت عباس

در ميان آينه‌ها

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

   كودكانه

من ديوانه نيستم!