سال هفتم

بيست‌وچهار آذر 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

انسيه سياوش

ncsiavash

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

در ميان آينه‌ها

انسيه سياوش

 

-          پشت سرت در را ببند.

زن کمی مکث کرد. انگشت‌هاش را توی دست‌اش جمع کرد و لب‌اش را گاز گرفت. بوی اتاق دل‌اش را آشوب می‌کرد.

-          عزيز جان غذات دست نخورده مونده!

نگاهی به پشت دست‌اش انداخت، از وقتی جواب را گرفته بود، در ذهن‌اش دائم زندان‌‌هايی رژه می‌رفتند که درهای ميله‌يی‌شان يكی پس از ديگری پايين می‌افتاد. پله‌ها پله برقی‌يی را می‌مانست که پايين می‌روند و به يک راه‌رو منتهی می‌شوند.

در را  پشت سرش محکم بست و روی صندلی آهنی تراس نشست. گودی کمرش و پاهايش از سرما گز گز می‌كردند. دست‌هايش را روی دسته صندلی گذاشت و انگشت‌هايش را کف دست‌اش جمع کرد، سوزش کف دست‌اش بيش‌تر و بيش‌تر شد. دست‌اش را باز کرد. با ناخن‌هايش خراش بزرگی ساخته بود که حالا سرخ بود.

صدای باز شدن در را شنيد، بلند شد تا مادر نبيند که روی صندلی‌های يخ‌زده‌ی تراس نشسته، زير پاهايش ليز و يخ‌زده بود.

-          اين‌جا نشستی؟

کمی به سمت در رفت و يک لحظه احساس کرد روی زمين نيست. درد محکمی پشت‌اش را گرفت.

مادر کنارش زانو زده روی زمين و اشک در چشم‌اش حلقه زده بود.

-          نگفتم خودت را بکش!

-          خيلی يخ زده!

پشت‌اش درد می‌کرد، کاش با شکم زمين خورده بود.

-          بلند می‌شم، چرا گريه می‌کنی؟

-          ناهارت سرد شده ...

 

***

 

سه تا آينه بزرگ و کوچک و نيمه روی ديوار بود. روی مبل کمی جابه‌جا که می‌شد، جوراب‌های شسته و لباس‌های زير را می‌شد برداشت و داخل سبد گذاشت.

مرد با پاهای بلند قدم‌های بزرگ بر می‌داشت و داخل اتاق حرکت می‌کرد، درست مثل دو امدادی. با موبايل تا انتهای اتاق می‌رفت و برمی‌گشت، چشمکی می‌زد، داخل آينه می‌شد. سه مرد را وقت رفتن ديد، يک مرد را وقت برگشتن.

جوراب‌ها را دسته‌بندی کرد، کف‌سوراخ‌ها، تک‌لنگه‌ها، رنگ‌باخته‌ها.

مرد داخل آينه سه تا شد، گوشی را کمی با فاصله از گوش‌اش گرفت.

-          دور نريزی عزيزک‌ام! دستات چرا می‌لرزه؟

سرش را از روی جوراب‌ها بلند کرد. زن صورتی داخل صفحه‌ی تلويزيون لباس‌های صورتی‌اش را درآورد. مرد خاکستری پشت به زن روی صندلی نشسته بود و دود از بالای سرش به سمت پنجره حرکت می‌کرد، صورتی با قدم‌های کوتاه راه می‌رفت.

مرد  داخل آينه دور می‌شد و دور می‌شد.

 

***

 

شال بلند و کرم‌رنگ‌اش را محکم روی شانه‌اش کشيد. هم‌راه با نفس عميق‌اش بخار كم‌رنگی از روی لب‌هايش بالا آمد و مقابل چشم‌هايش ناپديد شد. داغی نان کف دست‌اش را گرم می‌کرد.

دکتر گفته بود «شايد شش هفته گذشته.»

زن کمی روی پای راست‌اش ايستاد. بوی نم خيابان، بوی صبح و بارانی که شب پيش آمده بود، بوی نسيمی که در آينه‌ی چشم عابران می‌پيچيد و نمی‌وزيد ... با اين كه نفس می‌كشيد، داشت خفه می‌شد، اما جنس خفه‌گی اين بارش با دفعات پيش فرق می‌كرد، تا لب‌ها و  پره‌های بينی‌اش بالا می‌آمد، اما وقت برگشت توی گلو می‌شکست، درست مثل جوراب‌های سوراخ‌شده از پاشنه بود كه فقط به کار گرم کردن می‌آمد!

با هر قدم، سينه‌هايش بالا و پايين می‌رفت و نفس‌های عميق‌تری می‌کشيد. دست‌اش را در جيب ژاکت‌اش برد، گردی‌اش را لمس کرد، بعد دست‌اش را مقابل صورت‌اش گرفت. آينه‌اش دو تکه بود. زن داخل آينه، صورت‌اش سرخ بود، حرکت می‌کرد. کلاغی از داخل آينه می‌پريد. آسمان آينه نيمه آبی و خاکستری بود.

درون آينه بود، لب‌هايش صورتی و خشک بود، از بينی‌اش ابرهايی بيرون می‌آمد و ناپديد می‌شد. زن تابلويی شده بود در روزی بارانی، اما درون تابلو زنی بود با چتر صورتی و بر فراز تپه‌يی که به دشت‌های بی‌پايان نگاه می‌کرد.

 

***

 

داخل آش‌پزخانه بود. بين لباس‌های نيمه‌خشک کنار ميز، روبه‌روی تلويزيونی که دائم در حال پخش بود، دست‌هاش لباس‌های خشک‌شده را جدا می‌کرد، تا می‌زد و روی هم تلمبار می‌كرد.

تلفن زنگ خورد، چهار بار بی‌وقفه. به تلفن روی ميز نگاه کرد، چراغ قرمز چشمک می‌زد، صدای مردانه‌يی پخش شد، دو تا بوق و بعد صدای زنانه‌يی چند دقيقه حرف زد و بعد باز بوق.

ليوان شيشه‌يی بزرگی را پر از آب جوش کرد، به تلفن نگاه کرد، قاشق را داخل ليوان جابه‌جا کرد. روی ميز خم شد و  ظرف نسکافه را با انگشتان‌اش جلو کشيد، حلقه‌اش با نگين درشت فيروزه، داخل آينه‌ی چشمان‌اش بود، شک نداشت.

سرش را به عقب خم کرد، آينه‌های روی ديوار، پيشانی زنی  نيمه‌تنه را نشان می‌داد، قاب پنجره‌يی و درختانی که خيس بودند و زن بوی نم ديوار پشت‌شان را حس می‌کرد.

کليد درون قفل چرخيد، بوی سيگار را فهميد، بوی خفه‌کننده‌يی که به جوراب‌های بدون جفت می‌ماند. از جايش بلند شد و کنار پنجره رفت، اين‌جا هم برگ می‌سوزاندند. بو بو بو!

-          مادرت تماس گرفته! جواب ندادی؟

زن چرخيد و ليوان را روی ميز گذاشت.

صورتی داخل تلويزيون روی صندلی رو به آف‌تاب خوابيده بود.

پشته‌ی پيراهن‌های تاخورده را برداشت و از کنار مرد رد شد.

داخل آينه سه زن، با موهايی که روی سر جمع بود، می‌رفتند. يک مرد پشت به زن ايستاده بود.

-          سيگارت را خاموش کن!

لباس‌ها را داخل کمد جابه‌جا کرد. برگشت و سينه به سينه‌ی مرد شد، رخ در رخ.

-          تو مخفی می‌کنی! بازی جديده؟

لب‌خند زد و با دست راست در کمد کناری را به عقب هل داد، کمی جابه‌جا شد. مرد روبه‌روی زن ايستاد.

-          تابلو نصفه‌ات را تمام نمی‌کنی؟

زن چرخيد رو به کمد و مشغول جابه‌جا كردن لباس‌ها شد.

-          لباس‌هات را عوض کن، ناهار بخوريم.

مرد به سمت تخت رفت، ملحفه‌های آبی، صاف صاف صاف روی تخت پهن شد.

دست‌اش را روی تخت کوبيد.

-          بيا اين‌جا دراز بکش، گربه‌ی چاق! بيا!

زن برگشت، خم شد و سکه‌يی را كه در كف اتاق به او زل زده بود، برداشت. روی سکه دودی شده بود و نمی‌شد با آن «نور بازی» کرد.

-          گربه‌های چاق حمام آف‌تاب می‌گيرند نه رخت چرک!

جوراب‌های مرد، کمی جلوتر از زن، مثل موشک روی زمين فرود آمدند. از کنارشان گذشت، دو رنگ کاملا متفاوت طوسی و صورتی. موبايل مرد زنگ خورد. صدا صدا صدا!

تصوير تلويزيون تکرار صورتی بود. اين بار لباس‌هايش را عوض کرد و قلم‌موی روی ميز را برداشت.

زن سرش را داخل يخ‌چال برد، بوی غذا خفه‌اش می‌کرد. بشقاب‌های لبه‌صورتی را روی ميز چيد.

مرد بدون جوراب وارد آش‌پزخانه شد، راه می‌رفت و زن از کنار ظرف‌شويی درون آينه‌ها را نگاه می‌کرد، مردی که دهان‌اش باز و بسته می‌شد، مردی که می‌رفت و برمی‌گشت، مردی که ظرف غذا را روی ميز می‌گذاشت و تصوير زنی که به آينه نگاه می‌کرد.

مرد پشت ميز نشست و داخل ظرف برای زن غذا کشيد.

-          کاش می‌شد به دنيا نياد!

مرد با صدای بلند گفت: «زنگ‌ات می‌زنم.»

از پشت ميز بلند شد و به سمت‌اش آمد، دست‌هايش را بر شانه‌های زن گذاشت، گرمای نفس‌های مرد پشت گوش‌اش بود.

روی صندلی کمی خودش را به عقب هل داد.

-          همه‌ی زنده‌گی‌مون تغيير می‌کنه، قول می‌دم!

زن گرمای بوسه را پشت گوش‌اش حس کرد، مخلوط بوسه و بوی بدن مرد حال‌اش را به هم ‌زد.

-          تابلوهام را داخل کارتن بسته‌بندی کردم. همه را ببر زير زمين، بوی رنگ حال‌امو  بد می‌کنه.

مرد صندلی کنار زن را کشيد عقب و روی آن نشست.

-          کارگاه‌ها برات خيلی خيلی خوب بود، تنها نيستی، کم‌تر توی خونه بودی.

صورتی لباس‌هايش را نپوشيده بود، اما برهنه به سمت در رفت و آن را باز کرد.

مرد سرش را بين دست‌هاش گرفت و روی ميز خم شد.

خاکستری بين چارچوب در ايستاده بود و لب‌خند می‌زد، دندان‌هايش صاف صاف، سفيد سفيد بود.

زن قاشق را داخل پلو فرو کرد و بخار بين برنج به آسمان بلند شد.

 

***

 

روی چهارپايه کمی به جلو خم شد، مانتو کار صورتی‌اش کمی گشاد بود. باد خنکی توی سالن وزيدن گرفته بود كه روی گودی کمرش می‌خزيد و از بين سينه‌هاش بالا می‌آمد. دوستان‌اش مشغول نقاشی بودند.

طرح بدون سرش چهل روز بود که هر روز از روز پيش كامل‌تر می‌‌شد، اما بدون سر.

استاد نقاشی کنارش روی چهارپايه‌ی ديگری نشست، سيگارش را گوشه‌ی لب‌اش جابه‌جا کرد و کمی خودش را به عقب هل داد.

به لاله‌ی گوش نقاش نگاه کرد، فرم کاملی داشت، آف‌تاب‌سوخته و برنزی رنگ بود، درست مثل جوراب‌های جفت‌شده‌ی يک‌رنگ. بلند شد، پشت سر زن ايستاد، هرم نفس‌هاش روی موهای زن بود.

دست‌اش را کنار دست چپ زن آورد، روی حلقه‌ی فيروزه‌يی زن گذاشت و دست زن را روی بوم جابه‌جا کرد، رنگ کرم پس‌زمينه‌ی بدن فرشته‌ی بدون سرش شد.

گرمای دست نقاش رنگ کرم را انگار سرخ می‌کرد.

دست‌اش را رها کرد، روبه‌روی زن کنار بوم ايستاد. خاکستر سيگارش را تکاند.

-          ساعت کارگاه که تمام شد، بمون!

زن لب‌های صورتی‌اش را جمع کرد، چيزی درون گلوش پيچيد، اما به لب‌هاش نرسيد. انگشت اشاره‌ی نقاش روی لب‌های زن شبيه علامت سکوت شد.

دوستان‌اش يکی يکی بلند شدند و ‌رفتند.

-          بشين ام‌روز، سر اين برهنه‌ی زيبا را تمام کن!

پالتو قرمز رنگ دوست‌اش روی تابلو خم شد.

-          به قدر کافی آناتومی و فرم داره، بمون و کارش را بساز!

آخرين نفر از کنار در خروجی گفت: "به نمايش‌گاه برسونی‌اش، رو دست می‌برن‌اش."

خيره به روبه‌رو نگاه کرد، تنه‌های برهنه‌ی درختان ميان کارگاه، شاخه‌های سبزشان که بالای سقف بين آسمان کارگاه و آسمان خاکستری بود. سرش را به عقب برد، دست‌هايی گرمی دست‌اش را گرفت.

به روبه‌رو نگاه کرد، نقاش لب‌خند زد، لب‌خندی کامل و دندان‌نما. دندان‌هاش صاف صاف، سفيد سفيد بود.

زن از روی چهارپايه بلند شد، با دست پشت دامن‌اش را صاف کرد و مانتوش را مرتب کرد.

-          برای چی بايد می‌موندم؟

نقاش به سمت در خروجی کارگاه راه افتاد، زن به دنبال‌اش.

 

***

 

مرد روی تخت غلت خورد، صدای خر و پف قطع و وصل شد. به سمت چپ غلت خورد و دست‌اش را دور گودی کمر زن حلقه كرد.

زن کمی روی تخت جابه‌جا شد و مسير نگاه‌اش را تا انگشتر فيروزه‌اش دنبال كرد. دستان‌اش را مماس با هم زير گونه‌ی راست‌اش جمع کرد، چشمان‌اش هم‌راه با ثانيه‌شمار ساعت يک دايره‌ی کامل ‌چرخيد، ساعت از سه نيمه‌شب گذشته بود.

پشت پای راست‌اش لحظه‌يی حرکتی احساس کرد و بعد با درد شديد عضله‌اش از جا بلند شد، نشست. خم شد و ساق پايش را با دو دست گرفت. نگاه‌اش خيره شد به انگشتر فيروزه‌اش كه در انگشت حلقه‌اش نشسته‌ بود.

مرد غلتی زد و صدای خر و پف‌اش بی‌وقفه ادامه پيدا کرد. زن پاهايش را از روی تخت پايين گذاشت و از اتاق بيرون رفت.

کنار ظرف‌شويی ايستاد و ليوان را پر از آب کرد، خط نگاه‌اش تا توی آينه‌ها سر خورد، اثری از زن نيمه‌برهنه نديد. درون آينه‌ها فقط رنگ‌های تيره با باريكه‌يی از نور در هم آميخته بود.

پشت ميز نشست و تلويزيون را روشن کرد.

صورتی اين بار با لباس خواب صورتی کنار مرد دراز کشيده بود و سيگار می‌کشيد. خاکستری با موهايش بازی می‌کرد و صورتی لب‌هاش درست مثل ماهی‌ها دائم در حال باز و بسته شدن بود و به جای هوا کلمه نشخوار می‌کرد.

زن با انگشترش روی ليوان رنگ گرفت: دانگ دانگ دانگ دينگ دينگ دينگ! دست‌اش را به سمت پاکت سيگار روی ميز مرد دراز کرد.

-          سيگار می‌کشی؟

پشت سرش را نگاه کرد، مرد در آستانه‌ی ورودی آش‌پزخانه بود، با جوراب‌های بلند صورتی‌اش.

-          خواب‌ام نمی‌بره.

در يخ‌چال را باز کرد و سرش داخل يخ‌چال ناپديد شد.

-          اون‌قدر وول خوردی که من هم نخوابيدم.

زن ليوان آب را يک باره سر کشيد و از پشت ميز بلند شد. مرد با ظرف ميوه پشت ميز نشست، سيگاری گيراند و کانال تلويزيون را عوض کرد.

-          بشين با هم گپ بزنيم.

زن روبه‌روی آينه‌ی بزرگ ايستاد. دست‌هايش را درون موهاش برد و رشته‌های سفيدش را به سمت بالا کشيد.

-          وقت مناسبيه.

نور سرخ رنگ سيگار درست مثل آخرين رمق‌های يك چراغ درون آينه پيدا شد و مردانی که به دنبال يک توپ می‌دويدند.

-          کارگر، آجر، خاک و ساختمون‌سازی جای حرف زدن فقط خسته‌گی می‌آره، تو رحم کن! بعد از شش سال هنوز عادت نکردی؟

زن به سمت اتاق رفت.

-          خيلی وقته كه به رنگ، ديوار، گوشی برای نشنيدن، چشمی برای نديدن و قلبی برای نبخشيدن عادت کرده‌م.

دود سيگار نيمه‌خاموش از داخل جاسيگاری به سمت سقف آش‌پزخانه بالا می‌رفت. درون چشم‌های مرد، داور مسابقه‌ی فوتبال با تمام احساسی كه داشت، کارت قرمزش را به سمت مرد گرفته بود.

 

***

 

-          اين تابلو را ببين!

زن دست‌هاش را روی سينه‌اش قفل کرده بود. بدون پلک زدن روبه‌رو را نگاه می‌کرد. پارچه‌ی‌ سفيد از روی تابلو بلند يک متری کنار رفت، در مقابل خودش ايستاده بود.

درون تابلو چتری صورتی رنگ در دست گرفته بود و بر فراز تپه‌يی دشت‌های بی‌پايان را نگاه می‌کرد، نيم‌رخ‌اش اما نگران بود.

نقاش روی گليمی صورتی و نارنجی روی زمين نشست.

-          نمی‌شينی؟

زن به سمت صندلی کنار پنجره رفت، دست‌اش را به ديوار گرفت و روی صندلی نشست. چند روزی بود بی‌اختيار سرگيجه سراغ‌اش می‌آمد.

-          فرشته‌ات بی‌سر بماند به‌تر است.

دست‌هايش را روی زانويش گذاشت و به جلو خم شد، انگار به دنبال چيزی بود.

زن نفس عميقی کشيد، به گوش‌های نقاش نگاه کرد و درست مثل جوراب‌های نيمه‌پاره نفس‌اش بين گلوش شکست.

-          تصور چشم‌ها برای من سخته، هرگز از روبه‌رو رخ نکشيده‌ام، اما نيم‌رخ من درون تابلو شما کامله!

به بيرون از پنجره نگاه کرد، درون چشم‌های زن پر بود از تنه‌ی برهنه درختان، پلک زد و درختان پشت يک قطره‌ی آب محو شدند.

نقاش از روی زمين بلند شد و به سمت پنجره آمد. دستان‌اش را روی شانه‌های زن گذاشت و به موهای خرمايی‌اش خيره شد. حرارت دستان نقاش شانه‌هايش را می‌سوزاند. دل‌اش آشوب بود. انگار همه‌ی جوراب‌های روی بند را سوراخ کنند. نفس‌اش حبس شده بود. دستان نقاش سر خورد به سمت پايين، دستان زن را گرفت و روبه‌رويش زانو زد.

-          برای ديدن صورت‌ام بايد می‌موندم؟ اگه حرف ديگه‌يی نيست برم.

از روی صندلی بلند شد. نقاش هم بلند شد و مقابل‌اش ايستاد.

-          تو تنهايی، همه چيز داری، اما هم‌زبان نداری. تا کی فرصت برای ساختن چرخه‌ی بی‌هوده‌گی‌ات می‌خوای؟ تمام‌اش کن! من اين‌جا منتظرت‌ام. هميشه ...

بينی ز‌ن از بوی تند مانده‌گی پر شد. نفس‌اش را حبس کرد و به سمت در خروجی چرخيد.

-          فرشته‌ام بدون سر زنده‌تر و وفادارتره به من.

نقاش کنار پنجره ايستاد، دست‌هايش را داخل جيب‌اش فرو کرد و به بيرون خيره شد.

 

***

 

صدای کشيده شدن پايه‌ی صندلی روی زمين فرصت خواب را از زن می‌گرفت. از روی تخت بلند شد. مرد پشت ميز جابه‌جا می‌شد و پايه‌ی صندلی هم‌چنان حضورش را به رخ می‌كشيد. زن روبه‌روی مرد پشت ميز نشست. بوی سيگار، توی گلو سر می‌خورد و از هيچ صافی‌يی رد نمی‌شد. تلی از ته سيگار جلوی مرد بود و از ميان جنازه‌های آن‌ها حلقه‌های دود به سقف می‌رفت.

-          به تلويزيون خاموش نگاه می‌کنی؟

مرد بلند شد و به سمت پنجره رفت، با هر دو دست دسته پنجره را کشيد، باد خنکی داخل آش‌پزخانه پيچيد و خاکسترها روی ميز پخش شدند.

زن دست‌هايش را روی سينه بغل کرد، بلند شد و جاسيگاری را از روی ميز برداشت، پاکت خالی سيگار با باد روی زمين غلت خورد. به سمت پنجره رفت تا آشغال‌ها را داخل سطل بريزد، مرد با انگشت بزرگ پايش روی پدال فشار آورد، در سطل باز شد.

-          بريم بخوابيم، صبح بايد زود بيدار بشی، خسته می‌شی.

انگشت پايش را از لبه‌ی پدال سطل برداشت. به بيرون پنجره خم شد و انگار در آن تاريکی چند قطره‌يی از صورت‌اش چکيد. دست‌هايش را از لبه‌ی هره‌ی پنجره برداشت و صورت زن را لمس کرد.

-          ساک‌ات را ببند بريم شمال!

زن سرش را روی شانه‌اش خم کرد و به چشم‌های مرد نگاه کرد. يک قدم به جلو برداشت و بعد چرخيد و از آش‌پزخانه بيرون رفت.

-          پنجره را ببند، بيا بخوابيم.

صورت‌اش را بين بالش‌ها فرو کرد و هوای گرم بين آن‌ها را با تمام وجود نفس كشيد. انگشتر فيروزه‌‌اش بدجوری برق می‌زد، انگار می‌خواست تلافی اين همه نديده شدن را در آورد.

مرد با لباس بيرون و يک ساک سفری در چارچوب اتاق منتظر بود. دست‌اش را به طرف کليد برق برد.

-          آزار داری؟ وقت سفر نيست با اين هوا و اوضاع من!

لحاف را تا سرش بالا کشيد، مثل گلوله‌يی بزرگ زير لحاف جمع شد. مرد دست‌اش را به سمت لحاف برد و آن را از روی زن کنار زد.

کنار تخت روی زمين نشست، به در کمد تکيه داد و دست‌هايش را داخل جيب کاپشن‌اش فرو کرد.

-          لباس‌ات رو مبل آماده‌س. بلند شو عزيزک‌ام!

 

***

 

-          بلند می‌شم، چرا گريه می‌کنی؟

جمله‌اش به جوراب پاره‌يی شبيه بود، پاره‌يی ناکارآمد و كاملا بدون استفاده. صبح زود دخترک هم‌سايه با مادرش به ديدن‌اش آمده بود، می‌خنديد و به سختی می‌نشست. دندان‌هايش نيمه نيشی زده از لثه‌اش بيرون آمده بود. چند دقيقه بعد مرد به دنبال زن‌اش آمد و دختر بچه برای پدرش دست تکان داد.

بوی دست تکان دادن مرد حال زن را بد کرده بود.

به درخت نيمه خشک‌شده‌ی حياط تکيه داد، نفسی کشيد و به آسمان نگاه کرد. دست‌هاش چند ماهی بود جوراب تا نکرده بود، بوی سيگار را می‌جست و نمی‌فهميد.

انگار مرد خيلی وقت بود پشت آن ديوار شيشه‌يی زير خروارها سيم و لوله کنار آن دست‌گاه‌های چراغ قرمز و سبز خوابيده بود، موبايل جواب نمی‌داد، جوراب‌هايش را روی هم تلمبار نمی‌کرد.

درون شکم زن، چيزی مثل ماهی چرخ خورد، سرش را به سمت آسمان فيروزه‌يی بالا برد، انگار نقش انگشترش به آسمان پر كشيده باشد كه آبی آسمان هم اين طور برق می‌زد!

کلاغی از روی شاخه پريد و از آينه‌ی چشم‌هايش بيرون رفت.

چند ماهی بود که زن ميان سه آينه مردی را نمی ديد که برگردد.

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «147»

 

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آخرين شهريار -  آخرين نامه‌های شاه‌نامه: يزدگرد سوم - پاره‌ی اول

   زنان پارس

پروانه‌های فراموش‌نشدنی

به نام حقوق بشر

   ادبيات نمايشی

مرشد و مارگريتا

   هنرهای تصويری

ندانستی جنگ بود در دل‌ات ...

   ادبيات داستانی

شطحيات دشت عباس

در ميان آينه‌ها

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

   كودكانه

من ديوانه نيستم!