سال هفتم

پانزده دی 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

غزال تشكر

و خانه‌ی اينترنتی‌اش:

ميان‌بر

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

او مثل ما نبود

غزال تشكر

 

بی‌توجه به سفارش‌های مکرر خاله که پيغام داده بود: «بگو روی زمين ننشيند، همه جا شاشی‌ست،» چمباتمه زدم کف اتاق و آلبوم‌های عکس را دور و برم ريختم. او هم نشسته بود سر جای هميشه‌گی‌اش روی راحتی گل‌داری که بالای اتاق، پشت به پنجره‌های سرتاسری رو به حياط و درخت خرمالوی قديمی باغ‌چه گذاشته بودند و مثل هميشه روی عسلی کوچک جلو آن پر از روزنامه بود؛ کيهان، ايران، هم‌شهری، خبر ...

بالاخره عکسی را که می‌خواستم پيدا کردم. آن را از آلبوم بيرون کشيدم و نشان‌اش دادم: "آهان، اين را می‌گفتم! ببينيد. چه‌طور شد که مرد به اين بزرگی آمد و سر ميز شما نشست؟" عينک‌اش را برداشت به چشم‌اش زد. عکس را از دست‌ام گرفت و نگاه کرد. مردمکان کدر خاکستری رنگ‌اش ثابت شدند و نگاه‌اش جايی پشت تصوير و خاطرات سياه و سپيد فرو مرد.

آنی بعد گفت: "اهل اين حرف‌ها نبود. از او خواهش کرده بوديم با ما عکس يادگاری بگيرد. پول ميز را هم تمام و کمال خودم داده بودم. به گمان‌ام شکوفه‌ی نو بود ... يا شايد هم نه ..."

مطمئن نبود. برای من هم فرقی نداشت. ادامه داد: "يادش به خير! چه شب‌هايی بود. از اين سر تا آن سر خيابان لاله‌زار، تا دم‌دمای صبح، از اين کافه در می‌آمديم و می‌رفتيم به يک کافه‌ی ديگر. توی هر کدام‌شان پيکی می‌زديم. اگر نمی‌زديم که صبح نمی‌شد ... گاهی وقت‌ها هم همه‌ی اهل کافه را مهمان می‌كرديم ... يادش به‌خير!"

شنيده بودم که پول يکی دو تا خانه را همين طوری بر باد داده. هرچند هرگز رنگی از پشيمانی در حرف‌هايش ديده نمی‌شد. از وقتی به ياد می‌آورم مغرورانه از اين لوتی‌گری‌هايش نقل می‌کند. می‌گويم: "می‌توانم برای خودم برش دارم؟"

لب‌خند می‌زند. می‌دانم به من نه نمی‌گويد: "برش دار. فقط جايی نبر و به اين و آن نشان‌اش نده. برای‌اش حرف در می‌آورند. آقا تختی اهل اين حرف‌ها نبود ... او مثل ما نبود."

از جايش بلند می‌شود و دولا دولا به راه می‌افتد. سوندش را تازه باز کرده‌اند. هنوز عادت نکرده است. از سطل کوچکی که شرم‌گينانه گوشه‌ی اتاق‌اش گذاشته خبر دارم، ولی به روی خودم  نمی‌آورم. راه حياط را پيش می‌گيرد. بساط‌ام را برمی‌دارم و شب به خيری می‌گويم و به طبقه‌ی بالا می‌روم. اين طور او هم راحت‌تر است. از پنجره‌ی طبقه‌ی بالا تا صبح می‌پايم‌اش. پيرمردی خميده آهسته و بی‌صدا بارها و بارها طول حياط را در حالی که سطلی در دست دارد طی می‌کند.

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «148»

 

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آخرين شهريار -  آخرين نامه‌های شاه‌نامه: يزدگرد سوم - پاره‌ی دوم

   زنان پارس

ناموس كيست، چيست و چه كاربردی دارد؟

پرسش، پاسخ، پيش‌نهاد:  بده بستان منطقی

   کوچه‌ی آف‌‌تاب،

   بن‌بست ستاره

او مثل ما نبود

اشتباه شد عمو جون!

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از سه شاعر

از روزگار «شعار» تا فضاهای «شعور»

   ادبيات نمايشی

مرشد و مارگريتا - پرده‌ی دوم

   هنرهای تصويری

سفر به واژه‌ی پرت نزيستن با تو

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر