|
|
|
|
||||||||||||||
|
اشتباه شده عمو جون! علیرضا مجابی
من زنی را ديدم لجبازی میکرد، توی دريا با لباس آببازی میکرد!
زيبا جلو استخر ترمز زد و ساك و وسايلام را بيرون کشيد: "استخرش بيسته عمو جون، همه جوره ايزو 9002!" از دور نگاهی به تابلو كج و معوج روی ديوار انداختم كه ساعات مردانه و زنانهی استخر را نشان میداد و بیاختيار چشمام روی قسمت تحتانی ماشين متوقف شد: "در عقب زيبا جون ... به گمونام چيزی لاش گير كرده!" زيبا لبخند مليحی زد و در عقب را باز و بسته کرد: "قفلاش خرابه عمو جون، نترسين باز نمیشه!" شاپويم را از سر برداشتم، با انگشتان دست روی سر ضرب گرفتم: "قفل بايد باز و بسته بشه، ولی درست باز و بسته بشه زيبا جون، ماشين و غيره ذلک نداره!" زيبا من و منی کرد و سرش را پايين انداخت: "خيالات آسوده عمو جون، امروز درستاش میکنم." شاپويم را برایاش تکان دادم: "به اميد ديدار زيبا جون!" - به اميد ديدار عمو جون! بليت ورودی را به مأمور دم در نشان دادم و به طرف رختكن رفتم، جايی كه مردها در هم میلوليدند و بر اثر خارشی نامعلوم، پشمهايشان را ورز میدادند! كت حولهيیام را پوشيدم و يواشكی از زير آن مايويم را بالا كشيدم، بیخيال نگاههای مشکوک دور و نزديك به طرف استخر رفتم. اول شيرجه زدم كه به كلهی سفت و مرمری چند مرد بیمو اصابت كرد، بعد قورباغه رفتم كه روی شكم ليز و خزه بستهی چند مرد بیحركت فرود آمد و تا به خودم بيايم و برای فرار از مخمصه چارهيی بينديشم، چپ و راست از دستها و پاهايی ناشناس سيلی خوردم! دست از پا درازتر از استخر بيرون آمدم و دلخور و بیهدف به طرف سونای خشك ته سالن حركت كردم، جايی كه عطر گس و كشدار اوكاليپتوس در دماغام پيچيد و با عرق تند بدنهای مردانه مخلوط شد، تا در خلسهيی شيزوفرنيك فرو بروم و در رايحهی خوش ادوکلن های ميدان شابدوالعظيم غرق شوم! گيج و منگ دقايقی در سونای خشك و سوزان پرسه زدم و گنگ و خوابآلود از آنجا خارج شدم، غرق در اندوهی ژرف، خودم را به حوضچهی آب سرد جكوزی رساندم، بدنام را به امواج سرد و خروشان سپردم، از ماتم جانگداز سونای خشك بيرون بيايم! خواب و بيدار از آب بيرون خزيدم، سر و گردنام را به هم گره زدم و در لايههای نرم کلاه حولهيی، به خوابی سخت فرو رفتم ... در سكوتی خاطرهانگيز كه خاطرهی بخارآلود، آکواريوم بهشت زهرا را در ذهنام بيدار كرد و جهانی خالی از هياهو و معطر به بوی دلکش كافور را در مقابل سوراخهای دماغام گشود! سرشار از كيف و نشئهی جهان مرده، با ترنمی موزون از خواب پريدم و از زير چين و شكنهای متلاطم حوله، پاهای صاف و بیجوراب زن جوانی را ديدم كه بر سطح آب دراز كشيده بود و با انگشتان پا، آببازی میكرد. عجب مرگ معركهيی! اشتياقام به استمرار زندهگی را از دست دادم و ديگر سر سوزن کششی برای بازگشت به عالم بیمعنای حيات در خودم احساس نکردم! در دو قدمی حوض آب سرد جكوزی، با فرشتهيی آسمانی محشور شده بودم، داشتم دنبال موبايلام میگشتم، اساماسی چيزی رد و بدل كنم! كه ناگهان عقربههای ناميزان استخر جلوی چشمام ظاهر شد و خواب شيرين از سرم پريد! عجب مصيبت هولناكی! شيفت مردانه تمام شده بود و شيفت زنانه تازه شروع شده بود، وقتی خواب به خواب رفته بودم! مثل جوجه اردکی نارس که تازه از آب بيرون آمده باشد، از ترس شروع به لرزيدن كردم ... و شادی زودگذر بهشت لايتناهی و بازگشت نابههنگام به دوزخ زندهگانی، موجب جمع شدن آب دهانام شد، آب تلخی که هيچوقت به خارج پرتاب نشد! و از نو در وجود خودم سرازيرش کردم ... تف سربالا! حسابی تو دردسر افتاده بودم و عنقريب از استخر رؤياهای آسمانی كه هيچ، از جغرافيای خاکی زمين هم به بيرون رانده میشدم! رو به ديوار توالت نشستم و شروع به آه و ناله كردم، آن چنان جگرسوز! كه زن جوان دلاش به حالام سوخت، از آب بيرون آمد و به قصد دلداری كنارم نشست: "چی شده آبجی؟ سالمای؟ خدای نکرده جايیات عيب کرده؟" گريه پشت سر گريه ادامه دادم و بر اثر گشايشی نابهجا کمربند حولهام شل شد: "همه جام سالمه جز مخام که مرگ مغزی شده. زندهگی رو واسهی خودش و من جهنم کرده!" زن جا خورد و تا چشماش به پاهای پشمالويم افتاد، جيغی كشيد و از حال رفت: "واه ه ه ه ه ه ه خاک عالم!" مستأصل پاهايم را در شکم جمع كردم و مثل بچهيی که هرگز به دنيا نيامده باشد، خودم را گلوله کردم. آمادهی شليك به طرف در خروجی شدم، اگر فرصت پيدا میکردم! همچنان كه مستأصل دنبال نجاتدهندهيی كسی میگشتم، پيرزنی جوانمرگشده از کنارم گذشت و با ديدن هيكل آبرفتهی من در گوشهی توالت، شروع به دعا خواندن کرد. يواشكی سر از كلاه بيرون آوردم و به خيال اين كه با آدم سرد و گرم چشيدهيی روبهرو شده بودم ناليدم: "مادر جون کمک ... شيفت مردونه خوابام برده، مادری بكن به دفتر خبر بده!" پيرزن به محض شنيدن صدای نامأنوسام قبض روح شد و از شدت هراس، كش مايوش در رفت: "ج ج جن ... جن، جن اومده تو استخر!" زن خوشهيکل و بلندبالايی كه نجات غريق استخر بود، از دور سوت زد و فیالفور خودش را بالای سرم رساند: "کو؟ کجاست جن؟ خجالت داره ..." پيرزن از ترس شروع به لرزيدن کرد: "اونجاست، خاک تو سر، جنش هم مرده!" زن نجات غريق که به زور جلو خندهاش را گرفته بود، با ديدن سر و وضع نزار من تا ته قصه را خواند و جلوی هياهوی پيرزن را گرفت: "ساكت خانوم جون! استخرو با حموم زنونه اشتباه گرفتی؟ جن کجا بوده؟ زبونبسته آدمه! يعنی يه روزی آدم بوده، حالا به اين روز افتاده، ببين مردهی متحرک چهطور زبوناش بند رفته! بايد کمک کنيم يواشكی ببريماش بيرون!" بعد به نظر خودش فكر بكری كرد و چند دقيقه بعد با ساك و وسايلام برگشت: "فقط يه راه داری، ساكت و سربهزير با چادر بزنی به چاك!" زن چادر سياه و بیقوارهيی را از زير مايوی تنگاش بيرون آورد و با عجله روی سرم انداخت: "زود باش تا پای مأمورا به اينجا باز نشده، واسهی استخر خوبيت نداره!" داشتم از ترس سكته میکردم، ولی جيك نزدم، چادر را بالای سرم جاگير كردم و مثل کيک ژلهيی، لرز لرزان به طرف در ورودی حركت كردم. موقع عبور از پاشويهی استخر، پايم ليز خورد، چادر از سرم افتاد و به طرف زنهای داخل استخر سكندری رفتم! زنها جيغكشان از استخر بيرون پريدند، هراسان چشمهايشان را بستند و برای پوشاندن تن و بدنشان از چشم غريبه، پشت سر هم به ستون يك سنگر گرفتند: "دزد ناموس! همينجا وسط استخر چشماشو در بيارين!" قيد ساك و وسايلام را زدم، لخت و پتی از در ورودی استخر بيرون پريدم: "اشتباه شده عمو جون! بهخدا اگه چيزی دزديده باشم! بياين بگردين، لخت مادرزاد!" فرياد زنها از همه طرف به هوا برخاسته بود، وقتی زيبا هراسان جلو پايم ترمز زد و در ماشين را باز کرد: "بپر بالا عمو جون تا بيشتر گرفتار نشدی!" خودم را داخل ماشين انداختم و به در شل و ول تکيه زدم: "قفل چی زيبا جون، درست شده عمو جون؟" زيبا نگاهی به زنهای پشت سر انداخت که مثل جوجهتيغی دور هم جمع شده بودند و به طرف سر وکلهی بیدفاع من تيغ (جيغ) پرتاب میکردند: "هنوز جيرجير میکنه، روغنکاری لازم داره عمو جون!"
|
|