|
|
|
|
||||||||||||||
|
آخرين شهريار - بخش چهارم آخرين نامههای شاهنامه: يزدگرد سوم - پارهی دوم محمود كوير
اگر نخواندهايد، ابتدا پارهی نخست سرگذشت يزدگرد سوم را بخوانيد.
ماجرای خيانتكاران ماهوی سوری که سردستهی خيانتکاران است، شاه را میجويد و آسيابانی ترسزده جای شاه را که به او پناه برده است به خائنان مینمايد: به هر سو فرستاد ماهوی کس / ز گيتی همی شاه را جست و بس از آن آسيابان بپرسيد مه / که برسم کرا خواهی ای روزبه بدو گفت خسرو که در آسيا / نشستست کنداوری بر گيا به بالا به کردار سرو سهی / به ديد را خورشيد با فرهی دو ابرو کمان و دو نرگس دژم / دهن پر ز باد ابروان پر زخم برسم همی واژ خواهد گرفت / سزد گر بمانی ازو در شگفت يکی کهنه چبين نهادم به پيش / برو نان کشکين سزاوار خويش بدو گفت مهتر کز ايدر بپوی / چنين هم به ماهوی سوری بگوی نبايد که آن بد نژاد پليد / چو اين بشنود گوهر آرد پديد سبک مهتر او را به مردی سپرد / جهان ديده را پيش ماهوی برد بپرسيد ماهوی زين چارهجوی / که برسم کرا خواستی راستگوی چنين داد پاسخ ورا ترسکار / که من بار کردم همی خواستار در آسيا را گشادم به خشم / چنان دان که خورشيد ديدم به چشم دو نرگس چو نر آهو اندر هراس / دو ديده چو از شب گذشته سه پاس چو خورشيد گشتست زو آسيا / خورش نان خشک و نشستاش گيا هر آن کس که او فر يزدان نديد / ازين آسيابان ببايد شنيد پر از گوهر نابسود افسرش / ز ديبای چينی فروزان برش بهاریست گويی در اردیبهشت / به بالای او سرو دهقان نکشت پس خيانت به نهايت میرسد. شاه را میکشند و پيکرش را به خنجر از هم میدرند و در خاک و خون میکشند. بنگريد اين صحنهی شوم و تلخ را: چنين گفت با آسيابان که خيز / سواران ببر خون دشمن بريز چو بشنيد ازو آسيابان سخن / نه سرديد از آن کار پيدانه بن شبانگاه نيران خرداد ماه / سوی آسيابان رفت نزديک شاه ز درگاه ماهوی چون شد برون / دو ديده پر از آب دل پر ز خون سواران فرستاد ماهوی زود / پس آسيابان به کردار دود بفرمود تا تاج و آن گوشوار / همان مهر و آن جامهی شاهوار نبايد که يکسر پر از خون کنند / ز تن جامهی شاه بيرون کنند بشد آسيابان دو ديده پر آب / به زردی دو رخساره چون آفتاب همیگفت کای روشن کردگار / تويی برتر از گردش روزگار تو زين ناپسنديده فرمان او / هم اکنون بپيچان تن و جان او بر شاه شد دل پر از شرم و باک / رخانش پر آب و دهانش چو خاک به نزديک تنگ اندر آمد به هوش / چنان چون کسی راز گويد به گوش يکی دشنه زد بر تهیگاه شاه / رهاشد به زخم اندر از شاه آه به خاک اندر آمد سرو افسرش / همان نان کشکين به پيش اندرش اگر راه يابد کسی زين جهان / بباشد ندارد خرد در نهان ز پرورده سير آيد اين هفتگرد / شود کشته بر بیگنه يزدگرد برين گونه بر تاجداری بمرد / که از لشکر او سواری نبرد خرد نيست با گرد گردان سپهر / نه پيدا بود رنج و خشماش ز مهر همان به که گيتی نبينی به چشم / نداری ز کردار او مهر و خشم سواران ماهوی شوريدهبخت / بديدند کان خسروانی درخت ز تخت و ز آوردگه آرميد / بشد هر کسی روی او را بديد گشادند بند قبای بنفش / همان افسر و طوق و زرينه کفش فگنده تن شاه ايران به خاک / پر از خون و پهلو به شمشير چاک ز پيش شهنشاه برخاستند / زبان را به نفرين بياراستند که ماهوی را باد تن همچنين / پر از خون فگنده بروی زمين به نزديک ماهوی رفتند زود / ابا ياره و گوهر نابهسود به ماهوی گفتند کان شهريار / برآمد ز آرام وز کارزار بفرمود کو را به هنگام خواب / از آن آسيا افگنند اندر آب بشد تيز بد مهر دو پيشکار / کشيدند پر خون تن شهريار کجا ارج آن کشته نشناختند / به گرداب زرق اندر انداختند چو شب روز شد مردم آمد پديد / دو مرد گرانمايه آنجا رسيد از آن سوگواران پرهيزگار / بيامد يکی بر لب جويبار تن او برهنه بديد اندر آب / بشوريد و آمد هم اندر شتاب چنين تا در خان راهب رسيد / بدان سوگواران بگفت آنچ ديد که شاه زمانه به غرق اندرست / برهنه به گرداب زرق اندرست برفتند زان سوگواران بسی / سکوبا و رهبان ز هر در کسی خروشی بر آمد ز راهب به درد / که ای تاجور شاه آزادمرد چنين گفت راهب که اين کس نديد / نه پيش از مسيح اين سخن کس شنيد که بر شهرياری زند بندهيی / يکی بدنژادی و افگندهيی بپرورد تا بر تناش بد رسد / ازين بهر ماهوی نفرين سزد دريغ آن سر و تاج و بالای تو / دريغ آن دل و دانش و رای تو دريغ آن سر تخمهی اردشير / دريغ اين جوان و سوار هژير تنومند بودی خرد با روان / ببردی خبر زين بنوشين روان که در آسيا ماه روی تو را / جهاندار و ديهيم جوی تو را به دشنه جگرگاه بشکافتند / برهنه به آب اندر انداختند سکوبا از آن سوگواران چهار / برهنه شدند اندر آن جويبار گشاده تن شهريار جوان / نبيره جهاندار نوشينروان به خشکی کشيدند زان آبگير / بسی مويه کردند برنا و پير افسانههايی از فرزندان يزد گرد سوميزدگرد آخرين پادشاه ساسانی پنج دختر داشت و دو پسر. اين پنج دختر به اسامی نيکبانو، نازبانو، پارسبانو، مهربانو و شهربانو و دو پسر به نامهای هرمزان و اردشير که هر کدام پس از فروپاشی سلسلهی ساسانيان به دست تازيان سرنوشت شگفتی داشتند.پيش از فروپاشی حکومت ساسانيان، يزدگرد برای حفظ جان خانوادهی خود نقطهی کويری و دورافتادهيی را در کنار کوير يزد، در دل کوهپايهها و ميان کوير، برای پناهگاه خانوادهی خود برگزيد. شايد پس از تازش تازيان، فرزندان و همسر شاه به نام کتايون و نديمهاش به نام مرواريد، به اين مرکز که دور از دسترس تازيان و همچنين نيايشگاه مهر و آناهيتا بود، پناه برده باشند و اين درستتر مینمايد، زيرا که اينان گريزان و آواره هر کدام به سويی میروند و برخی نيز گرفتار شده و چونان کنيزان آنها را بين خود تقسيم میکنند.به هر روی، کتايون همسر يزدگرد همراه اردشير فرزند کوچکتر خود به سمت شرق يزد میگريزد. در قصهها آمده است که در چاهی که هم اکنون به ست پير معروف است از ديده پنهان میشود. اردشير هم در محلی به نام زيارتگاه نارسته بنا به روايت زرتشتيان ناپديد میشود.نازبانو به سمت جنوب يزد رفته و در کوه تیجنگ نهان میشود. هماکنون آن محل به نکاری که برگرفته از نازبانو است معروف است .پارسبانو و مهربانو به سوی غرب يزد گريزان شدند و در نزديکی ارجنان از هم وداع کردند و مهربانو به سمت عقدا رفت و به علت گرسنهگی و تشنهگی و مشقت راه سرانجام در عقدا روی در نقاب خاک کشيد و او را در گوشهی باغی به نام باغ مهر دفن كردند که هماکنون در آن محل شمعی روشن میشود و آن مزرعه هم به نام مهر معروف است. پارسبانو يا خاتونبانو به سمت زرجوع گريخت و بنا به روايت زرتشتيان در کوهی غايب شد که به نام زيارتگاه پارسبانو معروف است. نيکبانو به اتفاق مرواريد که کنيز بوده، میگريخته كه در بيابان از هم جدا میشوند. نيکبانو به سمت شرقی يزد میرود و در چهل کيلومتری اردکان به کوهی میرسد و بنا به روايت زرتشتيان برای اين که به دست تازيان و يا ايرانيان آزمند و خائنان نيفتد، در شکاف کوهی از ديدهها نهان میگردد. هماکنون در محل ورود او در کوه شکافی وجود دارد که چشمهيی از آنجا بيرون میآيد که از آب آن درختی گشن میرويد که اينك قطر آن به بيش از يک متر میرسد و از دل سنگ بيرون آمده است. در اين مکان هماکنون زيارتگاهی بزرگ بنا کردهاند که همان چکچک است. در درون غار از شکافهای آن آب چشمهيی که در محل غيب شدن نيکبانوست مرتب چکه ميکند و برای همين اين محل را چکچک يا چکچکو نامگذاری کردهاند، که در واقع اسم اصلی محل پير سبز است و فکر میکنم برگرفته از درخت کهنسالیست که در محل غيب شدن نيکبانو سبز شده است. مرواريد نيز به سمت شمال گريخت و در هفده کيلومتری اردکان يزد در کوهی پنهان شد که به پير هريشت معروف است. به باور برخی، هرمزان پسر بزرگ يزدگرد همراه با شهربانو اسير میشوند و به عربستان برده میشوند که شهربانو بهرهی امام حسين میشود و پس از کشته شدن وی به ايران میگريزد. اين داستانیست کهنه و باورنکردنی. هيچ گواهی بر اين سخنان نيست و کتابهای تاريخ در اين باره خبری ننوشتهاند. تازهمسلمانان بر آن بودند تا برای امام چهارم و امام دوازدهم تباری شاهنشاهی بسازند. پس برای امام چهارم از نژاد شاه ايران و برای امام دوازدهم از نژاد شاه روم تباری برساختهاند كه در راستی داستانهاشان شبهه است. بر اين گمانام که چکچک يا پير سبز همان گريزگاه و پناهگاه شاهبانوی ايران است. برخی نيز نيايشگاه بیبی شهربانو در نزديکی تهران را که نيايشگاهی از آناهيتاست، آرامگاه اين شاهزاده میدانند.
|
|