سال هفتم

پانزده دی 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ساناز سيد اصفهانی

s_s_esfahani

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

مرشد و مارگريتا - پرده‌ی دوم

اقتباسی از رمان «مرشد و مارگريتا» اثر ميخائيل بولگاكف

ساناز سيد اصفهانی

 

بخش‌های پيشين نمايش‌نامه را در شماره‌های پيشين بخوانيد: 1 و 2

 

اشخاص بازی:

ايوان (بزدومنی)

مرشد

مارگاريتا

ولند

کيريف

بهيموت (گربه)

برليوز

ناتاشا

ريوخين

متی

شخصيت‌های شاغل در تأتر واريته

شخصيت‌های شرکت‌کننده در صحنه‌ی جادوگری (بنگالسی)

 

پرده‌ی دوم

 

شرح صحنه: تآتر واريته؛ بعضی بازی‌گران بین تماشاچی‌ها نشسته‌اند.

 

صدای اول: اين تلفن‌ها چرا خرابه؟

صدای دوم: اين مرتيکه ولند کدوم گوری رفته؟ خدا لعنت‌اش کنه!

صدای اول: مسؤول اجرای اين برنامه کيه؟ از کجا هم‌آهنگ شده؟ اين‌ها چرا همه‌گی انگار خواب‌اند ... الو؟

صدای دوم: بليت‌های نمايش جادوی سياه ام‌شب تموم شد، بگين مردم رو متفرق کنند.

صدای اول: قرارداد اين يارو ولند کجاست؟ مگه نبايد توی دفترها ثبت شده باشه؟ يکی اون تلفن رو برداره.

صدای دوم: اين تله‌گراف چيه؟ جريان چيه ريمسکی؟

صدای اول: اين استپا همه‌ی ما رو سر کار گذاشته ...

صدای دوم: اين استپا کجاست؟ («كجاست» بلند و كشيده ادا می‌شود.)

صدای اول: من باهاش دی‌شب حرف زدم.

صدای دوم: اما اون الآن از يه جای ديگه تله‌گراف زده ... حال‌ات خوبه؟

صدای اول: آخه چه جوری رفته ... اون نمی‌تونه با قطار رفته باشه يالتا، چون اون طوری هنوز تو راه بود ... پس ناکس با چی رفته؟ با جنگنده‌ی نيروی هوايی؟

صدای دوم: قرارداد اين يارو رو خودش بسته. شرط می‌بندم. اين ريش رو گرو می‌ذارم.

صدای اول: دارم خفه می‌شم.

صدای دوم: بره گم شه.

صدای اول: گم‌نامی به که بدنامی ... دنبه رو گذاشته دهن‌اش به ما می‌گه قورت‌اش بده قورت‌اش بده.

صدای دوم: گيشه تعطيله.

 

نور می‌آيد و صدای کف زدن حضار.

 

بنگالسی: و اينک خانم‌ها، آقايان! شما شاهد ... خدايا! چه‌قدر ام‌شب تماشاچی داريم ما ام‌شب! مثل اين‌که نصف مسکو ام‌شب اين‌جا جمع‌اند! ... بله، داشتم می‌گفتم، ما ام‌شب شاهد نمايش هنرمند بسيار معروفی از خارج از کشور هستيم. موسيو ولند و جادوی سياه! البته همه می‌دونيم که واقعا چنين چيزی وجود نداره و همه‌اش خرافاته ... شايد بايد گفت استاد ولند، استاد سابق جادوی سياه هستند و همون طور که خواهيد ديد راز سحر و جادو و تکنيک‌هاشون رو افشا خواهند کرد. می‌دونم که ديگه بيش‌تر از اين نمی‌تونيد منتظر بمونيد ... خانم‌ها، آقايان! اين شما و اين هم موسيو ولند!

 

ولند، کريف، گربه توی صحنه‌اند.

 

ولند: صندلی دسته‌دار!

 

يک صندلی از بالای صحنه پايين می‌آيد. ولند بر آن می‌نشيند و رو به کيريف می‌كند.

 

ولند: بگو ببينم، آيا فکر می‌کنی اين مردم ... مردم مسکو خيلی تغيير کرده‌اند؟

کيريف: قربان فکر کنم خيلی خيلی خيلی تغيير کرده‌اند.

ولند: حق با توست! مسکويی‌ها تغيير زيادی کرده‌اند، منظورم تغيير ظاهريه. خود شهر هم عوض شده، حالا ديگه از اين چيزها هم دارند ... اسم‌اش چيه؟ قطار، تراموا ...

کيريف: اتوبوس!

بنگالسی: هنرمند مدعو ما بدون شک از پيش‌رفت‌های تکنولوژيک مسکو خوش‌حال شده ...

 

ولند و فاگت و گربه هر سه به مجری برنامه رو می‌كنند. ولند رو به كيريف و گربه سخن می‌گويد.

 

ولند: من هم‌چين حرفی زدم؟ من گفتم خوش‌حال‌ام؟

کيريف: قربان، اصلا چنين حرفی نزديد!

ولند: پس اين مردک چی می‌گه؟

کيريف: اون دروغ می‌گه.

ولند: من هيچ علاقه‌يی به قطار و تراموا و اتوبوس ندارم. من يک سؤال ديگه دارم. تو فکر می‌کنی اين مسکويی‌ها درونا هم تغيير کرده‌اند؟

کيريف: سؤال اساسی‌ييه.

ولند: زياد حرف زديم ... نگاشون کن، خسته شده‌ن. به عنوان پيش در آمد يه چيزی نشون‌شون بده.

 

کيريف بشکن می‌زند و از سقف يک دسته ورق می‌ريزد و با گربه کارهای شعبده‌بازی در می‌آورند.

 

کيريف: خانم‌ها، آقايان! دسته‌ی ورق الان در رديف هفتم، در کيف جيبی رفيق پارچوسکيه، بين يک اسکناس سه روبلی و برگه‌ی احظاريه‌ی دادگاه که بر طبق اون ... رفيق رو به جرم عدم پرداخت نفقه‌ی زن سابق‌اش به دادگاه فرا خونده‌اند.

 

از ميان جمع تماشاچی‌های سالن مردی بلند می‌شود. در کيف‌اش را باز می‌کند و دسته‌ی ورق را از کيف‌اش در می‌آورد.

 

کيريف: به عنوان يادگاری نگه‌اش داريد! به اون‌ها احتياج داريد ... اِم‌م‌م ... مگه دی‌شب نبود که سر ميز شام گفتيد اگه پوکر نبود زنده‌گی مفت نمی‌ارزيد؟

يکی از ميان جمع: اين يه کلک قديميه! اون آقا با اون‌ها هم‌دسته.

کيريف: اين طور فکر می‌کنی؟ پس يه دسته از همون ورق‌ها توی کيف تو هم هست.

 

گربه كه اسم‌اش بهيموت است، رو به سقف شليک می‌کند و مقدار زيادی اسکناس بين مردم پخش می‌شود.

 

بنگالسی: خانم‌ها، آقايان! ما شاهد تجربه‌يی در به اصطلاح هيپنوتيزم عمومی بوديم. اين فقط يه تجربه‌ی علمی بود که ببينيم سحر و جادو چيزی ما فوق طبيعی نيست. از استاد ولند می‌خوايم راز اين کارها رو به ما بگن.

کيريف: (خطاب به گربه) اين مرد کم‌کم داره حوصله‌ی من رو سر می‌بره. بی‌خود تو کارهايی که به‌اش مربوط نيست، دخالت می‌کنه و همه‌ی برنامه‌ها رو به هم می‌ريزه. چه کارش کنيم؟

شخصی از ميان جمع: سرش رو ببر!

کيريف: چی گفتيد آقا؟ سرش رو ببرم؟ ... بد فکری نيست ... هی بهيموت! کارت رو بکن! ... اين ... درای ... زيا

 

بهيموت مثل يک گربه‌ی وحشی می‌پرد دور گردن مجری و آن‌ها به طرف تاريک سالن رفته و داد و هوار راه می‌اندازند. وقتی دو باره به صحنه می‌آيند، بنگالسی سر ندارد – مثلا پيراهن‌اش بالا آمده و سرش معلوم نيست.

 

بدن بی‌سر بنگالسی: آی ... تو رو خدا دکتر بياريد!

کيريف: ديگه مزخرف حرف نزنی‌ها.

بنگالسی: قول می‌دم، قول می‌دم ... قسم می‌خورم.

شخصی از ميان تماشاچی‌ها: اين قدر عذاب‌اش نديد ... بس کنيد!

کيريف: (رو به همه) خانم‌ها، آقايان! آيا موافق‌اين ببخشيم‌اش؟

صدا: بله ... بله ... هرچه زودتر!

کيريف: (رو به ولند) قربان! شما چه می‌فرماييد؟

کيريف: خوب اين‌هام مثل آدم‌های ديگه‌ان ... از پول زيادی خوش‌شون می‌آد، ولی خوب هميشه همين طور بودند. انسان عاشق پوله، می‌خواد از طلا باشه چرم باشه يا برنز يا کاغذ فرق نمی‌کنه. نمی‌دونم خوب ... ای بابا! بذاريد ... سر رو بذاريد سر جاش.

 

بهيموت می‌پرد روی سر و کول بنگالسی و سر بنگالسی را ظاهر می‌کند. توی جيب‌اش پول می‌گذارد.

 

بهيموت: بدو برو دک‌اش كن! بذار حال‌مون رو بکنيم ... چخه ... پيشته ... بدو. (حالت اجی مجی واری در می‌آورد و نور سياه روی بنگالسی می‌افتد، مثلا ناپديد می‌شود.)

 

پاراوان روی صحنه توسط کيريف باز می‌شود. ولند از همان راه ناپديد می‌شود. آينه‌ی قدی و چند دست لباس قيمتی ديده می‌شود.

 

کيريف: شانل ... نارسيس نوار ... گرلن ... لباس شب ... بفرماييد، خاهش می‌کنم خجالت نکشيد. (دختری از ميان تماشاچی‌ها بلند می‌شود و با خنده به صحنه پا می‌گذارد.) آفرين اولين مشتری رسيد. بهيموت برای خانم يک صندلی بيار. مادام اجازه می‌فرماييد اين لباس‌ها و کفش‌ها رو امتحان کنيم؟ بهيموت ...

 

بهيموت به دختر لباس‌ها را نشان می‌دهد و مردی از ميان تماشاچيان معترض بلند می‌شود و سخن می‌‌گويد. او آرکادی اپولونيچ سمپليارف است.

 

آركادی: آقا! ديگه کافيه! وقت‌اشه که به تماشاچی‌ها بگيد چه‌طور اين کلک‌ها و حقه‌ها رو سوار کرديد. ضمنا بنده مايل‌ام مجری برنامه رو دو باره توی صحنه ببينم. تماشاچی‌ها نگران قضيه هستند.

 

چند زن ديگر به صحنه می‌آيند تا لباس‌ها را بگذارند و لباس جديد بپوشند.

 

کيريف: خيلی معذرت می‌خوام. متأسف‌ام که چيزی برا نشون دادن نمونده، همه‌اش واضحه ... همينه که هست!

مرد: می‌بخشيد، ولی من موافق نيستم. بايد توضيح بديد وگرنه نمايش شما تاثير سوئی توی مردم می‌گذاره.

کيريف: تماشاچيان! ... تا جايی که من می‌دونم، هم‌چين چيزی نمی‌خوان، اين شماييد که داريد با اين سوز و بريزتون توی مردم تأثير سوء می‌ذاريد. آقای آرکادی آپولونيچ! اما اگر اين قدر براتون مهمه و چون می‌دونم مرد عاقل و جاافتاده‌يی هستيد و می‌دونم مقام جناب در تآتر چيه ... باشه ... منتها برای اين کار، اگر اجازه بفرماييد، اول يه برنامه‌ی کوچيک ديگه اجرا کنيم.

مرد: البته اما ... بايد فوت کوزه‌گری‌ش رو هم به‌مون بگيد.

کيريف: بسيار خوب، باشه. خيلی خوب، ممکنه بپرسم دی‌شب کجا بوديد؟

زن کنار دستی آرکادی: دی‌شب آرکادی در کميسيون آکوستيک شرکت کرد. مطمئنا اين مسأله ربطی به سحر و جادو نداره موسيو!

کيريف: ربط داره خانم عزيز، ربط داره ... مطمئنا شما از چه جوری بودن ربط‌اش بی اطلاع‌ايد. الآن عرض می‌کنم خدمت‌تون. شما در باره‌ی جلسه اشتباه کرديد! اون آقا وقتی به محل دفترش رفت شوفرش رو دم در کميسيون آکوستيک مرخص کرد، بعدش هم سوار اتوبوسی شد و به خيابان  يلوخوفسکايا رفت. اون‌جا خونه‌ی بازی‌گر مشهور مملکت‌تون ميليسيا پوکوباتکوئه. بله، خوب ايشون رفتند اون‌جا حدود چهار ساعتی اون‌جا رحل اقامت گزيدند، مادام!

 

زن می‌زند توی سر مرد و صدايش بلند می‌شود.

 

زن: خدايا! من ... من خيلی وقته به‌اش مشکوک‌ام. خاک توی اون سرت! حالا می‌فهمم اون زنيکه چه‌طور تونست ازت نقش لوئيزيانا رو بگيره.

کيريف: خانم‌ها، آقايون! اين هم همون مردی که شهره‌ی عام و خاصه و تآتر مملکت رو اداره می‌کنه و اين هم جادوی سياه ما.

بهيموت: در اين‌جا برنامه‌ی امشب ما تموم می‌شه ... هی! ارکستر ... لطفا موسيقی پايان!

 

کيريف و بهيموت از صحنه جيم می‌شوند. صدا موسيقی بر می‌خيزد.

 

پايان پرده‌ی دوم

 

ادامه دارد ...

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «148»

 

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آخرين شهريار -  آخرين نامه‌های شاه‌نامه: يزدگرد سوم - پاره‌ی دوم

   زنان پارس

ناموس كيست، چيست و چه كاربردی دارد؟

پرسش، پاسخ، پيش‌نهاد:  بده بستان منطقی

   کوچه‌ی آف‌‌تاب،

   بن‌بست ستاره

او مثل ما نبود

اشتباه شد عمو جون!

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از سه شاعر

از روزگار «شعار» تا فضاهای «شعور»

   ادبيات نمايشی

مرشد و مارگريتا - پرده‌ی دوم

   هنرهای تصويری

سفر به واژه‌ی پرت نزيستن با تو

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر