|
|
|
|
||||||||||||||
|
شعرهای بنبست ستاره: آثاری از سه شاعر آثاری از رضا چايچی، علیرضا مجابی (م. آذرفر) و يزدان سلحشور
رضا چايچی
دریچه را بر ميلهها نبند، باد عزيز! صدای گنجشکان بريده میشود ديوارها تنگتر میفشرند ما را و در سنگين آهنی نه آنجا که بر پاشنهی صورت ما میچرخد و بر چارچوب چشمهای ما کوبيده میشود دریچه را بر ميلهها نبند، باد عزيز!
علیرضا مجابی
شب ـ داخلی ـ نمای بسته از صورت دو شاعر خسته زمان: سنهی يک هزار و سيصد و هشتاد و هفت پيکر زخمی مکان: فاحشهيی تنها مادر شيران و مردان افسانهها نگران نباشيد اين شعر گليم خود را شايد در چند سطر بعد از آب بيرون بکشد اگر کمی روانیست خرده نگيريد همراهاش شويد ...
روز ـ بيرونی ـ نمای باز بيابان نامشخص و بینام دو شاعر مشغول کندن گودالی به عمق يک هزار و سيصد و هشتاد و هفت هنوز که نگرانايد اين شعر تکليفاش با شما روشن است خود نيز سرگردان. اينجا وطن است و تنهای خسته شايد قنات میکنند شايد گورهای شاعران بعدی را
روز ـ همان جا ـ همان وقت چند کرکس به دور لاشهی شعرهای ما میچرخند و اشک میريزند اين شعر ديوانه است اگر رهايش نکنيد رهايتان نمیکند
(6 آذر 1387)
يزدان سلحشور
از تمام دنيا به خندهيی بسنده كرد و گذشت گلوله از ميدانگاه شك سرباز تا بر قلباش بنشيند
- ديوار را برای چه خداوند آفريد؟ - تا لبخندی بر آن تكيه زند تيرباران شود
پنداشتم كه درختان تنها برای آن كه كودكان را بر تاب بنشانند بريده میشوند پنداشتم كه ماه تنها در اقيانوسهاست كه موجها را میترساند تا هراسان شوند كشتیها را به ساحل بكوبند پنداشتم كه هر بوسه تنها برای نزديكی دو لب است كه خاموش در كنار هم بيدار ماندهاند بعد تيركی را ديدم كه آوازی بر آن تاب میخورد گلويش فشرده شده و آخرين نُت با شكستهگی محسوسی از دهاناش بيرون گريخت بعد ماه را ديدم كه سربازان را میترساند تا به زيباترين اطلسیها نگاه كنند هيچ نبينند تنها ماشهيی نحيف را چون قايقی بر ساحلی دوردست در خوابهاشان بكوبند بعد بوسهيی را ديدم كه از دهان تپانچهيی بر پيشانی مردی نشست كه پيش از يله شدن بر ديوار دوازده گلولهی ترسيده را در آغوشاش پناه داد
صدای قديمیام را میخواهم همان را كه در شبهای بارانی بر مهتابیای دوردست میشنيدی پرده را میكشيدی و زير لب زمزمه میكردی: «باز از اين زندان لعنتی صدای گلوله میآيد» زيباترين پيراهنات را بپوش زيباترين صدايت را بر گلويت بياويز زيباترين نگاهات را از من دريغ كن پيش از آن كه ديوار آفريده شود ماه لبهای ما را هراسان میكرد تا به سوی هم بدوند پيش از آن كه ديوار آفريده شود آن دوازده سرباز همسايههای ما بودند از ياد ببر اين همه را! تنها گلهای پيراهنات را نشانام بده كه بدانم پرده را كشيدهای به اين ديوار نگاه میكنی تا من لبخندم را، لبخندم را از اين سربازان دريغ نكنم.
(آذر 87)
|
|