|
|
|
|
||||||||||||||
|
خورشيد بر زره / دست شستن از خون دو داستانك يزدان سلحشور
خورشيد بر زره گفت: "راه بر تو بستم، راه بر من مبند." [راه بر او بسته بود. گفته بود: "چاره نباشد. راه بازگشت، نه!"] گفت: "راه بازگشتام اين بود. تو بنمودى. راه ده که نخستين باشم." [راه بر او بسته بود. گفته بود: "بيعت خواهند. از فرمان چاره نباشد."] گفت: "چارهام تو بودى. راه ده که نخستين باشم." [گفته بود: "دانم «که» باشى از چه تبار. از فرمان ... چاره نباشد."] گفت: "دانم که از چه تبار. شفاعت کن که نخستين باشم." [گفته بود: "من آن نامهها ننوشتم. آنان که نوشتند اکنون در بيعت پسر معاويه اند، به مدينه نتوانى شد. به مکه نتوانى شد. به کوفه مىبايد ..."] گفت: "ببخش!" گفت: "شفاعت!" گفت: "..." و به ميدان شد. گفتند: "مجنون شدى؟ تو راه بر حسين بستى. تو بدين خاک آوردیش. اکنون ره قتال با ما دارى؟" گفتند: "مجنون شدى؟" [چون پريشان، از اردوى کوفيان، به جانب حسين (ع) آمد، گفت: "پريشان شدم پسر فاطمه." گفت: "اينان نامه نوشتند و اکنون، تيغ برکشيده اند به قتال." گفت: "نخواهم از ايشان باشم. ببخش." و کس، تا به آن شب، اشکاش نديده بود، اما در پرتو مشعلها، چند نقطهی نورانى، آرام، از چشماناش فرو غلتيدند. گفت: "پريشان ..." به زانو در آمده بود. گفت: "... پسر فاطمه"] پس چون از اسب به زير افتاد، از کثرت خدنگها بر بدناش خون جوشيدن گرفته بود چون چشمهيى و در پرتو آفتاب زرد، چند آفتاب سرخ جوشان، زرهاش را روشن کرده بودند. گفت: "پسر فاطمه ..." به زمزمه گفت، و خون، از دهاناش جوشيدن گرفت، گفت: "... ببخش" و واپسين کلمه چون سنگريزهيى که بىشتاب از چشمهيى بيرون بغلتد، به کنارههاى دهاناش رسيد. دور شد، دورتر، آنقدر که ديد سرش بر زانوى حسين (ع) است، و شنيد که: " از آغاز، از آغاز حر زاده شدى." و شنيد که: "خدايا ..." خواست درنگى کند، اما ... بايد مىرفت؛ رفت.
دست شستن از خون گفت: "شعر از من گريخته!" گفتند: "به «مى» بازگردد." گفت: "دور شويد سگان و بوزينهگان که به «مى» آرام از دست نهادم و اشک عقوبت من شد." گفتند: "اميرى جمله مسلمانان را. خواهى سياست کن خواهى ببخش، اما استوارى از دست مده." گفت: "استوارى؟ ابله ايد! ابله ايد! کاش آن پدر، اين تخت، به من وا نمىگذاشت. مرا شکار و شعر شايسته بود نه تخت. اکنون که تخت کابوس است، چه کنم؟" گفتند: "تو اميرى! تو کابوسى جمله رعيت را! از کابوس مگو!" گفت: "گفتم که دشمن کشتم و مردمان را شاد کردم که «خارجى »اند. مردمان دشنام مىدهند که فرزند رسول [ص] بکشتى. فرزند رسول [ص] بکشتم و اشک عقوبت من شد. هر چه خواهم خون از دستان خود بشويم، پاک نشود. شعر را با خون چه کار؟" گفتند: "جنون است يا امير. جنون فراگير شده جمله خلق را. حکم تو را بود. تو نکشتى! گفتى بيعت کند، نکرد! ديگران کشتند!" گفت: "خواهم به توبه شوم به خواب مىشوم. ندانم از چه. به نماز که مىشوم، چشمانام در خواب است." گفتند: "بخواب امير. بخواب. خوابهاى خوش ببين!" پس زناش، زهر در جاماش کرد و تخت، به دو سال بيش، بر يزيد نماند. گفتند: "اميرى که بکشد، اشک بريزد، لايق اميرى نيست." زن را به طمع امارت فرزند فريفتند که شوى بکشد و بعد، امارت به فرزند وى نيز نماند، که اينها تاريخ است. پايانِ قصه آن خواب بود که امير را در ربود و به خواب ديد که دست مىشويد و خون بر دستها بهجاست ... خفت و به خواب ديد که دست مىشويد ... خفت و به خواب ديد ...
|
|