سال هفتم

بيست‌ونه دی 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

يزدان سلحشور

و نشانی خانه‌ی قديمی‌اش در اينترنت:

yazdan_sl.persianblog.ir

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

خورشيد بر زره / دست شستن از خون

دو داستانك

يزدان سلحشور

 

خورشيد بر زره

گفت: "راه بر تو بستم، راه بر من مبند."

[راه بر او بسته بود. گفته بود: "چاره نباشد. راه بازگشت، نه!"]

گفت: "راه بازگشت‌ام اين بود. تو بنمودى. راه ده که نخستين باشم."

[راه بر او بسته بود. گفته بود: "بيعت خواهند. از فرمان چاره نباشد."]

گفت: "چاره‌ام تو بودى. راه ده که نخستين باشم."

[گفته بود: "دانم «که» باشى از چه تبار. از فرمان ... چاره نباشد."]

گفت: "دانم که از چه تبار. شفاعت کن که نخستين باشم."

[گفته بود: "من آن نامه‌ها ننوشتم. آنان که نوشتند اکنون در بيعت پسر معاويه اند، به مدينه نتوانى شد. به مکه نتوانى شد. به کوفه مى‌بايد ..."]

گفت: "ببخش!" گفت: "شفاعت!" گفت: "..." و به ميدان شد. گفتند: "مجنون شدى؟ تو راه بر حسين بستى. تو بدين خاک آوردی‌ش. اکنون ره قتال با ما دارى؟" گفتند: "مجنون شدى؟"

[چون پريشان، از اردوى کوفيان، به جانب حسين (ع) آمد، گفت: "پريشان شدم پسر فاطمه." گفت: "اينان نامه نوشتند و اکنون، تيغ برکشيده اند به قتال." گفت: "نخواهم از ايشان باشم. ببخش." و کس، تا به آن شب، اشک‌اش نديده بود، اما در پرتو مشعل‌ها، چند نقطه‌ی نورانى، آرام، از چشمان‌اش فرو غلتيدند. گفت: "پريشان ..." به زانو در آمده بود. گفت: "... پسر فاطمه"]

پس چون از اسب به زير افتاد، از کثرت خدنگ‌ها بر بدن‌اش خون جوشيدن گرفته بود چون چشمه‌يى و در پرتو آف‌تاب زرد، چند آف‌تاب سرخ جوشان، زره‌اش را روشن کرده بودند. گفت: "پسر فاطمه ..." به زمزمه گفت، و خون، از دهان‌اش جوشيدن گرفت، گفت: "... ببخش" و واپسين کلمه چون سنگ‌ريزه‌يى که بى‌شتاب از چشمه‌يى بيرون بغلتد، به کناره‌هاى دهان‌اش رسيد. دور شد، دورتر، آن‌قدر که ديد سرش بر زانوى حسين (ع) است، و شنيد که: " از آغاز، از آغاز حر زاده شدى." و شنيد که: "خدايا ..." خواست درنگى کند، اما ... بايد مى‌رفت؛ رفت.

 

 

دست شستن از خون

گفت: "شعر از من گريخته!"

گفتند: "به «مى» بازگردد."

گفت: "دور شويد سگان و بوزينه‌گان که به «مى» آرام از دست نهادم و اشک عقوبت من شد."

گفتند: "اميرى جمله مسلمانان را. خواهى سياست کن خواهى ببخش، اما استوارى از دست مده."

گفت: "استوارى؟ ابله ايد! ابله ايد! کاش آن پدر، اين تخت، به من وا نمى‌گذاشت. مرا شکار و شعر شايسته بود نه تخت. اکنون که تخت کابوس است، چه کنم؟"

گفتند: "تو اميرى! تو کابوسى جمله رعيت را! از کابوس مگو!"

گفت: "گفتم که دشمن کشتم و مردمان را شاد کردم که «خارجى »اند. مردمان دش‌نام مى‌دهند که فرزند رسول [ص] بکشتى. فرزند رسول [ص] بکشتم و اشک عقوبت من شد. هر چه خواهم خون از دستان خود بشويم، پاک نشود. شعر را با خون چه کار؟"

گفتند: "جنون است يا امير. جنون فراگير شده جمله خلق را. حکم تو را بود. تو نکشتى! گفتى بيعت کند، نکرد! ديگران کشتند!"

گفت: "خواهم به توبه شوم به خواب مى‌شوم. ندانم از چه. به نماز که مى‌شوم، چشمان‌ام در خواب است."

گفتند: "بخواب امير. بخواب. خواب‌هاى خوش ببين!"

پس زن‌اش، زهر در جام‌اش کرد و تخت، به دو سال بيش، بر يزيد نماند. گفتند: "اميرى که بکشد، اشک بريزد، لايق اميرى نيست." زن را به طمع امارت فرزند فريفتند که شوى بکشد و بعد، امارت به فرزند وى نيز نماند، که اين‌ها تاريخ است. پايانِ قصه آن خواب بود که امير را در ربود و به خواب ديد که دست مى‌شويد و خون بر دست‌ها به‌جاست ... خفت و به خواب ديد که دست مى‌شويد ... خفت و به خواب ديد ...

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «149»

 

   انجمن قلم

ترجمه‌ام را دوباره بخوان

   کوچه‌ی آف‌‌تاب،

   بن‌بست ستاره

خورشيد بر زره / دست شستن از خون

دوست‌ات دارم

شعر د...ريدايی، به زبان فارسی

مينای پنج‌شنبه

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از پنج شاعر

   ادبيات نمايشی

مرشد و مارگريتا - پرده‌های سوم و چهارم

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از يك شاعر

   هنرهای تصويری

وقتی بهانه بی‌بهانه‌گی‌ست / دايره‌زنگی‌ات را بياور ...

ماتريوشكاهای من

   كودكانه

من جادو را باور ندارم، جادوی ستاره‌ها را ...