سال هفتم

بيست‌ونه دی 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

رسول آباديان

و رد حضور او در اينترنت

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

مينای پنج‌شنبه

رسول آباديان

 

باز هم پنج‌شنبه است. مدتی‌ست که دوست‌اش دارم. پنج‌شنبه‌ها را می‌گويم. صبح زود بيدار می‌شوم و تا خورشيد در نيامده بوی حلوايم می‌پيچد توی محل. گل حلوا را برمی‌دارم و توی کاسه‌يی کوچک قايم می‌کنم و بعد از زيرزمين می‌آيم بيرون. روزهای اول کسی رغبت نمی‌کرد به حلواهايم دست بزند. مواظب بودند. پدر با همان خنده‌های جدی‌اش به بچه‌های توی کوچه گفته بود مواظب باشند جک و جانوری توی آن نباشد که مرضی بيفتد به جان‌شان، ولی حالا دل‌اش می‌خواهد يک بار هم که شده گل حلوايم را بخورد.

به مادر گفته‌ام گل حلوا را برای که می‌خواهم. مادرم مثل هميشه زل می‌زند وسط چشم‌هام و با گوشه‌ی پيراهن‌اش صورت‌ام را پاک می‌کند و بعد دستی می‌کشد روی موهام و مثل هميشه می‌گويد که زياد نروم توی کوچه.

مزه‌ی حلواهايم به‌تر شده. مادر هر روز پنج‌شنبه يادم می‌دهد و مزه‌ی حلواها همين‌طور به‌تر می‌شود.

پدر اگر سر حال باشد چند نفس بلند می‌کشد و از ته دل می‌گويد عجب حلوايی! و بعد می‌گويد به داده‌هات شکر به نداده‌هات شکر! و باز سر به سرم می‌گذارد و همه‌ی سوراخ‌سنبه‌ها را با خنده می‌گردد دنبال گل حلوا، ولی پيدا نمی‌کند. هيچ وقت پيدا نکرده.

شب‌هايی که فردايش پنج‌شنبه است، بد می‌خوابم. هم بيدارم هم خواب. مادر مدام می‌آيد بالای سرم و پدر با سرفه‌هايش می‌گويد که خواب‌اش را بر هم زده‌ام.

مادر چيزهايی به خوردم می‌دهد تا آرام بخوابم، ولی شب‌هايی که فردايش پنج‌شنبه است، شب‌های بدی‌ست. انگار خالی می‌شوم و با ياد گل حلوايی که می‌دانم فردا کجا قايم‌اش کنم آرام می‌شوم.

همين بوی حلواست که گاهی پدر را می‌خنداند و مادر را می‌کشاند توی زير زمين و آن‌جاست که بغل‌ام می‌کند و باز هم تکرار می‌کند که زياد نروم توی کوچه.

پنج‌شنبه‌ها ظهر مثل هميشه دل‌هره دارم. ساکت هستم. مادر می‌داند به چه فکر می‌کنم‌. می‌آيد و با گوشه‌ی پيراهن‌اش صورت‌ام را پاک می‌کند و می‌گويد می‌برم‌ات، نگران نباش و من باورم نمی‌شود که مثل هميشه آن مينی‌بوس قراضه پر نباشد و مادر ميان آن همه آدم گم نشود. باورم نمی‌شود که باز جا نمانم و مينی‌بوس مثل سنگ سياه بزرگی قل نخورد توی آن کوچه‌های گلی زير سايه‌ی سياه ديوارها. باورم نمی‌شود که مجبور نباشم دنبال‌اش بدوم. باورم نمی‌شود که عصر پنج‌شنبه است و از شيشه‌ی عقب مينی‌بوس قراضه کسی برای‌ام شکلک در نياورد.

شب‌هايی که فردايش پنج‌شنبه است، شب‌های بدی‌ست. هم خواب‌ام هم بيدار. فکر می‌کنم که فردا چه می‌شود. هميشه به موقع می‌آيم، اما مينی‌بوس قراضه پر است. پر است از شکلک‌هايی که چپيده‌اند توی هم. سخت است. توی آن شلوغی نگه داشتن گل حلوا سخت است.

شکلک‌های عجيب‌شان شب‌ام را خراب می‌کند، روزم را هم همين‌طور. نمی‌دانم چرا نمی‌شود بی‌خيال آن مينی‌بوس قراضه بشوم. شايد به خاطر مادر است که می‌روم. انگار جزئی از من شده.

مادر را هر روز پنج‌شنبه می‌ديدم که لابه‌لای آن همه آدم گم می‌شد و مينی‌بوس انگار سنگ سياه بزرگی بود که قل می‌خورد. من به هر حال می‌رفتم. چه مادر مرا می‌برد چه نمی‌برد. هيچ وقت سوار آن مينی‌بوس نشده‌ام، ولی جا نمانده‌ام، اما باز هم باورم نمی‌شود که جا نمانم.

هنوز هم شب‌هايی که فردايش پنج‌شنبه است، شب‌های بدی‌ست. تا تو نيامده بودی چند غلت و واغلت اضافه نداشتم که آن هم اضافه شد. اما ناراحت نيستم. مادرم خيلی خوش‌حال است. می‌گويد از همين جاها شروع می‌شود. صورت‌ام را با گوشه‌ی پيراهن‌اش پاک می‌کند و می‌گويد که زياد نروم توی کوچه، ولی اين‌جا خيال‌اش راحت است. انگار نيازی نيست ديگر با توپ و تشر به بچه‌هايی که می‌خواهند به زور به من خوراکی بدهند، بگويد که صدتايشان را حريف‌ام.

تو تنها هم‌سايه‌ی جوانی هستی که مادرم با شک نگاه‌ات نمی‌کند و از من می‌خواهد که مزه‌ی حلواهايم را به‌تر کنم تا خوش‌ات بيايد.

برای اولين بار ديدم‌ات. باز هم از مينی‌بوس قراضه جا مانده بودم. خيلی تصادفی ديدم‌ات. دو سه بار از کنارت رد شدم. هر طرف که می‌رفتم نگاه‌ام می‌کردی. فکر کردم تو هم يکی از همان بچه‌های توی کوچه‌ای و الان است که مادرم بيايد و به‌ات تشر بزند که دور و برم موس موس نکنی، ولی اشتباه می‌کردم. مادرم مثل هميشه حواس‌اش به من بود. اين را وقتی فهميدم که با گوشه‌ی پيراهن‌اش صورت‌ام را پاک کرد و برای اولين بار خيره شد توی چشم‌هايم، ولی چيزی نگفت.

دو سه بار هم به تو نگاه کرد. تو زل زده بودی توی چشم‌هايش. نمی‌دانستم داری به من نگاه می‌کنی يا او. البته فرقی هم نمی‌کرد.چون از نگاه‌هايت معلوم بود که هم‌سايه‌ی تازه‌ات را خوب شناخته‌ای و او هم با شک نگاه‌ات نمی‌کرد.

شب‌هايی که فردايش پنج‌شنبه است، شب‌های بدی‌ست. می‌ترسم باز هم جا بمانم و يک سينه حرف که برای‌ات دارم لابه‌لای اين همه شکلک گم شود. می‌آيم. چه جا بمانم چه نمانم. دی‌شب هم غلت و واغلت می‌زدم. ياد تو بودم.

شايد به‌ام بخندی، ولی هميشه می‌ترسم حرف‌هايی که می‌خواهم بگويم يادم برود.

می‌ترسم يادم برود چادری که مادر برای‌ام خريده بيندازم سرم. می‌دانم که خنده‌دار می‌شوم، ولی انگار تو بدت نيامده. تو که هيچی از خودت نمی‌گويی. حرفی نمی‌زنی. فقط من حرف می‌زنم. اين من‌ام که دست‌ات را می‌گيرم و با هم کاسه‌ی گل حلوا را می‌چرخانيم لای جمعيت. تو می‌گويی خوش‌مزه است، ولی هيچ وقت نمی‌خوری. مادر هم همين طور. من مانده‌ام شما که نمی‌خوريد چه‌طور می‌فهميد که خوش‌مزه است؟ پدر هم که آرزوی خوردن گل حلوا را دارد، نمی‌خورد، ولی هميشه می‌گردد دنبال‌اش.

من هنوز هم نمی‌دانم که مادر چه طور به تو اعتماد کرد و حتا وقتی دست‌ات را گرفتم، دست‌ام را نکشيد و لای چادرش پنهان‌ام نکرد.

روزهای اول می‌ترسيدم که ما دو تا را با هم ببيند. آخرش حق داشت. بچه‌های توی کوچه می‌خواهند به زور به من خوراکی بدهند. من هم می‌گيرم هم نمی‌گيرم. در هر صورت مادرم دست‌ام را می‌کشد و لای چادرش پنهان‌ام می‌کند.

من هم به تو اعتماد دارم. می‌دانم که هميشه اين‌جا پر می‌شود از آدم، ولی تو فقط به من نگاه می‌کنی. آن همه آدم را يواشکی ول می‌کنی و با من می‌آيی که برويم لای جمعيت و کاسه‌ی گل حلوا را بچرخانيم.

هر طرف که می‌روم نگاه‌ام می‌کنی. دست‌ات را می‌گيرم و باهات حرف می‌زنم. حرف می‌زنم. حرف می‌زنم. حرف می‌زنم. حرف می‌زنم و همه‌ی خسته‌گی‌های شب‌هايی را که فردايش پنج‌شنبه است، فراموش می‌کنم و لحظه‌يی اين فکر رهايم می‌کند که شب‌هايی که فردايش پنج‌شنبه است، شب‌های بدی‌ست.

شب‌هايی که فردايش پنج‌شنبه است، در همين خيال می‌گذرد که داريم می‌گذرانيم. دست تو با همه‌ی دست‌هايی که می‌خواهند به زور به من خوراکی بدهند فرق می‌کند. دست‌هايت را نديده‌ام، اما می‌دانم که مهربان‌اند. پاهايت را نديده‌ام، ولی می‌دانم که از جنس پاهای من‌اند. با اين پاها چه جا بمانم چه نمانم، به هر حال می‌روم. هر جايی که بخواهم می‌روم.

آن روز هم که مادرم مرا برای اولين بار با تو ديد، همين‌جا جا ماندم، ولی رفتم خانه. تو می‌توانی با من بيايی. وقتی راه می‌افتی ديگر آن چيزی نيستی که من می‌بينم. لب‌هايت بسته می‌شود. لب‌خندی که داری محوتر می‌شود و سر دندان‌هايت ديگر پيدا نيست. پيشانی‌ات هم کمی چروک برمی‌دارد. دو تا می‌شوی. يکی‌ات می‌ماند همين جا توی همين قاب. يکی‌ات هم با من می‌آيد لای جمعيت. کاسه‌ی گل حلوا را می‌چرخانيم و بعد هی می‌گرديم و می‌گرديم و من برای لحظه‌يی فراموش می‌کنم شب‌هايی که فردايش پنج‌شنبه است، شب‌های بدی‌ست.

دل‌ام نمی‌خواهد هيچ وقت شب پنج‌شنبه باشد. دل‌ام می‌خواهد هميشه از همين‌جا، از همين بالا، به کوچه‌يی که هميشه مادرم را می‌ترساند، نگاه کنم يا نکنم. دل‌ام نمی‌خواهد که مادر ديگر از داشتن‌ام بترسد. دل‌ام نمی‌خواهد پدر هی بگويد به داده‌ات شکر و به نداده‌ات هم شکر. پدر هيچ وقت نگفت که داده و نداده يکی‌ست، اما می‌خواهد گل حلوايی را که به هوای تو نگه داشته‌ام، مزه مزه کند. دل‌ام نمی‌خواهد که مادر گاهی توی خانه هم دست‌ام را بکشد و زير چادرش پنهان‌ام کند.

راست‌اش، دل‌ام نمی‌خواهد از اين بالا بيايم پايين. می‌دانم که مادر می‌داند کجا هستم. دل‌ام می‌خواهد مثل حالا همه چيز مثل توی خواب‌ها باشد و من دست‌های تو را که هرگز نديده‌ام، بگيرم و قدم بزنيم. قدم بزنيم روی فرق آدم‌ها. برويم تا آن بالا بالاها. برويم توی کوچه‌مان تا مينی‌بوس قراضه و شکلک‌ها ببينند که فقط از تو خوراکی می‌گيرم. گل حلوا را فقط برای تو نگه می‌دارم و فقط برای تو خودم را می‌رسانم. چه جا بمانم چه نمانم خودم را می‌رسانم هر جا که بايد برسانم.

می‌دانم با تو که باشم خيال مادر هم راحت است و هی مجبور نيست به من بگويد کم‌تر بروم توی کوچه و مجبور نيست هم از خانه هم از کوچه بترسد و هی لای چادرش پنهان‌ام کند.

باز هم پنج‌شنبه است. تنها روزی که مدتی‌ست دوست‌اش دارم ...

 

اسفند 85

 

* اين داستان در پای‌گاه اينترنتی «دانوش: سرزمين مجازی ادبيات و انديشه» نيز منتشر شده است. (+)

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «149»

 

   انجمن قلم

ترجمه‌ام را دوباره بخوان

   کوچه‌ی آف‌‌تاب،

   بن‌بست ستاره

خورشيد بر زره / دست شستن از خون

دوست‌ات دارم

شعر د...ريدايی، به زبان فارسی

مينای پنج‌شنبه

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از پنج شاعر

   ادبيات نمايشی

مرشد و مارگريتا - پرده‌های سوم و چهارم

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از يك شاعر

   هنرهای تصويری

وقتی بهانه بی‌بهانه‌گی‌ست / دايره‌زنگی‌ات را بياور ...

ماتريوشكاهای من

   كودكانه

من جادو را باور ندارم، جادوی ستاره‌ها را ...