|
|
|
|
|||||||||||||||
|
مشاعر مختل يك شاعره يادداشتی در بارهی سرما در گرما صالح تسبيحی
سال هشتاد و دو، چند وقت بعد از آن كه آمريكا بين النهرين را با چتر باز و كنسرو و عرقگير انباشت، صبح، از بد روزگار، ساعت زنگ نزد و خواب ماندم. بيدار خواب بودم كه ديدم ميان دو پلك، عرب، دشداشهپوش، دارد توی سرش میزند و هم خوشبخت شده هم نگونبخت. درست به جا میآوردم، اين صبحی بود گنگ، خفه، و گرفته، بامداد خماری خسته، باز مانده از شبهای بغداد. به حياط آمديم، صدای عربده و اذان و گريهی چند زن، با بادی مشرقی در هم میپيچيد و خاك، خاك كرانهی دجله بود، خاك تن جنيد و حلاج و هارون و الرشيد بود كه در زمستانی گرم، در ارتعاش بمبی ساعتی برخاسته بود و با باد به دهانام میريخت. چفيه به صورتام پيچيدم. از كنار مشت دستی بزرگ و سنگی، كه تمام حياط را گرفته بود گذشتم. هر انگشت قد سر يك آدم. به خيابان آمدم. ديدم مردم از طرف خيابانی كه به «كاظمين» منتهی میشود، دارند میدوند، فرار میكنند. نمیدانند چه كنند، و سربازها، قامت كشيده و رشيد، با تفنگهايی كه بی حركت از اندامهای نژاد اكنون برتر، نژاد نژندی بور و چشم آبی، آويخته و در انتظار كه دهان بگشايند و به زبان جهان قرن بيست و يك ميلادی، آتش بگويند. و در افق، هنوز و همچنان اين «صدام» بود كه طلوع میكرد و سايهيی غولپيكر و هراسانداز بر دلهای اهل بغداد میانداخت. سری بزرگ، سبيلی سياه، كلاهی كج، ابروهای سازمانی حزب بعث: بد اخم و پهن و مثل تمام امورات عربی، گنده، خورشيدی تاريك، هم دندان حجاج يوسف، با اتوبانها و نخلستانهای محصور در ديوارههای بتنی. صدام نگو، عذر بدتر از گناه. و مجسمهاش را هزار تكه كرده بودند و هر خانه يك تكهاش را كنده بود و در حياط گذاشته بود. و نصيب صاحبخانهی من هم مشتی بسته بود سنگی. مرد تكثيرشده تا دیروز در مركز ميدان بود و اكنون در هر خانه تكهيی جاگير، هراس و بوی خرمای شور شده بر نخل هم مضاعف، از تمام عربيت اطرافام گريختم و در كشف و شهودی آنی، در ميان دویدن مردم، از خودم پرسيدم «هنوز ايمان نياورده ای به آغاز فصل سرد؟»
سال هشتاد، روزنامهها پشت هم بسته میشدند. ما جوانها، تازه زبان باز كرده بوديم كه نطقمان كور شد. و كور ماند. مانده و هنوز منتظرم اين «فصل سرد» تمام شود و زبان باز كنم. باز از خودم پرسيدم و ندانستم آيا آری يا خير. از روزنامه به خانه بر میگشتم، در راه، به عنوان بحثی انحرافی كه حواسام را از بیكار شدن ناگهانی خودم و رفقا پرت كنم، شروع كردم به مرور آخرين مقالهيی كه خوانده بودم: «فروغ، شاعرهی شعر نو ...» فروغ نيست و هرگز هم نبوده، او در آستانهی فصل سرد، مست يا هشيار (روايات مختلف است) پشت فرمان، با آجرهای ديوار قر و قاطی شد و سرد شد. قابله و حامله و نادره و جاهله، آيا شعر فروغ، آيا ديوان فروغ فرخزاد تای تأنيث بر میدارد؟ راستی، فروغ جان! اگر الآنها بودی با اين ادبيات «شارلاتانيسم مطبوعاتی» چه میكردی؟
سال هفتاد و نه، قبرستان ظهير الدوله، بر سر گور فروغ فرخزاد نشستهگان، در خيالام دارند ديواناش را زير دندان میسايند، پاره كهنههای خيس در دهان را تف میكنند و میگويند شعر. اما شاعر، خيالات راحت و عمرت دراز باد، تو از ميانهی سنگها گذشتی، در تمام لحظاتی زيست میكنی، در تمام جغرافيايی هستی يافتهای كه از آن هيچ كس نيست. آری، تو آن سنگی نيستی بر گوری، تو هستی، دجال بودی. موعود شدی و نويد دادی به آغاز فصلی سرد، آن اويی هستی كه خودش نمیدانست چرا، اما حسی عجيب، حالی كه ته دل آدم را قلقلك میدهد، الهامی ناخواسته و خوشآيند، گنگ، در كوه تور، در غار حرا، در كشتی، نشسته به گل و گريخته از طوفان، شاعر، تو يك چيزی حس كردی، كرمی به جانات افتاده بود، با عينك زمان به ما نگاه میكردی، يقين دارم نه تنها بمبهای هر روزهی عراق و بحران دم به دم قفقاز، نه تنها چشمهای بادامی دخترك پشتون، نه تنها خرخرهی سرباز روس كه زير دشنهی چچنیها خرخر میكرد، كه تمام تبار خونی گلها را مشغول باز زيستنی. تا فروغ فرخزاد بودی و تا سنگ قبری شدی كه دستهی بیاستعدادها دورش جمع شوند، به زنانهگیات، به سينههات، به پوستات، به موها و آن خطوط مورب دو گوشهی دهانات مشغول بودی و در حال «فروغيدن» بودی كه جا به جا شدی. من ايستاده، چو بيد بر سر ايمان خويش لرزان، و تو باز در بغداد، در بيروت (پای مجسمهيی سوراخ سوراخ، رو به دريا در ساحت الشهداء)، بر و بيابانی كه هزار سال اگر نوح برخيزد و جهان را آب ببرد، كچلهايش را خواب میبرد، در صور و صيدا و بمبئی (با آن گرمای كشنده و شرجی متعفن و بوقهای تاكسیها و ترافيكها و سگهای گر و زنهای ساریپوش كج و كوله) در تمام خفقان جهان، در تمام خفهگی دائم، در عرقريزان چلهی تابستان، در تهران، نجف، وقت تاراندن مگس از بينی، وقت و بی وقت در تلائلو، در امارتهای دشمن اما متحد، ولی كاملا عربی، دقيقا در گرمای صحرا، درست در نقطهيی كه مسيح با شير و شيطان و آتش ديدار كرد، بازم تكان میدهی و میگويی بيا، بيا تا «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد.»
|
|