سال هفتم

بيست‌ بهمن 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

مريم تاج‌الدين

mt1356986

[@] gmail [.] com

و خانه‌اش در اينترنت:

خورشيدبر

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

سلام ای شب معصوم!

مريم تاج‌الدين

 

در سرزمين ما كه حرف زدن معمولی آدم‌ها هم پر از صنايع ادبی‌ست، شعر سرودن كار سختی نيست. مهم اما، چه‌گونه سرودن است. وقتی شعر دغدغه‌ی روح‌ات باشد، وقتی به رسالت واژه‌ها ايمان داشته باشی، وقتی زاويه‌ی ديد خاص خودت را داشته باشی، راحت‌تر می‌توانی شعر بگويی. می‌توانی دست‌خط شعری داشته باشی و راز شگفتِ ماندنِ شعرت در اذهان مردم، كشف زبان منحصر به فردی‌ست كه فقط تو می‌دانی و فقط تو می‌توانی با آن سخن بگويی.

از بين تمام شاعران فارسی زبانِ معاصر، نام «فروغ‌الزمان فرخ‌زاد» به طرز غريبی در ذهن شعر معاصر مانده است؛ «پريشادخت شعر آدمی‌زادان»1 كه شعر برای‌اش يك مسأله‌ی جدی بود. مسؤوليتی كه روبه‌روی وجود خويش احساس می‌كرد و همان‌قدر به شعر احترام می‌گذاشت كه يك آدم مذهبی به مذهب‌اش.2

زنی كه معتقد بود «همه‌ی آن‌ها كه كار هنری می‌كنند، علت‌اش - يا لااقل يكی از علت‌هايش- يك جور نياز ناآگاهانه است به مقابله و ايستاده‌گی در برابر زوال. كار هنری يك جور تلاش است برای باقی ماندن و يا باقی گذاشتن خود در نفی معنی مرگ.»3

فروغ شاعری‌ست كه بسيار درباره‌اش گفته‌اند و شنيده‌ايم. زنی كه تمام دنيا را با عينك خاص خودش می‌بيند و همين است كه وقتی شعرش را می‌خوانی به راز  زنی پسِ پشتِ واژه‌هايش پی می‌بری كه دارد زنده‌گی می‌كند، راه می‌رود، می‌خندد, می‌گريد, خريد می‌كند، سينما می‌رود، باغ ملی می‌رود، پپسی می‌خورد، و حتا دوست دارد گيس دختر سيد جواد را بكشد.

شناخت كامل فروغ از واژه‌ها و لمس معنای حقيقی آن‌ها به شعرش ظرفيتی بخشيده كه مخاطب منتظر ورود هر واژه‌يی به شعر باشد كه در اكثر موارد اين واژه‌ها خوش نشسته‌اند و گاهی حتا انسان را به شگفتی وا می‌دارند. مثلا در شعر «وهم سبز» وقتی از «ترنم دل‌گير چرخ خياطي» حرف می‌زند، تو اگر با دقت گوش بسپری در تمام شعر صدای چرخ خياطی را می‌شنوی.

دكتر رضا براهنی معتقد است كه شعر فروغ هارمونی وزنی دارد، مثلا در يك سطر سه وزن را كنار هم می‌گذارد، ولی ما در خوانش شعر وزن‌ها را جدا جدا نمی‌خوانيم كه احساس كنيم دچار خدشه شده است. يعنی سطر فقط وزن ندارد، بل‌كه چيزی بالاتر از وزن دارد و آن هارمونی وزن است.4 و خودش می‌گفت: "من جمله را به ساده‌ترين شكلی كه در مغزم ساخته می‌شود به روی كاغذ می‌آورم. و وزن مثل نخی‌ست كه از ميان اين كلمات رد شده است، بی آن كه ديده شود، فقط آن‌ها را حفظ می‌كند و نمی‌گذارد بيفتند. اگر كلمه‌ی «انفجار» در وزن نمی‌گنجد و مثلا ايجاد سكته می‌كند، بسيار خوب، اين سكته مثل گرهی‌ست در اين نخ. با گره‌های ديگر می‌شود اصل گره را هم وارد وزن شعر كرد و از مجموع گره‌ها يك جور هم‌شكلی و هم‌آهنگی به وجود آورد."5

و اين همان زبان منحصر به فرد فروغ فرخ‌زاد است. زنی كه با رسيدن به «تولدی ديگر» می‌تواند اين گونه محكم از زبان شعرش دفاع كند، چراكه خود هم می‌داند در شعرهايش كه انعكاس تمام زنده‌گی اوست، حرف‌های بسياری برای گفتن دارد،  و همين زبان و موسيقی خاص می‌تواند به او كمك كند تا حرف‌هايش را بسرايد.

شعرهای فروغ اما، اندوهِ ناگزير است، حتا وقتی كه دارد از يك فضای باز و شفاف حرف می‌زند:

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جوی‌بار كه در من جاری بود

به ابرها كه فكرهای طويل‌ام بودند

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

 

پرنده گفت: "چه بويی، چه آف‌تابی، آه!

بهار آمده است

و من به جست‌وجوی جفت خويش خواهم رفت

پرنده فقط يك پرنده بود

انگار اين موسيقی شعر با ذهن فروغ عجين شده است. واژه‌ها حس روشنی دارند، اما ناخودآگاه وقتی شعر را می‌خوانی محزون می‌شوی:

دست‌هايم را در باغ‌چه می‌كارم

سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهری‌ام

تخم خواهند گذاشت ...

تولدی ديگر

فروغ دارد به آف‌تاب دوباره سلام می‌كند. دارد دست‌هايش را برای سبز شدن در باغ‌چه می‌كارد و می‌گذارد تا پرستوها در گودی انگشتان جوهری‌اش خانه كنند، اما انگار هيچ كدام از اين خبرهای خوشی كه برای مخاطب دارد خودش را خوش‌حال نكرده است تا موسيقی شعرش ديگرگونه باشد:

من پری كوچك غم‌گينی را

می شناسم كه در اقيانوسی مسكن دارد

و دل‌اش را در يك نی‌لبك چوبين

می‌نوازد آرام، آرام

پری كوچك غم‌گيني

كه شب از يك بوسه می‌ميرد

و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد ...

تولدی ديگر

فروغ رنگ را می‌شناسد. كلمه را می‌شناسد. در تمام لحظه‌های زنده‌گی‌اش شاعر است. او هميشه به آخرين شعرش بيش از هر شعر ديگرش اعتقاد داشت، دوره‌ی اين اعتقاد هم كوتاه بود. بعد به قول خودش زده می‌شد و همه چيز به نظرش ساده‌لوحانه می‌آمد. و با وجود اين‌ها فكر می‌كند كه از آخرين قسمت شعر تولدی ديگر می‌تواند دوباره شروع كند: «و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد ...»

فروغ با شعر آخرين‌اش ناباورانه به مرگ روشن خويش اعتقاد داشت. می‌گويم مرگ روشن، چراكه گفته بود: "می‌خواهم به اعماق زمين برسم. عشق من در آن‌جاست. در آن‌جا كه دانه‌ها سبز می‌شوند و ريشه‌ها به هم می‌رسند و آفرينش در ميان پوسيده‌گی خود را ادامه می‌دهد. گويی بدن من يك شكل موقتی و زودگذر است. می‌خواهم به اصل‌اش برسم. می‌خواهم قلب‌ام را مثل يك ميوه‌ی رسيده به همه‌ی شاخه‌های درختان آويزان كنم."6

و در جايی ديگر نوشته بود: "كاش می‌مردم و دوباره زنده می‌شدم و می‌ديدم كه دنيا شكل ديگری‌ست. دنيا اين همه ظالم نيست و مردم اين خسّتِ هميشه‌گی خود را فراموش كرده‌اند. و هيچ‌كس دور خانه‌اش ديوار نكشيده است."7

در اين واژه‌ها فروغ انگار به يقين رسيده است:

خاك، خاك پذيرنده

اشارتی‌ست به آرامش

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

 

هم‌كاری حروف سربي

انديشه‌ی حقير را نجات نخواهد داد

من از سلاله‌ی درختان‌ام

تنفس هوای مانده ملول‌ام می‌كند

پرنده‌يی كه مرده بود به من پند داد كه پرواز را به خاطر بسپارم

 

نهايت تمامی نيروها پيوستن است، پيوستن

به اصل روشن خورشيد

و ريختن به شعور نور

...

صدا، صدا، تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ريزش نور ستاره بر جدار ماده‌گی خاك

صدای انعقاد نطفه‌ی معني

و بسط ذهن مشترك عشق

صدا، صدا، صدا، تنها صداست كه می‌ماند

تنها صداست كه می‌ماند

و حالا تنها صدای محزون زنی در ابعاد اين واژه‌های رها مانده است، در ظهير الدوله‌ی پنج‌شنبه‌های دل‌تنگی. زنی كه به هيأت گنجی در آمد بايسته و آزانگيز.8 زنی كه به رسالت كلمه ايمان داشت و با شعر خود در نفی معنی مرگ باقی ماند. زنی كه بزرگ بود و از اهالی ام‌روز و با تمام افق‌های باز نسبت داشت.9

 

ارجاعات:

1.       يادكردی از مهدی اخوان ثالث

2.       جاودانه زيستن، در اوج ماندن، بهروز جلالی، انتشارات مرواريد، چاپ سوم، 1377 . (همين‌طور ارجاعات 3 و 5)

4.       تقطيع سطری از شعر «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد»: مانند آن زمان كه مردی كه از كنار درختان خيس گذر می‌كرد، مجله‌ی نگين، شماره‌ی 105

6.      ديوان كامل فروغ فرخ‌زاد، چاپ آلمان. (همين‌طور 7)

8.      يادكردی از احمد شاملو

9.      يادكردی از سهراب سپهری

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «150»

 

   ياد

مشاعر مختل يك شاعره؛ يادداشتی در باره‌ی سرما در گرما

سلام ای شب معصوم!

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آخرين شهريار -  آخرين نامه‌های شاه‌نامه: جلال‌الدين خوارزم‌شاه

   زنان پارس

چيزهايی كه فقط توی فيلم‌هاست!

   ادبيات نمايشی

مرشد و مارگريتا - پرده‌ی پنجم

   تا دل‌تان بخواهد شعر

خوانشی ديگر از شعر «دنباله‌ی فنجان»، سروده‌ی روجا چمن‌كار

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

   هنرهای تصويری

متبرك كن دستان‌ام را به باران خاطره‌ها

   ستون طنز

طنزيم روی سيم آخر