|
|
|
|
||||||||||||||
|
آخرين شهريار - بخش چهارم جلال الدين خوارزمشاه محمود كوير
اشاره: در تاريخ اين سرزمين گرهگاهها و گذرگاههايیست پر از شور و شيدايی و خوف و خرابی. اين که چرا امروزه، روزگار ما به اين گونه است، سببهايی دارد که به گمانام يکی از آنها تاخت و تازهای بنيانکن و هستیسوز و خانومان بر باد ده بیگانهگان بوده است. سخن اين است که در آن روزگار بلوا و غوغا، در روزگار تازش و يورش بیگانهگان، ما چه کرديم. بر ما چه رفت؟ اين سلسله نوشتار بر سر آن است که پاسخی بيابد به همين پرسش. پس نگاهی خواهيم داشت به آخرين شاهان. آنان که رفتند و ايران در دست بیگانهگان افتاد: جمشيد، داريوش سوم، يزدگرد سوم، جلال الدين خوارزمشاه، لطفعلی خان زند و ... در اين راه اما هم به تاريخ هم به افسانهها نگاه کردهام تا بدانيم مردمان و هنروزان اين قوم به اين داستان چون نظر کردهاند.
نوشتکين، نيای بزرگ خوارزمشاهيان، غلامی بود از اهالی غرجستان که توسط سپهسالار سپاه خراسان خريداری شده بود. اين غلام در دوران سلجوقيان به سبب استعدادی که از خود نشان داد به زودی به مقامات عالی رسيد تا اين که سرانجام به اميری خوارزم برگزيده شد. نوشتکين صاحب نه پسر بود که بزرگترين آنها، قطبالدين محمد نام داشت. پس از نوشتکين، فرزندش محمد به ولايت خوارزم رسيد. بدين ترتيب، دولت جديدی بنيانگذاری شد که برآورده و دستپروردهی سلجوقيان و از ميان غلامان بود. دولتی که گردانندهگاناش خوی و منش غلامی داشتند. در روزگاری که در پناه حکومت ترکان، ايران چونان جزايری پراکنده با قبيلههايی دشمنخو بود. خوی و منش و روشهای غلامی در فرهنگ و اخلاق جامعه اثر نهاده بود و بازتاب آن را در ادبيات آن دوران به خوبی میتوان ديد. آن همه سخن از ترکی کردن، ترکتازی، يغمای ترکانه که به ميان آمده است از همين فرهنگ نشان دارد. وصف يار و معشوق نيز وصف غلامان و غلامبچهگانیست که در جنگ به بردهگی و اسارت گرفته شدهاند. ابروی کمان، گيسوی کمند، چشمان خونريز، وصف غلامبچهگان و پسران خوش بر و روی ترک و گرجیست. در زمان سلطنت يکی از افراد اين خاندان به نام سلطان محمد، مغولان به ايران تاختند و دستگاه خلافت تازيان در بغداد نيز برای راندن ايرانيان از قدرت دست اتحاد به سوی مغولان دراز کرد. از سوی ديگر، در مدت بيش از سيصد سال حکومت ترکان غزنوی و سلجوقی، بنيان آزادانديشی و همهی نهادهای مردمی برکنده شده بود. غزنويان همهی مخالفان خود و آزادانديشان ايرانی چون قرمطيان را از ميان برده بودند. فقهای شيعه نيز برای مخالفت با قدرت بغداد و قدرت يافتن شيعه به خدمت مغولان در آمدند. ترکان و تازيان دست در دست هم نهادند و زمينه را برای تصرف و نابودی ايران فراهم ساختند. چنگيز در ظاهر برای تجارت و در نهان برای جاسوسی و کسب اطلاع از ايران در سال ششصد و پانزده هجری قمری در حدود چهارصد و پنجاه نفر از پسران و ملازمان خود و تجار مغول را با سرمايهيی زياد به ايران فرستاد، كه اين عده در شهر اترار کشته شدند. همين که اين خبر به چنگيز رسيد از محمد خوارزمشاه خواست که حاکم اترار را به وی تسليم کند، ولی محمد خوارزمشاه به اين درخواست اعتنايی نکرد. چنگيز سخت دگرگون شد و عازم نبرد با خوارزمشاه شد. محمد خوارزمشاه چون از مقصود چنگيز آگاه شد به فرارود آمد و در همان هنگام جوجی خان، پسر چنگيز، با يکی از حکمرانان ترکستان به آن نواحی آمده بود. محمد خوارزمشاه قصد جوجی خان کرد و نزديک جند نبرد را آغاز کرد و بايد گفت که اگر تلاشهای شاهزادهی جوان جلال الدين نبود، شايد محمد خوارزمشاه از جوجی خان شکست میخورد، اما رشادتهای جلال الدين اشتباهات محمد خوارزمشاه را جبران کرد و شکست نصيب مغولان شد، آنچنان که ميدان نبرد را ترک کردند تا خبر شکست خود را به چنگيز خان برسانند. محمد خوارزمشاه از ضرب دست مغولان چشيده بود به خوف و هراس شديدی دچار شد. جلال الدين از پدر اجازه خواست تا در برابر سپاهيان مغول صفآرايی کنند و اطمينان داد که از اين نبرد پيروز و سربلند باز گردد، اما پدر او را جوان و بیتجربه خواند. جلال الدين از پدر خواست که فرماندهی سپاهيان خوارزم را به او واگذارد، اما محمد خوارزمشاه هرگز تغيير عقيده نداد. در همين حال، روحانيان و درباريانی چون بدرالدين عميد در نهان نامهها به سوی خان مغول روان کرده و گهگاه نيز گريخته و به سوی او رفته و نقشهی راهها را در اختيار او مینهادند. چنگيز با سپاهيان خود به جانب ماوراء النهر آمد. اکتای و جغتای را به محاصرهی اترار گماشت. جوجی خان را به طرف جند و يکی از سرداران را به سوی خجند فرستاد و خود عزم بخارا کرد و در راه از کشتار و غارت فروگذار نكرد. او در سال ششصد و هفده هجری قمری به اطراف بخارا رسيد و کوشش بخاراييان به جايی نرسيد و مدافعان شهر کاری از پيش نبردند. شهر ويران و مردمان و حتا سگ و گربهها کشتار شدند. شهر اترار پنج ماه در محاصره بود و سرانجام به دست لشکر جغتای و اکتای گشوده شد. حاکم شهر که بازرگانان مغول را کشته بود، دستگير و کشته شد. چنگيز بعد از اين که سمرقند را گرفت عدهيی را برای تعقيب محمد خوارزمشاه فرستاد. سمرقند و دهها شهر ديگر را سوختند و مردمان را اسير و کشتار کردند. خاک مرگ بر اين سرزمين بيختند. به قول کمال الدين اسماعيل که خود به دست مغولان کشته شد: کس نيست که تا بر وطن خود گريد / برحال تباه مردم بذ گريد دی بر سر مردهيی دوصد شيون بود / امروز يکی نيست که بر صد گريد
در آن
هنگام پایتخت خوارزمشاهيان شهر آباد و بزرگ «جرجانيه» بود. چنگيز
پسران خود را با سپاه تاتار روانهی آن ديار کرد. مردم در برابر مغولان
ايستادهگی کردند. دشمن چون از محاصره نااميد شد، قصد کرد که آب جيحون
را که از شهر میگذشت، برگرداند. مردمان جرجانيه سههزار نفر از مغولان
را که مأمور بازگرداندن آب جيحون بودند، از پای درآوردند، اما سرانجام
با اين که مردم اين شهر خانه به خانه و کوچه به کوچه جنگيدند، شهر به
دست مغولان افتاد. به نوشتهی نسوی در همين حال، علويان نيشابور
مخفيانه با مغول داخل مکاتبه شده و دروازهی شهر را به روی آنان
گشودند. باريد به باغ ما تگرگی / بر گلبن ما نماند برگی جوينی در ذكر حوادث نيشابور وضعيت روحی سلطان محمد خوارزمشاه را در هنگام فرار او از نيشابور پر از واهمه و ترس توصيف كرده است. اين ترس و پريشانی، نسبت به رسيدن لشكر تاتار و تخريب و ويرانی و خشونت، به مردم نيز انتقال میيافته است. گويند كه سلطان شبی در خواب اشخاص نورانی را ديده بود رویخراشيده، مویهای پريشان، جامهی سياه بر مثال سوگواران پوشيده، بر سر زنان نوحه میكردند. از ايشان پرسيد كه كيستند. جواب دادند كه: "ما اسلام ايم." پس از آن، وی به سوی مشهد و زيارت امام رضا رفت. در دهليز آن دو گربه، يكی سپيد و ديگری سياه ديد در جنگ. چون گربهی خصم غالب گشته و گربهی او مقهور شده، آهی بر كشيد و برفت. با اين همه مردم در شهر ماندند و به محكم ساختن باروهای شهر پرداختند. با ورود لشكر مغول به سرداری سبتای نوين و طايسی بر، امير شهر، مجيرالملك اظهار بندهگی كرد و علوفه دادن به لشكر مغول را پذيرفت. با كشته شدن شحنهی مغولِ حاكم بر توس و فرستاده شدن سر او به نيشابور، شهر توس ميدان تجاوز و غارت شد و نيشابوريان نيز به همآوردی با مغولان برخاستند و چون تعداد لشكر مغول كم بود، مردم تا چند روز در برابر مغولان تاب آوردند. سرانجام روز سوم تيری بر قلب تغاجار داماد چنگيز خان فرو نشست. با هجوم لشكر مغول و آغاز كشتار و ويرانی، مجيرالملك كه سخنهای سخت بر زبان میراند به خواری كشته شد و تمامت خلق را كه مانده بودند، از زن و مرد به صحرا راندند و به كينهی تغاجار فرمان شده بود تا شهر از خرابی چنان كنند كه در آنجا زراعت توان كرد و تا سگ و گربهی آن را زنده نگذارند. دختر چنگيز خان كه خاتون تغاجار بود با خيل خويش به شهر درآمد و هر كس كه باقی مانده بود، تمامت بكشتند، مگر چهارصد نفر كه به اسم پيشهوری بيرون آوردند و به تركستان بردند.
جوينی میگويد: در نيشابور تمامی امكنه با خاك يكسان شد و هيچ بلندی بر
جای نماند و آبادانی از اين شهر رخت بر بست! و فضايی غمانگيز بر شهر
سيطره گستراند. اين در حالی است كه اين مورخ ارجمند شهر نيشابور و رونق
و رفاه آن را قبل از تهاجم سهمگين مغول به مثابهی بهشتی بر خاك ايران
با اين بيت توصيف كرده است: سلطان محمد خوارزمشاه از بيم جان با نزديکان خود پياپی از پيش لشکريان مغول میگريخت. از نيشابور به ری و از آنجا به قزوين رفت و چون دشمن نزديک شد، به گيلان شتافت و از آنجا به استرآباد رفت. سرانجام از بيم مغول و خيانت همراهان به جزيره کوچک آبسکون در دريای خزر پناه برد. آنجا چون شنيد که زنان و فرزندانش به دست مغول افتاده و کُشته شدهاند، از ترس و اندوه جان سپرد. آزاده دلان گوش به مالش دادند / وز ماتم و غم سينه با نالش دادند پشت هنر آن روز شکستست درست / کاين بی هنران پشت به بالش دادند او پسران بسياری داشت، اما از ميان آنان سلطان جلال الدين منکبرتی، سلطان غياثالدين پير شاه و سلطان رکن الدين در صدد رسيدن به پادشاهی بودند. سلطان خوارزمشاه به جانشينی فرزند بزرگ خود يعنی جلال الدين تمايل زيادی داشت و به گفتهی جوينی: «سلطان جلال الدين ملازم پدر بود و بس پسران ديگر زينت حيات دنيا بودند و هوس.» ترکان خاتون اما نمیخواست که اين شاهزاده به حکومت رسد. با فرو پاشيدن کارها، سلطان محمد به جانشينی جلال الدين رضايت داد. پس از وی جلال الدين که اميد همهی مردم به دليریهای او بود، زمام امور گسيختهی اين سرزمين را به دست گرفت. پس از مرگ محمد، برادران در صدد قتل جلالالدين برآمدند. جلالالدين تا سال ۶۲۸ ه . ق. كه سال قتل اوست پيوسته با مغولان و نيز خليفهی تازيان و هم چنين ملکهی گرجستان و برادران و سرداران خيانت پيشه، در حال جنگ و گريز بود. به سبب همين اوضاع و درست در زمانی که نياز به اتحاد داشتند، وی با اسماعيليان نيز وارد جنگ شد. حکايت کار اينان اين گونه بود که به جای نبرد با دشمن و بیگانه، به خيانت و ستيز با يکديگر برخاسته و در جزاير وحشت خويش دست و پا میزدند. شاهزادهی دلآور در سال ششصد و هجده با سپاهيان مغول روبهرو شد. نبرد سختی درگرفت و در اين نبرد جلال الدين آنچنان شکستی بر سپاه مغول وارد آورد که به گفتهيی چهلهزار مغول کشته شد و آنان که مانده بودند راه فرار را پيش گرفتند تا اين خبر ناگوار را به چنگيز برسانند. اما به زودی بين سران سپاه جلال الدين اختلاف افتاد و هر کدام راهی جداگانه در پيش گرفتند و به سمتی رفتند. جلال الدين تصميم گرفت به تنهايی در برابر چنگيز ايستادهگی کند. او خوب میدانست که عدهی سپاهياناش اندک و نيروی دشمن فراوان است. چنگيز خان نزديک سند به وی رسيد. جلال الدين خوارزمشاه چون دريافت «روز کار است و و وقت کارزار» (تاريخ جهانگشای) با اندک ياران خويش با دليری بسيار به نبرد پرداخت به گونهيی که از «يمين سوی يسار میشتافت و از يسار بر قلب میدوانيد»، اما سپاهيان پرشمار مغول اندک اندک پيش آمدند و جناح راست لشکر خوارزمشاه را از پای در آوردند و پسر خردسال او که هفت يا هشت سال بيش نداشت را دستگير و به فرمان خان مغول کشتند. در اين هنگام مادر و همسر و زنان حرم سلطان نيز با زاری و شيون از جلال الدين خواستند تا آنان را به جهت جلوگيری از دربند شدن به دست چنگيزيان به قتل رساند و جلال الدين نيز به ناچار چنين کرد و بسياری از آنان را در سند غرق کرد .به نوشتهی جامع التواريخ: «اندک زمانی بعد جناح چپ لشکر خوارزمشاه نيز تاب پایداری نياورد و از ميان رفت. با اين وجود، او همچنان با هفتصد مرد تا نيمروز پایداری کرد.» سرانجام و به ناگزير دگربار بر چنگيزيان تاخت و همينکه آنان را اندکی به پس راند، با اسب خود را به آب سند زد و «چون برق از آب بگذشت و بدان طرف فرود آمد». چنانکه شبانکاره ای، نگارندهی مجمع الانساب، در کتاب خويش آورده است که چنگيز در پی جستن جلالالدين از دست خويش گفت که: از پدر، پسر چنين بايد. خواجه رشيدالدين فضل الله همدانی نيز ستايش دلآوریهای جلال الدين کرده و از بیهمتايی او در ميان نامآوران دنيا ياد کرده است: به گيتی کسی مرد زينسان نديد / نه از نامداران پيشين شنيد پس از اين رویداد جلال الدين خود را به هندوستان رسانيد و در آنجا قدرت و اعتباری به دست آورد و از راه مکران به ايران آمد و از راه شيراز به اصفهان رفت. در آنجا با کمک برادرش غياث الدين سپاهی فراهم آورد و عزم بغداد کرد تا با خليفه در بارهی مغول مذاکره کند و از او کمک بگيرد، اما ناصر خليفهی بغداد به جای کمک به جلال الدين لشکری برای مقابله با او فرستاد. جلال الدين در يک نبرد سپاه خليفه را به کلی تار و مار کرد و از ميان برد. سپس به سوی تبريز رفت. پس از فتح تبريز جلال الدين به سوی گرجستان شتافت. در اين هنگام مغولان به جانب ری آمدند. جلال الدين به جانب آنها رفت و در نبرد با مغولان، به سبب حيله و ريای برادرش غياث الدين، مغلوب دشمن شد و به سوی اصفهان عقب نشست. آن گاه عزم گرجستان کرد و تا آذربايجان آمد. پس از کسب پيروزیهايی دوباره ناماش در دهانها افتاد. با يکی از سرداران مغول به نام «جورماغون» که از طرف اکتای قاآن به ايران فرستاده شده بود، نبرد کرد، ولی اين بار نيز کاری از پيش نبرد و مجبور شد برای جان سالم به در بردن از دست مغولان به سويی بگريزد و ديگر هيچ کس نشان او را نداد. در پايان زندهگی پر از رنج خويش، در تنهايی و درد به شراب روی آورد و در آن عالم بیرحمیها كرد و فرصتها از دست داد. يکی گفته است: شاها ز می گران چه بر خواهد خاست / وز مستی هر زمان چه برخواهد خاست شه مست و جهان خراب و دشمن در پس و پيش / پيداست کز اين ميان چه بر خواهد خاست. در بارهی او نوشتهاند: «پس از فرار، به کردهايی پناه برد که طمع لباس و جواهرات او کردند و او را به اين علت به قتل رساندند.» عدهيی ديگر میگويند: «او در نهايت نااميدی از کار سلطنت به لباس تصوف در آمد و خرقهيی پوشيد و سر در جهان نهاد.» عدهيی ديگر میگويند: «جلال الدين در اختفا به سر میبرد تا در هنگام مناسب اقدام به قيام عليه مغولان کند. اين عقيده به قدری شدت گرفت که از آن پس تا سالهای بسيار افرادی با نام جلال الدين از گوشه و کنار به پا خواسته و هياهويی به راه میانداختند.» به نوشتهی جوينی: «بعد از سالها، هر وقت در ميان خلائق آوازه در افتادی که سلطان را به فلان موضع ديدهاند و هر يک چند در شهرها و نواحی بشارت میدادند که سلطان در فلان قلعه و بهمان قلعه است. در اسپيدار شخصی قيام کرد و مدعی شد که من سلطانام. در کنارهی جيحون يکی از ايشان گفته بود من سلطان جلال الدينام. نسوی مینويسد: «به هيچ شهری نمیرسيدم، الا كه ... خبر میانداختند كه سلطان باقیست و جمعيت كرده است و بيرون آمده ... دروغها در هم میبستند. چون به مفارقين رسيدم و حقيقت شد كه هلاك شده است، از زندهگانی خود ملول شدم. و قضا و قدر را در نجات خود ملامت كردم ...» میگفتم: و گر در اجل حيلتی بودی، عمر خود را با وی مقاسمه میكردم ... به ضرورت صبر میكنم.» آری! چون تاتاران او را در آن ديه، بر سر خرمن، كبس كردند، بعضی از اسيران گفتند كه سلطان اين است. ايشان در طلب او جد تمام كردند و پانزده سوار او را در پی كردند. و دو سوار در وی رسيد و بر دست وی كشته شدند و باقيان از ظفر اميد قطع كردند و بازگشتند. آنگاه سلطان بر كوه رفت و كردان راهها را بسته بودند. و او را گرفتند و غارت كردند. چون خواستند كه بكشند، با بزرگ ايشان گفت: «من سلطانام. در كار من شتاب مكن! بعد از آن تو مخيری. مرا پيش ملك مظفر شهابالدين غازی بر. او خود تو را به جايزه غنی كند. و اگر خواهی مرا به بعضی از شهرهای من برسان تا مَلِكی شوی.» آن مرد در رسانيدن او به بعضی بلاد رغبت كرد. و او را پيش قوم و قبيلهی خود برد. و پيش زن خود گذاشت و رفت كه اسپان خود از كوه بياورد. و در اثنای غيبت او كردی دون بيامد، حربهيی در دست. به زن گفت: اين خوارزمی كيست؟ چرا او را نمیكشيد؟ گفت: «شوی من او را امان داده است و دانسته كه سلطان است.» كرد گفت: «چهگونه باور داشتيد كه او سلطان است؟ مرا به اخلاط برادری كشته شد كه به از وی بود. پس حربه بر وی زد و به يك ضربه روح او را به فردوس رسانيد.» اما مغولان سرانجام ترکان خاتون و دختران و فرزندان سلطان را گرفتار کردند. پسران را کشتند و خانوادهی شاه را پس از اسارت به قراقروم فرستادند تا از ميان رفتند. دختران محمد و جلال الدين را نيز به خودفروختهگان مسلمان دادند.
از ميان زنان مبارز آن زمان «خان سلطان»، دختر سلطان محمد خوارزمشاه،
را بايد نام برد. اين زن فرهيخته پس از پيشروی چنگيز به خاک ايران، به
همسری يکی از پسران او درآمد و آن گاه که به دربار مغول راه يافت و
عروس خاندان چنگيز شد، بسيار کوشيد تا سلطان محمد خوارزمشاه و سپس
جلالالدين برادرش را ياری دهد. زن ديگری که تاريخ خوارزمشاهيان از او ياد میکند، «بیبی منجمه»، دختر کمال الدين سمنانی، رهبر شافعيهی نيشابور است. اين زن ستارهشناس، به پيشگويی شهرت فراوان داشت و بدين روی او را منجمه خواندند. جلال الدين در همهی لشکرکشیها او را به همراه خود میبرد و پيشبينی او را میپذيرفت. پس از شکست جلال الدين، منجمه به دربار فرمانروای روم دعوت شد و در آنجا به ستارهشناسی و پيشگويی در دربار پرداخت. چنين بود روزگار آن شاهزادهی دلير که در برابر مغولان ايستاد و دلآوریها کرد و سرانجام به تيغ خيانت و نامردمی از پای درآمد. ترکان و سپس مغولان آمدند و ايران را که در آستانهی يک رستاخيز شگفت علمی و فرهنگی ايستاده بود، ويران کردند.
منابع: جوينی، عطاملك محمدبن محمد؛ «تاريخ جهانگشای»؛ تصحيح محمد قزوينی، تهران، دنيای كتاب، چاپ اول. ميرخواند، محمد بن خاوندشاه بن محمود؛ «روضة الصفافی سيرة الانبياء و الملوك و الخلفاء»؛ تهران، اساطير، چاپ اول. عباس پرويز؛ «تاريخ سلاجقه و خوارزمشاهان»؛ تهران، انتشارات كتب ايران. بناكتی، داوود؛ «تاريخ بناكتی»، تهران، انتشارات انجمن آثار ملی. اقبال آشتيانی، عباس؛ «تاريخ مغول»؛ تهران، اميرکبير. ثروت، منصور؛ «تحرير نوين جهانگشای جوينی»، تهران، اميرکبير. پيرنيا، حسن و عباس اقبال؛ «تاريخ ايران»، تهران،انتشارات خيام. ابن اثير، عزالدين علی؛ «الکامل»، ترجمهی چندين تن، تهران، انتشارات علمی. دهخدا. علی اکبر، «لغتنامه»، تهران، مؤسسهی دهخدا.
|
|