|
|
|
|
||||||||||||||
|
شطرنج، پلوپ پلوپ و گرگها مريم ابوالحسنی*
شطرنج راست میگفت، زندهگی مثِ شطرنجه و من بدون اين که فکر کنم، حرکت میکردم. کيش و مات شدم. خواستم برگردم و همه چی رو درست کنم، اما نفهميدم که من ... دست به مهره شدم.
پلوپ پلوپ! من که اين همه ساختم، دارم محو میشم، من اين همه حرف زدم و تو توش غرق شدی، ولی همهش داره محو میشه ... من گفتم بذار کمکات کنم، اما تو اونقدر اعتماد کرده بودی که گفتی: "غرق؟ آب؟ من؟ چی؟" و تو به اعماق آب رسيدی و من گفتم بذار کمکات کنم، اما تو خيال غرق نشدن، داشتی مسخرهم میکردی ... اما من آب رو ديدم، من صدای پلوپ پلوپ حرف زدنات رو تو آب شنيدم، اما تو ... غرق شدی و حالا، من ديگه قصه ندارم که بگم، تموم شد ... و حتا لذت دست و پا زدنات و کمک خواستنات رو نشنيدم ... و تو غرق شدی، ولی هنوز هم میگی: "پلوپ پلوپ ... من غرق نشدم!"
گرگها
بعضی وقتها گرگها باهات رفيق میشن، فقط واسه اين که بره ای، واسه
اين که بهات نياز دارن ...
|
|