سال هفتم

يازده اسفند 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ساناز سيد اصفهانی

s_s_esfahani

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

مرشد و مارگريتا - پرده‌های ششم و هفتم

اقتباسی از رمان «مرشد و مارگريتا» اثر ميخائيل بولگاكف

ساناز سيد اصفهانی

 

بخش‌های پيشين نمايش‌نامه را در شماره‌های پيشين بخوانيد: 1 و 2 و 3 و 4 و 5

 

اشخاص بازی:

ايوان (بزدومنی)

مرشد

مارگاريتا

ولند

کيريف

بهيموت (گربه)

برليوز

ناتاشا

ريوخين

متی

شخصيت‌های شاغل در تأتر واريته

شخصيت‌های شرکت‌کننده در صحنه‌ی جادوگری (بنگالسی)

 

پرده‌ی ششم

مکان:

صحنه‌های تصليب فيلم مصائب مسيح را در پلاسمای انتهای تصوير می‌بينيم. متی روی صحنه است، آشفته و پريشان است و خنجری به دست دارد.

متی: آه که من ديوانه ام! نه مانند مردان ام نه مانند زنان ناقص العقل‌ام. بی‌دل و جرأت با پاهايی که نه استوارند نه توان دويدن‌شان ... دقيقه‌ها می‌گذرند و من، متی باج‌گير، بر تپه‌ی جلجتا نشسته‌ام و او هنوز نمرده است. آف‌تاب غروب می‌کند و مرگ هنوز فرا نرسيده است! خدايا، چرا بر او اين چنين خشم گرفته‌ای. مرگ‌اش را فرا رسان. تنها لحظه‌يی کافی‌ست تا اين خنجر را از پشت بر او زنم تا عذاب‌اش تمام شود. يسوعا نجات‌ات خواهم داد و هم‌راه‌ات فرمان خواهم يافت. من ام متی باج‌گير، تنها حواری تو. نه خدايا! او را به صليب می‌کشند. ای پاهای ناتوان من، خدايا لعنت باد! تو اگر سميع بودی حرف‌ام را می‌شنيدی و بر چشم بر هم زدنی جان‌اش را می‌گرفتی. (به پای صليب هوا شده می‌افتد).

 

پرده‌ی هفتم

مکان:

کوهی بر فراز مسکو.

تمام بازی‌گران اين صحنه پشت به تماشاگر بازی می‌کنند. ولند و کيريف و بهيموت کنار هم ايستاده‌اند.

ولند: مسکو هم شهر جالبی بود، نه؟

کيريف: قربان! من روم رو ترجيح می‌دم.

ولند: بله خوب، سليقه‌ها فرق می‌کنه.

صدای باد و بوران می‌آيد.

ولند: های تو! آخرين کسی بودی که فکر می‌کردم اين‌جا ببينم. چه‌طور سر و کله‌ات اين‌جا پيدا شد؟

صدای متی: برای ديدن تو، ای روح اهريمن و سلطان ظلمت، آمده‌ام.

ولند: خوب باج‌گير سابق! اگر اين طوره، احوالات‌ام رو چرا نمی‌پرسی؟

متی: چون اصلا دل‌ام نمی‌خواد که خوب باشی.

ولند: پس متأسف‌ام که بايد خودت رو با واقعيت سلامت حال من وفق بدی. همين که سر و کله‌ات پيدا شد، مسخره‌بازی رو شروع کردی. از لحن صحبت‌ات فهميدم. طوری صحبت می‌کردی که انگار وجود اهريمن و ظلمت را منکری. فکرش را بکن، اگر اهريمن نمی‌بود کار خير شما چه فايده‌يی داشت و بدون سايه دنيا چه شکلی پيدا می‌کرد؟ مردم و چيزها سايه دارند، مثلا اين سايه‌ی شمشير من است. موجودات زنده و درخت‌ها هم سايه دارند. تو می‌خواهی زمين را از همه‌ی درخت‌ها، از همه‌ی موجودات پاک کنی تا آرزويت برای ديدار نور مطلق تحقق پيدا کنه، نه؟

متی: با تو کهنه‌ی سوفسطايی مجادله نمی‌کنم.

ولند: پس چرا اومدی؟ زودتر بگو!

متی: او مرا فرستاده.

ولند: ای برده! تو حامل کدام پيام او هستی؟

متی: من برده نيستم، من حواری او هستم. او نوشته‌های مرشد را خوانده از تو می‌خواهد که مرشد را با خود ببری و آرامش را به پاداش نصيب‌اش کنی. آيا اين کار برای تو ای روح اهريمن  سخت است؟

ولند: او استحقاق نور را پيدا نکرده، استحقاق آرامش را پيدا کرده است. به او بگو اين کار انجام خواهد شد. همين الان  از اين‌جا برو.

متی: او هم‌چنين از تو می‌خواهد زنی را که عاشق‌اش هم هست، با خود ببری.

ولند: برو!

ولند رو به کيريف و بهيموت می‌كند.

ولند: بريد همين الان ترتيب کار رو بديد، مثل هميشه، تميز و مرتب.

کيريف و بهيموت هر دو از صحنه تعظيم‌کنان خارج می‌شوند. تنها ولند روی صحنه است. موسيقی!

پايان

 

Ç