|

کوچهی آفتاب
بنبست ستاره
به ياد
فرامرز ويسی
 |
به عنوان
معرفی
مجتبا ويسی به ياد
فرامرز ويسی مینويسد
بيا، اين يکی را هم بگير، بگذار کنار بقيه. تازه در آمده. طرح
جلدش قشنگ است: دست داوود، رنگ زرد، عنوان قرمز. يادت هست چه
قدر در بارهاش حرف میزدی؟ يادم هست با آن چشمهای گودافتاده،
با آن اندام رها شده بر بستر، با آن دستی که عين همين دست
داوود انگار خشک شده بود و رمقی نداشت، باز هم با شور میگفتی:
عجب کتابیست اين «زمانی که يک اثر هنری بودم». نمیدانم
چهطور با آن وضعيت قلم به دست میگرفتی، ترجمه میکردی و
مینوشتی. اصلا حال مساعدی برای نوشتن نبود، نيست، ولی تو
انگار با پيکرت لج کرده بودی. کوتاه نمیآمدی ...
ادامه
هنوز دارد زندهگی میكند و ما را
از عادی شدن میترساند
يك
گفتوگوی دوستانه در بارهی فرامرز ويسی و كارهايش،
تنظيم گفتوگو از وحيد آقاجانی
... شايد اين حرفی كه میخواهم بزنم به نظر كليشهيی بيايد،
اما هنوز بعد از دو سال احساس میكنم كه فرامرز نرفته، همچنان
هست، همچنان دارد زندهگی میكند. ويژهگی خوبی كه فرامرز
داشت اين بود كه هميشه باعث میشد ما دور هم جمع شويم. هنوز
فرامرز دارد ما را دور هم جمع میكند. هنوز بهانهيی میشود كه
ما باز دور هم بنشينيم و در مورد فرامرز و يا چيزهای ديگر حرف
بزنيم، حتا همين جلساتی كه چهارشنبهها داريم برگزار میكنيم
در واقع میشود گفت كه مديون حضور فرامرز است. فرامرزی كه هنوز
هست و دارد ما را به عنوان يكی از حلقههای اصلی به هم وصل
میكند. من فكر میكنم كه الان سلامی بايد به فرامرز بدهيم ...
ادامه
در دو سالهگی مرگات
برای فرامرز ويسی،
يادداشتی از سيد محمد مهدی شهيدی
نيامدم چال کردنات را ببينم. سرد بود، خاک سرد بود. چالات را
قبلا کنده بودند و نيامدن ترسی بود که تو را به خاطرهيی بدل
کند. هی در اتاق راه میرفتم، دستهايم میلرزيد و تا بغضم را
فرو نشانده باشم، با سيگار روشن میرفتم توی حياط. زير آلاچيق
نيلوفرهايی که ديگر برگی نداشتند، رشتههايی مرده بودند تابيده
دور نخهايی که تا همين چند ماه پيش زير انبوه برگهای سبز و
گلهای بنفش- صورتی به چشم نمیآمدند و حالا مثل رگ و پی
اندام، در صراحتی ترسناک، دور تا دور نخهای زرد را در گرفته
بودند. مثل رگهای پيشانی و گردن تو در آخرين ديدار: صورتی
تکيده از حضور مرگ که تنها سبيلهايت شباهتی دور را دوام
میبخشيد
...
ادامه
تو ای پری كجايی
برای فرامرز ويسی،
يادداشتی از عابدين زمانی
گَندشان بزند با اين بوقِ اشغال و عدم دسترسی به مشترک مورد
نظر و زَهرماری ... چند بارِ ديگر شماره را میگيرم از تلفنِ
محل کارم پياپی. از پنجرهی بسته ماشينهای داخلِ ترافيک
شناورند در بوی غليظِ خيابان بی هيچ هياهويی.
نمیدانم چرا امروز عجيبام يک طوری و اين حسِ لعنتی و مرموز
سالها که دست بردار نيست انگار. زنام میگويد: "تو چه فکر
میکنی؟ خانه را میخريم؟ حکمِ رسمی من میآيد؟ من زودتر
میميرم يا تو؟ ..." انگشتهايم را از ميان دستاش که میکشم
فرار میکنم به اتاقِ خواب و سرگرم کتابهای خاکخوردهی
قفسهها. میدانم حالا توی قابِ در ايستاده با دلخوری نگاهِ
هميشهگیاش. پنجره را باز میکنم. همراهِ هياهو، سردی هوای
آسمان ابری و دلگير سرازير اتاق میشود و مینشيند روی لرزِ
تنام ...
ادامه
نحس
داستانی كوتاه از
فرامرز ويسی
سرهنگ گفت: "دست خودم نبود."
خانهی قديمی سرهنگ با آن راهروهای تاريک، هميشه پُر از
گذشتههای دوری بود که حالا همهی وجودش شده بود. انگار بی آن
راهروها نمیتوانست زندهگی کند. هر روز، در آن اتاقهای
قديمی و تودرتو میآمد و میرفت. وقتی احساس خستهگی میکرد،
روی صندلی کنار پنجره مینشست و به جايی خيره میشد.
پسرش گفته بود: "هم اسم مادرم است."
عروس، با لحنی عصبی که نگاههايش را لرزان میکرد، گفت: "شايد
مقصر خودم بودم!" ...
ادامه
سستو، پيانو، خط افق، شبانهی
هندی، ديالوگهای ناتمام و مارتا
به ياد فرامرز
ويسی، نمونههايی از آثار او: ترجمه و رمان
زمان
شروع اين داستان، هنگامیست که لئونيدا (يا لئونيدو) شناکنان از سيلآب
يخزدهی رودخانه عبور کرد. از اين ماجرا، بايد سالها گذشته باشد. پيش
از آن که کاپيتان سستو، در جهت مخالف رودخانه تمام سفر دريايیاش را به
انجام برساند. در اين زمان کاپيتان سستو، پرتره از لئونيدا را در انبار
خانهی پدری پيدا کرد که پرترهيی از مرد جوان کاملا استخوانی و
سبيلويی بود. هر چند، کاپيتان هرگز به طور دقيق در بارهی حمله به او و
فرارش و چهگونهگی برخی مسائل که در آن شب رخ داده، حرفی نزده بود.
بیشک اين شب، يک شب زمستانی بوده و بايد ژاندارمها دو نفر بوده باشند
...
ادامه
سفر و تاريك شدهايم
دو شعر از فرامرز
ويسی
آری،
سفر هماره میبرد مرا
با مسافران کهن
که هنوز هزار قصهی ناکجاآباد را مرور میکنند
به راههايی
که آکنده از خاطرات نوميدند
به جاری خيال آبها
که پژواکهای مأيوسانهی مرا شناورند،
به ذهن حسرتهای آبی
به هياهوی زمزمههای متروک
که عاشقانههای کال مرا غروب میکنند ...
ادامه
شعرهای بنبست ستاره: آثاری از
چهار شاعر
آثاری از
سيروس قهرمانی،
قباد حيدر،
علیرضا ترنج و
عابدين زمانی
را
بخوانيد
گنگ خوابديده / ترجمهيی به جا
مانده از فرامرز ويسی
نقدی از
بهنام ناصح و
خبری از خبرگزاری ايسنا در بارهی
برخی از كارهای فرامرز ويسی
ادبيات داستانی طيف وسيعی از محدودهی تفكر و زبان را در بر میگيرد. برخی
داستانها آنقدر به مسائل سطحی و عينی میپردازند يا مفاهيم كلی
زندهگی را به اشكال سادهشدهيی تنزل میدهند كه در نهايت با آثاری
دمدستی مواجه میشويم. در مقابل در داستانهايی همچون «دلتنگی»
نويسنده گاه آن قدر در صدد بيان مفاهيم انتزاعی و عميق بر میآيد كه با
نوعی ابهام خلسهآور روبهرو میشويم. اگرچه بخش مهم ادبيات كلاسيك و
ادبيات قابل اعتنای مدرن، در نوع دوم واقع شدهاند، اما اقبال عمومی
معمولا با دستهی اول بوده است ...
ادامه
|