سال هفتم

دو فروردين 1388

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

عابدين زمانی

و اثری ديگر از او در شماره‌های پيشين؛

همين طور شعری از او در همين شماره: فرای مرزهای خودش

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

تو ای پری كجايی

برای فرامرز ويسی

عابدين زمانی

 

گَندشان بزند با اين بوقِ اشغال و عدم دست‌رسی به مشترک مورد نظر و زَهرماری ... چند بارِ ديگر شماره را می‌گيرم از تلفنِ محل کارم پياپی. از پنجره‌ی بسته ماشين‌های داخلِ ترافيک شناورند در بوی غليظِ خيابان بی هيچ هياهويی.
نمی‌دانم چرا ام‌روز عجيب‌ام يک طوری و اين حسِ لعنتی و مرموز سال‌ها که دست بردار نيست انگار. زن‌ام می‌گويد: "تو چه فکر می‌کنی؟ خانه را می‌خريم؟ حکمِ رسمی من می‌آيد؟ من زودتر می‌ميرم يا تو؟ ..." انگشت‌هايم را از ميان دست‌اش که می‌کشم فرار می‌کنم به اتاقِ خواب و سرگرم کتاب‌های خاک‌خورده‌ی قفسه‌ها. می‌دانم حالا توی قابِ در ايستاده با دل‌خوری نگاهِ هميشه‌گی‌اش. پنجره را باز می‌کنم. هم‌راهِ هياهو، سردی هوای آسمان ابری و دل‌گير سرازير اتاق می‌شود و می‌نشيند روی لرزِ تن‌ام. می‌روم وَرِ دلِ بخاری. کتابی در دست‌هام تا چيزکی بخوانم که بی‌حوصله‌ام. می‌اندازم‌اش روی ميز. تِلِپی صدا می‌کند بی‌چاره.

آها ... بالاخره زنگ و خيسی دست‌های متشنج‌ام و اين عدمِ تناسب روحيه‌ی صاحب‌مرده با تکنولوژی که کار دست‌ام داده و لَج‌ام را در می‌آورد هميشه و حالا ... غرش خفه‌يی که می‌نشيند روی شيشه‌های لرزان، پرواز ديگری‌ست از ساعتِ بيست هر شب. سه ساعتی طول می‌کشد تا زنگِ سوم و « الو ... مجتبا! چرا بَر نمی‌داری؟ ... روزنامه‌يی؟ چی، خانه ...؟ فرامرز چه طور ...؟» «ببين چی می‌گم ... خوب شد زنگ ... می‌دانم آدم صبور و ...» و هواپيما در اوج سوت‌کشان از درون جمجمه‌ام. «کاری‌ش نمی‌شد کرد لعنتی ... دی‌شب حوالی 19:45 ... گوش می‌دی ...» و بهشت زهرا دور سرم شروع می‌کند به چرخيدن يا من دورِ ... که خراب می‌شوم کفِ موزاييک‌ها ... و سکوت. سکوت نه، صدای وِزوِز مولکول‌های هوا در گوش‌ام يا آونگ گوشی از ارتفاعِ ميز شايد که کلمات يکی يکی می‌پرند بيرون از آن. «من ام‌شب بليت ... صبح زنگ ...» بزن يا می‌زنم ... و قطع تماس يا قطع همه چيز در مغزم، نه در قلب‌ام که مدتی طول می‌کشد تا باز و بسته شدنِ دری‌چه‌های زنگ‌زده‌شان.

«عابدين، از نخستين ديدار ما چند قرن سپری شده ...» از دور می‌بينم‌ات که می‌آيی با سيروس. آستين کوتاه قرمز پوشيده‌ای و انداخته‌ای روی شلوار جين. جثه‌يی نحيف و جمجمه‌يی بزرگ زيرِ موهای تُنکی که جلوش ريخته تا وسطِ سر به شمايل نيچه، با همان سبيلِ بلندِ آويخته تا پايينِ لبِ پايينی. ابروان پر پشت و ژوليده‌ات چشم‌های نم‌ناک و اندکی نگران‌ات را تنگ‌تر می‌نمايد. «فرامرز» را با صدايی دورگه و محکم می‌گويی. دست‌ات را که فشار می‌دهم، می‌زنی زيرِ خنده. خنده‌يی بلند و کش‌دار، از آن‌هايی که بازيگران تآتری روی صحنه.

حالا چه طور بيرون زده‌ام با اين حالِ زار و کارم را گذاشته‌ام به امانِ کی که اين طور پريشان زيرِ بارانِ سمجی که مداوم صورت‌ام شده و شوری چشم‌ها. گيجِ ويج از لابه‌لای پياده‌ها و ماشين‌ها و خيابانی که جز تصويری صامت چيزی ازشان نمی‌دانم راه‌ام را می‌گيرم تا ...

«يادت هست آن روزها که باران می‌آمد و ما در اتاق آن خانه قديمی بيتوته می‌کرديم» با سنگ‌ريزه‌يی می‌زنی به شيشه‌ی خيسِ پنجره اتاق از پايين. حُقه‌يی قديمی. دَر را که پشت سرت می‌بندم توی سياهی پايين پله‌ها گم می‌شوی. بوی تلخِ باران می‌دهی و سيگار. هميشه از تاريکی می‌ترسی و گربه. می‌نشينی روی تختِ سربازی نزديک پنجره، و نگاه‌ات به خيابان خلوتِ بارانی. «عمودی» زمزمه می‌کنی. سيگاری آتش می‌زنی و پُک اول را ول می‌دهی توی صورت‌ام. سرفه‌ام را که نمی‌بينی عادت‌ات می‌شود برای هميشه. «افسوس می‌خورم که چرا تو از اين نعمت شيطانی بی‌نصيب‌ای!» و می‌زنی زير خنده. می‌روی طرفِ ضبط صوت داغانِ عاريتی‌ام روی ميز: «شبی که آوای نی تو شنيدم».

سپيدار بزرگ جلو خانه‌ی پدری‌ات را نشانه می‌گذاری در بعدازظهر گرمِ آن کوچه‌ی فراموش‌نشدنی پشت پارک سی‌متری.  زنگ را که می‌خواهم بزنم هيجان‌زده پشت دَر قدم می‌زنی. اتاقِ دِنج‌ات در انتهای خانه با پنجره‌يی باز به اطلسی‌های  گل‌خانه‌ی «مامی». بوی گسِ کتاب‌ها، تلنبار دست‌نوشته‌ها و ته‌سيگارها و ترجمه. و گفته‌ی افلاتون روی ديوار با خطِ دستی مداد: «جهان از آنِ برگزيده‌گان است»، دستی به موهای سينه‌ات می‌کشی و «مامی» را صدا می‌زنی. «فرامرز احساسِ خانه‌ی ماست» را که می‌گويد با تأنی چای را می‌گذارد و می‌رود. دست می‌بری برای «فروغی» رنگِ چشمای تو بارونو به يادم می‌آره.

«آن روزها را که به ياد داری؟ روزهای تقلا و تنهايی و تُهی ...» در اين موقع ظهر کوچه‌ها و خيابان‌های خواب‌آلود خالی‌اند از همهمه‌ی قدم‌ها و هجوم نگاه‌ها. هوش‌يارانه‌ترين ساعت، که بعدها صدای باران تقليد ناشيانه‌يی می‌شود از ريتم کندِ قدم‌ها و خيسی حرف‌هامان. پشت ويترين «کتاب ايران» توشه‌ی جيب‌هامان روی هم ريخته، پاکتِ سيگاری‌ست برای تو و «دنيای سخن» من. که می‌زنيم زيرِ خنده. نخِ دور پاکت سيگار بلاتکليف دست‌هاست که رو به آسمان می‌خوانی: «آبی بلند، هياهوی سبز مرا ببار.»

«يادت هست که شقِ ظهرها به سينما می‌رفتيم» ... دراز کشيده‌ای روی تخت، برهنه‌ی پيراهن و شناوری در امواج متلاطمِ دودِ سيگار و موسيقی‌يی که اتاق را لب‌ريز کرده و از پنجرهِ باز می‌ريزد روی تنِ داغ خيابان. زل زده‌ای به سقف و با سبيل‌ات ور می‌روی: «شب به گلستان تنها منتظرت ...». از لقمه‌يی که گرفته‌ام به طرف‌ات غيظ می‌کنی و همان‌طور سر پا قدم که می‌زنی، جرعه‌های چای را سَر می‌روی با لذت. لب پنجره که می‌نشينم کنارم می‌آيی و دست می‌کشی به موهايت. پله‌ها را پايين می‌رويم با دست‌هايی پُرِ صندلی لهستانی زهوار در رفته و شانه و قيچی اصلاح تا عمق آن حياطِ خلوتِ طبقه‌ی پايينی، با حوض شکسته از آب ماهی‌ها و تنها درختِ پيرِ سر پا. آن وقت من می‌شوم «سلمانی سويل» و تو می‌زنی زير خنده. در نبودِ حمام ظرف آب داغِ جلو آف‌تاب تابستان را که می‌ريزم روی سرت نعره‌ی سوزانی می‌کشی و اين بار من می‌زنم زير خنده. اندکی بعد دل‌هره و هيجان بچه‌هايی را داريم که بارِ اولِ سينما رفتن‌شان است، پشت گيشه‌ی بسته‌يی که هميشه هم زود می‌رسيم با عجله به سانسِ اول بعد از ظهر. زير بازويم را می‌گيری و می‌کشانی‌ام طرفِ صندلی‌های ممنوعِ نزديک پرده. سنگينی گوش‌هات را بهانه می‌آورم به نجوا بيخِ گوشِ کنترل‌چی معترض و ... نشئه می‌شويم در ذرات نقره‌يی تصاويری که احاطه‌مان می‌کند. آخ که چه طعمی داشت آن فيلم ديدن‌ها!

اما تو هميشه دختری با چادری سياه هم‌راه‌ات بود. می‌خواهم تصويری از تو و آن دختر در «مارتا» بياورم. چايی صبح که در چشمان«نيلوفر» دَم  می‌کشد می‌آيی تو از در با مجله غافل‌گير دست‌ات. با نگاهی ملتمسانه سبز می‌شوم جلوت پشت به «نيلوفر» که يعنی ... کنارم می‌زنی و می‌روی طرف‌اش که حالا خودش را جمعِ صندلی کرده و چادرش. نيم‌خيز صندلی که می‌شود، سلام‌اش را می‌گذاری و می‌آيی طرف‌ام برافروخته: «پَس ليلی اينه!» که ناگهان نشئه‌ی احساسی خوش‌آيند فراموش می‌کنی همه چيز را و مجلهی «گردون» را می‌کوبی روی ميز. «اکنون ديگر هنگامه‌ی جاودانه‌گی‌ست». و تلافی که می‌خواهی بکنی می‌نشينی کنار «نيلوفر» و خيسِ هيجان، داستان چاپ‌شده‌ات را می‌خوانی برای‌اش يک نفس.

«گاهی خودم را در آن خانه‌ی قديمی می‌بينم با تو. فکر نمی‌کنی که اشباح ما اکنون، در آن جا سرگردان هستند؟»

خودم را که نه، جسدِ خيس و سنگين را نمی‌دانم چه طور تا آن خانه‌ی قديمی کشانده‌ام روی سکوی سنگی جلوِ در. سَر تب‌دارم را تکيه می‌دهم به لنگه‌های چوبی ترک‌خورده از سال‌هايی که چند قفل کيلويی زنگ‌زده به هم نيم‌بندشان کرده. وارد سياهی پايين پله‌ها می‌شوم با بوی نم خاکِ کهنه و ادرار. بر پوسيده‌گی پله‌ها قدم می‌گذارم. از اتاق بالا صدای سرفه می‌آيد. دَر را که باز می‌کنم توی قابِ شکسته‌ی پنجره پشت به در نشسته و سيگار دود می‌کند.

«خيلی منتظر ماندی؟» به آرامی سری تکان می‌دهد. «با عبدالرضا آمديم تهران نبودی؟» سَردم می‌شود. می‌روم تا ليوانِ خالی چای را بردارم که بلند می‌شود و می‌رود طرفِ دَر. پکَر می‌شوم و تا به خودم بيايم وارد سياهی پايين پله‌ها شده. از پنجره ردش را می‌گيرم تا آن‌طرف خيابان و کوچه پس‌کوچه‌های باران‌خورده‌ی خلوت. جنازه‌ام را از روی پياده‌رو جمع می‌کنم و کشان‌کشان می‌برم دنبال‌اش.

حاشيه‌ی خيابان سپه منتظر تاکسی که می‌شويم ته‌سيگارش را می‌اندازد توی جوی آب. راننده از آن آدم‌های تلخ و گرفته‌ی قديمی‌ست. صدای نخ‌نمای ضبط صوت در ازدحام سر و صدای ماشين فکسنی گاه گنگ و مبهم می‌شود: «مرغ شيدا ... با نوايی به روز و شب ... هم صدای دل». داخل که می‌خواهم بشوم بليت را به کنترل‌چی می‌دهم که نگاهی جست‌وجوگر به پشت سرم دارد. بی‌اعتنا می‌روم طرف سالن نمايش که صدايش از پشت سر جلوم را می‌گيرد: «دوست‌ام عجله داشت، از جلو رفت». «قوامی» در گوشه‌يی پنهان، عاشقانه و محزون آرام زمزمه می‌کند: «تو ای پری کجايی؟» به دنبال «فرامرز» وارد سياهی سالن نمايش می‌شوم.

 

كرمان‌شاه / سيزده بهمن 87

Ç

 

   آثار شماره‌ی «152»

 

   نگاه انتقادی

هنر منهای هنرمند

   زنان پارس

در جای‌گاه يك زن

حجاب در ذهن آن‌ها و بر سر ما: با حجاب بودن و زنان مسلمان - بخش دوم

   کوچه‌ی آف‌‌تاب،

   بن‌بست ستاره

به عنوان معرفی

هنوز دارد زنده‌گی می‌كند و ما را از عادی شدن می‌ترساند

در دو ساله‌گی مرگ‌ات

تو ای پری كجايی

نحس

سستو، پيانو، خط افق، شبانه‌ی هندی، ديالوگ‌های ناتمام و مارتا

سفر و تاريك شده‌ايم

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از چهار شاعر

گنگ خواب‌ديده و ترجمه‌يی به جا مانده از فرامرز ويسی

   ادبيات داستانی

دنيا كه به آخر نرسيده و از همين جا

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

   هنرهای تصويری

بهاريه‌های متناقض

   ستون طنز

طنزيم روی سيم آخر - تكه‌ی سوم

   كودكانه

واژه‌های نامفهوم ... برای زنده ماندن ...