سال هفتم

دو فروردين 1388

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

وحيد آقاجانی

علی‌رضا حسين‌آبادی

حميد اسلامی

ايمان بيك

قباد حيدر

بهمن دادگر

سيروس قهرمانی

عابدين زمانی

حميد مزرعه

مجتبا ويسی

علی‌رضا مجابی (م. آذرفر)

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

هنوز دارد زنده‌گی می‌كند و ما را از عادی شدن می‌ترساند

يك گفت‌وگوی دوستانه در باره‌ی فرامرز ويسی و كارهايش

تنظيم گفت‌وگو از وحيد آقاجانی

اشاره:

خيلی ساده اتفاق افتاد: شهاب مباشری با من تماس گرفت و پيش‌نهاد مهيا كردن يك ويژه‌نامه را برای فرامرز ويسی داد. من با مجتبا ويسی و علی‌رضا حسين‌آبادی تماس گرفتم و قرار شد بنشينيم دور هم و برنامه‌ريزی كنيم. نشستيم و سازو كارش را در آورديم. من پيش‌نهاد كردم كه می‌‌توانيم ترتيب يك گپ دوستانه را به ياد فرامرز و به اتفاق دوستان دور و نزديك فرامرز بدهيم. مجتبا و علی استقبال كردند. پس اسامی دوستان مشتركی را كه سال‌ها با فرامرز بودند، روی كاغذ آورديم. بعضی‌ها كه از ايران رفته بودند. با آن‌هايی كه بودند تماس گرفتيم و كسانی كه توانستند بيايند، آمدند و گفت‌وگوی دوستانه‌ی زير به ياد فرامرز ويسی شكل گرفت.

علی‌رضا حسين‌آبادی: هر كدام از ما در ارتباط‌هايمان با فرامرز، دنيای خاص خودمان را داشتيم. آن جهان شخصی ما با فرامرز يا آن كنش و واكنش و ارتباطی كه با او داشتيم شرايطی را به وجود آورده كه الان گفت‌وگوی خوبی را ترتيب بدهد. من فكر می‌كنم در اين گفت‌وگو هيچ محدوديتی برای صحبت كردن از فرامرز نيست. هر كسی می‌تواند ارتباط و ذهنيت خود را در باره‌ی فرامرز و آثارش بازگو كند و نيازی به اين كه چارچوب و قاعده‌يی برای اين گفت‌وگو قائل شويم، نيست.

 

حميد اسلامی: شايد اين حرفی كه می‌خواهم بزنم به نظر كليشه‌يی بيايد، اما هنوز بعد از دو سال احساس می‌كنم كه فرامرز نرفته، هم‌چنان هست، هم‌چنان دارد زنده‌گی می‌كند. ويژه‌گی خوبی كه فرامرز داشت اين بود كه هميشه باعث می‌شد ما دور هم جمع شويم. هنوز فرامرز دارد ما را دور هم جمع می‌كند. هنوز بهانه‌يی می‌شود كه ما باز دور هم بنشينيم و در مورد فرامرز و يا چيزهای ديگر حرف بزنيم، حتا همين جلساتی كه چهارشنبه‌ها داريم برگزار می‌كنيم در واقع می‌شود گفت كه مديون حضور فرامرز است. فرامرزی كه هنوز هست و دارد ما را به عنوان يكی از حلقه‌های اصلی به هم وصل می‌كند. من فكر می‌كنم كه الان سلامی بايد به فرامرز بدهيم كه الان با من نشسته است.

 

وحيد آقاجانی: من هم با حرف حميد موافق‌ام. معمولا يك نفر كه از ميان يك جمع می‌رود، نوع برخورد بازمانده‌گان با آن فرد رفته از جمع معمولا خيلی محترمانه و رسمی می‌شود. هميشه سعی می‌كنيم كه با القاب محترمانه و اسم و رسم خاصی صدا بزنيم. به ويژه اگر كاری كرده باشد. شوخی نكنيم، پشت سرش حرفی نزنيم كه ديگران احساس بدی پيدا كنند، ولی من همين طور كه حميد گفت، چون احساس می‌كنم كه فرامرز در جمع ما حضور دارد، دل‌ام می‌خواهد هميشه با او شوخی كنم. حرف بزنم و همان شوخی‌هايی را كه در زمان حيات‌اش با او می‌كرديم، الان هم ادامه بدهيم و احساس نكنيم كه از جمع ما رفته است.

 

ايمان بيك: اولين بار كه دور هم جمع شديم به ياد فرامرز نشستيم و گفتيم و خنديديم. حالا مجددا فرامرز بهانه‌يی شده كه باز هم بنشينيم و يادی از او بكنيم كه اين به خودی خود موضوع جالبی‌ست. چون اين طور اتفاق‌ها هميشه تكرار نمی‌شوند و به ندرت چنين فرصتی پيش می‌آيد. به هر حال، برای شخصيتی مثل فرامرز می‌تواند چنين اتفاقی بيفتد.

 

قباد حيدر: هميشه شنيديم كه می‌گويند خوبان زود می‌ميرند. دنيا به آدم‌های خوب وفا نمی‌كند، ولی روزها و ماه‌ها آدم‌های بد زيادی می‌ميرند و انسان‌های معمولی زيادی يا آدم‌هايی كه بی‌توليدند می‌ميرند. در واقع آن‌ها هم زود می‌ميرند، ولی كسی آن‌ها را نمی‌بيند. برای اين كه هيچ نقش خاصی ايفا نكرده‌اند. ولی خوبان ديده می‌شوند. به اين دليل است كه به آن‌ها توجه می‌كنيم و بعد كه يكی از آن‌ها رفت، می‌گوييم چه قدر زود رفت. همين دليلی كه الان من اين‌جا هستم فرامرز بود. البته خود جمع هم به نوعی اثرگذار بوده است. روزی در لايه‌يی از تنهايی من و فرامرز به هم رسيديم و من متوجه شدم كه فرامرز هم مثل خود من تنهاست. البته اين تنهايی هنوز هم وجود دارد. اگر فرامرز هم بود دنيايی از تنهايی را با خود يدك می‌كشيد، ولی نوع تنهايی فرامرز با ديگران فرق می‌كرد. فرامرز خيلی دقيق‌تر، عاشقانه‌تر، ظريف‌تر و كنج‌كاوانه‌تر به دنيا نگاه می‌كرد. تمام اين تنهايی كه من دارم به آن يك معجونی به نام فرامرز اضافه می‌شد و نبود او همان طور كه حميد گفت خيلی سخت است. من هنوز با او مشورت می‌كنم. هر از گاهی كه راه‌ام را گم می‌كنم، با خودم می‌گويم اگر الان فرامرز بود چه می‌گفت. سرم داد می‌زد و می‌گفت: «هر وقت عادی بشوی، اولين نفری كه تو را می‌كشد، من ام.» هميشه مرا از عادی شدن می‌ترساند. اين لايه‌ی مشترك ادامه پيدا كرد تا روزی كه فرامرز مرگی شبيه فرامرز داشت. بايد به همين سرعت مرگی خاص خودش می‌داشت. من روزی را نمی‌توانستم تصور كنم كه فرامرز پيرمردی عاجز بشود و بميرد. هميشه به همين حالت مرگ‌اش را تصور می‌كردم. در اوج. الان نمی‌توانم بگويم جايش خالی‌ست. نگاه‌اش را روی چهره‌ام حس می‌كنم. با آن بهتی كه نگاه می‌كرد و منتظر می‌شد كه جمله‌ات تمام شود. بعد ناگهان انفجار خنده‌اش، كه بين دوستان مشهور است.

 

بهمن دادگر: شايد من حقی نداشته باشم كه راجع به او صحبت كنم؛ وقتی شما بيش‌تر با او بوديد، سهمی برای خود نمی‌بينم. اما به هر حال چيزی را می‌گويم. بعضی‌ها باعث می‌شوند آدم عيار خود را به دست بياورد. فرامرز را من شايد چند بار بيش‌تر نديده باشم، با اين كه دوست صميمی صميمی‌ترين دوست‌ام بود .اولين بار سال 66 بود كه فرامرز به هم‌راه قباد به ديدن‌ام آمد. فرامرز ايستاد و من و قباد با هم صحبت كرديم. فرامرز چيزی نگفت. احساس كردم سرش را كج كرد. انگار پوچ بودن و خالی بودن مرا ديد و رفت. حسی كه به من دست داد اين بود. البته احساس بدی نبود. چند سال بعد كه در مغازه‌ی قباد ديدم‌اش هم همين طور بود. هر بار كه می‌ديديم‌اش همان حالت اوليه در من ايجاد می‌شد. شايد همان شكست اوليه را حس می‌كردم. تا وقتی كه شش هفت ماه قبل از فوت‌اش بود كه خانه‌ی قباد نشسته بوديم و همان جا بود كه گفت: «بهمن! تو می‌دانی كه مرا كشتی؟» گفتم: «من؟» گفت: «آره، ولی اين قدر می‌ترسيدی كه جرأت نمی‌كردی تا چند روز دوباره هم‌ديگر را ببينيم، چون باد سبيل‌های مرا توی كوه تكان می‌داد.»

 

قباد حيدر: آهان! يادم است اين داستان را برای من تعريف كرده بودی.

 

بهمن دادگر: من باز هم ديدم كه در مقابل‌اش چيزی ندارم. بعضی وقت‌ها كسانی كه اطراف ما هستند مدعی‌اند كه فيلم زياد می‌بينند، ولی آن شب وقتی راجع به فيلم صحبت كرديم، فرامرز اسم چند تا فيلم را گفت كه من نه ديده بودم‌شان و نه می‌دانستم كارگردان‌شان كيست. فكر می‌كنم حضور فرامرز و امثال فرامرز باعث می‌شود كه ما به‌تر بفهميم كه در چه وضعيت و شرايطی هستيم. اين را البته در مورد خودم می‌گويم. يادم می‌آيد قباد می‌گفت روزی با فرامرز جر و بحثی داشته. وسط بحث فرامرز ول می‌كند و می‌رود و وقتی كه بر می‌گردد با بستنی بوده. می‌گويد: «بيا بستنی بخور.» اين ويژه‌گی‌ها مختص خودش بود. و نمی‌شد از آن تقليد كرد.

 

وحيد آقاجانی: نه، واقعا نمی‌شود تقليد كرد. چون فرامرز اصلا قيد و بندی نداشت و هيچ وقت نيازی به كسی و به محيط‌اش احساس نمی‌كرد. نه شغلی داشت و نه وابسته به سازمانی، شركتی بود و نه گروهی كه احساس نياز كند و مجبور شود محافظه‌كارانه برخورد كند. از قيد و بند رها بود. بر خلاف ما كه قيد و بندهای زيادی داريم و هر لحظه داريم به ناگزير نقش بازی می‌كنيم. او چنين چيزهايی را نداشت. اگر مثلا از يكی خوش‌اش نمی‌آمد، واقعا بروز می‌داد. همان طور كه اگر خوشش می‌آمد بروز می‌داد. من اولين بار كه ديدم‌اش تقريبا هشت نه سال پيش خانه‌ی علی (حسين‌آبادي) بود. وقتی هم‌ديگر را ديديم، ابتدا خيلی جبهه گرفت. كاملا بارز بود كه از من خوش‌اش نيامد. تا چند جلسه بعد كه دوباره هم‌ديگر را ديديم، خيلی به هم علاقه‌مند شديم و ديدارهايمان بيش‌تر شد. با اين كه فرامرز خيلی سخت‌اش بود جايی برود، ولی برای اين كه بيايد بچه‌ها را ببيند بلند می‌شد و از خانه‌اش كه در جنت‌آباد شمالی بود می‌آمد به سمت خانه‌ی من در بهار شمالی. انگار كه می‌خواست برود سفر سمرقند. آن قدر رابطه‌ی ما گرم شده بود كه بر خلاف دفعه‌ی اول كه واكنش سردی نشان داده بود، بعدها اين همه راه را می‌آمد و می‌گفت: «ببين اين همه راه را آمدم.»

 

سيروس قهرمانی: فرامرز گرم و صمیمی بود، با چشمه‌يی بی‌پایان از عشق به زنده‌گی که برای او در خواندن، نوشتن، دیدن و البته دوست داشتن مجسم می‌شد. سرزنده‌گی‌اش مسری بود، حتا وقتی که خلق‌اش تنگ می‌شد. با رفتن‌اش، همه‌گی بخشی از شور درونی‌مان به زیستن را از دست داده‌ایم.

 

عابدين زمانی: بزرگ بود و از اهالی ام‌روز بود. قطعا من«سپهری» نیستم، آن‌طوری که او «الیوت» نبود. اما از اهالی فردا بود. چیزهایی را هم که می‌فهمید زیاد نبودند: لحن نوشته، طعم فیلم و بوی تلخِ باران و سیگار. با هیچ چیز هم نسبت نداشت، چون به قلب‌اش اطمینان داشت.

 

علی‌رضا حسين‌‌آبادی: چيزی كه برای من جالب است آن جهانی بود كه به نظر من سه محور اساسی را در ارتباط‌های من و فرامرز شكل می‌داد. يكی دل‌تنگی بود كه فرامرز هميشه آن را روی دوش‌اش با خود داشت. اين دل‌تنگی يكی از آن جهان‌هايی بود كه من و فرامرز هميشه بين خودمان داشتيم. يادم هست كه رمان دل‌تنگی را داشت ترجمه می‌كرد، می‌آمد محل كار من و خيلی با عشق و علاقه راجع به اين كتاب موراويا صحبت می‌كرد. رمان عاشقانه‌يی كه همان طور كه خود هم در مقدمه‌ی ترجمه نوشته، در باره‌ی عشق كثيفی بود. عشق كثيفی كه فرامرز هميشه با وجد در موردش صحبت می‌كرد. عشقی كه يك خودويران‌گری درون‌اش دارد. فرامرز خودش هم اين جوری بود. خودويران‌گر بود. فرامرز خودويران‌گر كسی كه – اين‌جا ارجاع می‌دهم حرف‌ام را به حرف وحيد – هيچ قيد و بندی برای زنده‌گی‌اش قائل نبود. هيچ قالب و قاعده‌يی نمی‌پذيرفت و هيچ فهمی از چارچوب و قاعده نداشت. يا به عبارتی نافهمی آگاهانه و تعمدانه به چارچوب‌های زنده‌گی داشت. اين دل‌تنگی را انگار مثل پتويی در يك اتاق گرم كنار يك بخاری گرم می‌كشيد رويش، اما آن سرما را احساس می‌كرد. دل‌تنگی برای‌اش يك سرگرمی و تفريح بود. آزاردهنده نبود. جهانی بود كه او دائما در آن با ديگران كنش و واكنش داشت. با پديده‌های اطراف‌اش. به نوعی يكی از ابزارهايی كه جهان تنهايی‌اش را تكميل می‌كرد، همين دل‌تنگی بود كه به عنوان يك تفريح دائما همراه خود داشت. موضوع ديگری كه در رمان خودش ماليخوليا به آن اشاره كرده، آشفته‌گی و پريشانی ماليخولياواری‌ست كه فرامرز هميشه توی ذهن‌اش داشت. ماليخوليا برای فرامرز يك شيطنت بود مثل زبان درآوردن كه خودش زياد اين كار را می‌كرد. در واقع يك دهن كجی به جهان بود. فرامرز با نور و با خدا هم ماليخولياوارانه برخورد می‌كرد. هميشه سه چيز را دائما تكرار می‌كرد. می‌گفت: عشق، خدا و مرگ معماهای ابدی و ازلی بشری هستند، معماهايی كه تا آخر عمرمان به دوش می‌كشيم. در درون‌اش تضاد و تناقضی بود كه انفجارش حتا عشق و زيباترين چيزها را هم كنار می‌زد. اين ماليخوليا و اين دل‌تنگی و اين عشق نابی كه اين جهان را به نوعی وارونه يا دگرگون می‌كرد، حتا در رمان‌اش مارتا هم تكرار شده است. فرامرز هميشه عاشق دختری بود كه آن دختر معلوم نبود چه كسی‌ست. مارتا بود يا آمليای سستو، يا همان دختری بود كه با مردی در بمبئی توی شبانه‌ی هندی آشنا شد. نمی‌دانم، هنوز هم آن دختر برای من مشخص نيست.

 

وحيد آقاجانی: علی توی صحبت‌هايش اشاره‌يی داشت به عشق كه اگر بحث را بكشانيم به اين طرف و نگاهی كه فرامرز به عشق داشت، ‌بد نيست. من و فرامرز راجع به اين مسأله هميشه صحبت می‌كرديم. نگاهی كه به عشق داشت هميشه بری از رابطه‌ی جنسی بود. نوعی عشق اثيری و آسمانی بود و وقتی بحثی راجع به رابطه‌ی جنسی با جنس مخالف پيش می‌آمد، بين اين دو تفاوت قائل می‌شد و می‌گفت اين دو ربطی به هم ندارند. من و فرامرز راجع به اين موضوع اختلاف نظر داشتيم. نمی‌توانست بپذيرد كه وقتی عاشق يك زن شده است، نگاه جنسی هم به آن زن داشته باشد. هميشه نگاه جنسی را از نگاه عاشقانه‌ی خود جدا می‌كرد.

 

قباد حيدر: نكته‌يی كه راجع به عشق می‌توانم بگويم اين است كه فرامرز عاشق تك‌تك ما بود.

 

وحيد آقاجانی: البته من در مورد عشق به جنس مخالف صحبت كردم.

 

قباد حيدر: متوجه ام. به هر حال، اين چيزی هم كه می‌خواهم بگويم در مقوله‌ی عشق می‌گنجد.

 

علی‌رضا حسين‌‌آبادی: درست است. بالاخره عشق وجوه مختلفی دارد.

 

قباد حيدر: من الان متوجه شدم هر كدام ما به تنهايی دنيايی با فرامرز داشتيم و هر كدام فكر می كرديم كه ما سريم و نزديك‌ترين دوست فرامرزيم. البته الان هم همين است. عابدين از كرمان‌شاه آمده بود با آن نامه‌هايی كه فرامرز برای‌اش فرستاده بود. همه با غبطه گوش می‌داديم به آن نامه‌ها. چه قدر شيرين و عاشقانه بود. تبادل حسی بود بين دو انسان كه فرامرز دريافت‌هايش را مكتوب كرده بود و با همان دل‌تنگی كه علی می‌گويد برای عابدين می‌فرستاد. من هم نامه‌هايی شبيه به آن نامه دارم و هميشه فكر می‌كردم كه من صميمی‌ترين دوست فرامرزم، ولی بعدها متوجه شدم فرامرز با خيلی‌ها صميمی‌ست و اين حس، حس مشتركی‌ست بين من و دوستان. فرامرز اين قدرت را داشت كه در آن واحد خيلی از اطرافيان‌اش را تغذيه كند و به اين تبادل حسی برسد. درست است كه فرامرز خيلی از مقررات را قبول نداشت، ولی نيهيليست نبود. فرامرز دل می‌سوزاند بر مايی كه مجبور بوديم و خوش‌حال بود از اين كه او مجبور نيست. وقتی می‌ديد كه من در محبس خودم در انتظار اين ام كه درآمدی داشته باشم و زنده‌گی خانواده‌ام را تأمين كنم، دل‌اش برای من می‌سوخت و خوش‌حال بود از اين كه او فارغ‌البال است و من اسير. نه اين كه از اسير بودن‌ام خوش‌حال باشد، دل‌اش می‌سوخت كه من خودم را گرفتار كرده‌ام. در عين حال پابند بود، به دوستی‌ها، به خانواده. فرامرز هيچ وقت تعظيم نكرد و دنبال چيزهايی كه ما به جبر رفتيم نرفت، ولی مقررات اخلاقی را رعايت می‌كرد. با بچه‌ها و جوانان ارتباط خيلی خوبی برقرار می‌كرد. به آن‌ها می‌فهماند كه او از يك زاويه‌ی خاصی دارد به دنيا نگاه می‌كند.

 

حميد مزرعه: چند شخصيت از فرامرز هميشه برای من ملموس‌تر بود. و آن هم وجه اروتيك كاراكتر فرامرز بود. يعنی لحظات برای‌اش هميشه اروتيك و لذت‌بخش بود. حتا در آثاری كه رفته ترجمه كرده، اين مقوله خيلی برای‌اش مهم بود. هر چند حين چاپ خيلی از اين‌ها مجوز نگرفت يا سانسور شد. از جمله مثلا يك رمان چينی بود كه فرامرز ترجمه كرده بود يا در شبانه‌ی هندی هم باز اين اتفاق می‌افتد. هر چند در چاپ شده‌اش اين را نمی‌بينيم. هميشه اين موضوع برای‌اش معما بود. در عين حال كه معما بود، همان طور كه علی گفت، برای‌اش يك سرگرمی هم بود. از طرفی جذب‌اش می‌كرد و از طرفی به نتيجه نمی‌رساند. در رفاقتی كه با من داشت، خيلی به مقوله‌ی ادبيات و اين حرف‌ها نمی‌پرداختيم. مثلا وقتی با هم بوديم ترجيح می‌داديم برويم جيگركی و دو سيخ جيگر بخوريم تا اين كه بنشينيم ده دقيقه راجع به ترجمه صحبت كنيم.

 

مجتبا ويسی: من فكر می‌كنم همه‌ی دوستان به هر حال به نوعی تصاويری كه از فرامرز داشتند ارائه دادند. از كل اين تصاوير به يك برآيند در مورد فرامرز می‌شود رسيد. تصاوير درستی هم هست. بخش‌هايی از شخصيت فرامرز را نشان می‌دهد. شايد چيز زيادی من نتوانم به گفته‌های دوستان اضافه كنم، ولی چون عمری با او بوده‌ام، می‌توانم به نكاتی در مورد رابطه‌ی خودم با او اشاره كنم. اگرچه در بسياری از موارد با هم هم عقيده نبوديم و يك چالش هميشه‌گی با هم داشتيم، ولی در عين حال برای من هميشه يك عامل محرك بود.

 

وحيد آقاجانی: چالش حرفه‌يی يا برادرانه؟

 

مجتبا ويسی: هم حرفه‌يی هم برادرانه. در همه‌ی زمينه‌ها. مثل اين كه يك حامی بود كه با من در بسياری از اوقات جر و بحث می‌كرد. در آن مقطع مثلا من نكته‌يی را كه نمی‌دانستم به من تحميل می‌كرد. می‌گفت بايد اين كار را بكنی. من هم سر باز می‌زدم، ولی بعد از مقطعی دوباره می‌رسيدم به اين كه فرامرز درست گفته است. نه فقط در مورد مسائل حرفه‌يی بل‌كه در مورد روابط و مناسبات اجتماعی و الان می‌توانم اين را به جرأت بگويم كه هر چه می‌گذرد می‌بينم بيش‌تر دارم شبيه فرامرز می‌شوم. بعضی از جملات قصارش هميشه در ذهن من تكرار می‌شود. مثلا به طنز می‌گفت كه از من يك سوسك هم نمی‌افتد. خيلی راحت و صريح موضع‌اش را با ازدواج مشخص كرده بود.

 

حميد اسلامی: اولين باری كه به فرامرز ويسی برخوردم، سال 77، ‌جشن‌واره‌ی فيلم فجر بود. ديدم يك آقای سبيلی ايستاده و با علی‌رضا بهنام دارد صحبت می‌كند. من سلامی كردم و بدون اين كه اسم هم‌ديگر را بپرسيم همان‌جا ايستادم. فرامرز خيلی راحت مرا پذيرفت و به حرف‌هايش ادامه داد. صحبت در مورد فيلم بود و من با خودم گفتم احتمالا اين آقا بايد خيلی فيلم ديده باشد. از فيلم وارد مقوله‌ی عشق شديم. علاوه بر اين كه فيلم با فرامرز بود، عشق هم با او بود. البته عشق فيلم بودن‌اش كه زبان‌زد همه بود. من در عمرم آدم عشق فيلم‌تر از فرامرز ويسی نديدم. در آن سال‌ها در كرمان‌شاه زنده‌گی می‌كرد و معتبرترين مجله‌های سينمای ايران از او می‌خواستند كه نقدی در باره‌ی فلان فيلم بنويسد. چيزی كه برای‌ام از فرامرز خيلی جالب بود، اين است كه من هيچ نقدی را كه در باره‌ی سگ‌كشی بهرام بيضايی نوشته شده به زيبايی و درستی نقد فرامرز ويسی از اين فيلم نديدم. چنان جنبه‌های، به قول حميد مزرعه، اروتيك فيلم را رو كرد كه من در جای ديگری نديدم. بحث كشيده شد به عشق. يك جمله‌ی كليدی در صحبت‌های فرامرز بود كه نگرش‌اش را به عشق نشان می‌داد. می‌گفت: «عشق چيز خوبی‌ست، ولی من هيچ وقت دنبال عشق نبودم. عشق هميشه دنبال من بوده است.» اين وجهی‌ست كه نشان می‌دهد فرامرز آدمی بوده كه می‌خواسته دنيا را به دنبال خودش بكشاند. برای همين می‌گوييم چارچوب نمی‌پذيرفت. چون چارچوب خودش را داشت. سال‌ها گذشت تا اين كه مجددا در تحريريه‌ی روزنامه‌ی انتخاب به هم‌راه وحيد كنار ميز محسن فرجی ديدم‌اش. رفتم طرف‌اش و گفتم: «ببخشيد، شما آقای ويسی هستيد؟» برگشت سمت من و وسط تحريريه با همان قهقهه‌ی مشهورش، با صدای بلند گفت: «چه‌طوری حميد؟»

 

ايمان بيك: وقتی كه از جلسات خانه‌ی وحيد بيرون می‌آمديم، معمولا فرامرز با ماشين من می‌آمد و من تا خانه می‌رساندم‌اش. لحظات عجيبی را با هم داشتيم. گاهی احساساتی كه می‌شد، گريه می‌كرد و می‌گفت: «مجتبا پدرم است.» بی‌نهايت مجتبا را دوست داشت. علاقه‌ی عجيبی به اعضای خانواده‌ی خود داشت. در مورد عشق مخالف هم چيزی را كه من در فرامرز ديدم، همين طور كه وحيد گفت، نيازی را كه همه‌ی انسان‌ها به جنس مخالف دارند، از عشق جدا می‌كرد. چند باری راجع به عشق خود به خانمی با من صحبت كرد، ولی به هيچ وجه به او دست نمی‌زد. هميشه می‌گفت: «اين بايد آن بالا باشد.» چيز ديگری كه فرامرز را برای‌ام جذاب می‌كرد، قالب‌شكنی‌هايش بود. مثلا هميشه به من می‌گفت: «تو شعر نگو، ترجمه كن.»

 

وحيد آقاجانی: به ترجمه‌هايت هم خيلی گير می‌داد. كدام نويسنده بود كه داستان‌هايش را ترجمه می‌كردی؟

 

ايمان بيك: آهان، جاناتان لتم را له كرده بود، می‌گفت: «تو باز از اين نويسنده ترجمه كردی؟» (خنده‌ی جمع). من هميشه می‌ترسيدم كه دست خالی به جلسه بيايم. مدير جلسه‌ی عجيبی بود. با اين حال هيچ وقت اين تصور را نداشتم كه می‌خواهد اذيت كند. اين سخت‌گيری‌ها را برای خودمان اعمال می‌كرد. مجبورت می‌كرد به تحرك و می‌فهميد كه چه كاری را هر يك از ما به‌تر انجام می‌دهيم. مثل شاملو شخصيت تهاجمی داشت. به همين دليل تا موقعی كه فرامرز بود، احساس می‌كردم بايد به اين جلسات بيايم.

 

علی‌رضا مجابی (م. آذرفر): فكر می‌كنم كه من حق زيادی ندارم كه در اين جلسه‌ی صميمی صحبت كنم. فقط می‌توانم بگويم كه صميمانه حسودی‌ام می‌شود به چنين فردی. من فرامرز ويسی را نه ديدم نه كاری از او خوانده‌ام، ولی حدود دو سالی هست كه در جلساتی حضور پيدا می‌كنم كه به نوعی با حضور فرامرز ويسی معنا پيدا می‌كرد. جالب است كه در اكثر اين جلسات نام فرامرز ويسی تكرار می‌شود و هميشه چيزهايی از او می‌شنوم. من هم آرزو دارم روزی كه من هم از اين جمع می‌روم دوستان يادی از من بكنند و تأثيرگذاری‌هايم را نتوانند فراموش كنند. چون من هميشه نگران اين هستم كه وقتی از ميان جمع رفتم، مرا چه گونه می‌بينند و دوست دارم خاطره‌ی خوشی را برای ديگران به يادگار بگذارم. مثل فرامرز كه بعد از دو سال رفتن هم‌چنان دوستان‌اش راجع به او حرف می‌زنند. حتا من كه نديده‌ام‌اش، چهره و شخصيت‌اش انگار برای‌ام آشناست.

 

ايمان بيك: من می‌خواهم سؤالی را از دوستان قديمی‌تر و برادرش بپرسم. آقای مجابی گفت كه نگران اين است كه بعد از مرگ چه‌گونه از او ياد می‌شود. آيا به نظر شما فرامرز هم چنين نگرانی داشت؟

 

وحيد آقاجانی: نه، اصلا. اين كه بعد از مرگ چه اتفاقی خواهد افتاد، برای فرامرز اهميتی نداشت، به خاطر همان نپذيرفتن قيد و بندها و يا به قول حميد اسلامی، به دليل اين كه تنها قالب و چارچوب خودش را داشت.

 

حميد اسلامی: تنها چيز مهم برای فرامرز نوشتن بود.

 

علی‌رضا مجابی (م. آذرفر): اجازه بدهيد من اين حرف را نپذيرم كه برای فرامرز مهم نبود كه بعد از مرگ‌اش چه اتفاقی می‌افتد. به نظر من امكان ندارد انسانی به ظرافت فرامرز و با اين نگاه عميق و دقيق‌اش به پيرامون خود، كه به قول علی‌رضا حسين‌آبادی، حتا آن ناآگاهی و نافهمی فرامرز هم از روی آگاهی و تعمد بوده، حتما می‌دانسته كه چه اثری دارد روی اطرافيان‌اش می‌گذارد و حتما می‌دانسته كه از او به نيكی ياد خواهد شد.

 

وحيد آقاجانی: به همين دليل نگران نبود.

 

علی‌رضا مجابی (م. آذرفر): پس اين كه ما بگويی به فكر بعد از مرگ‌اش نبوده، امری محال است، به نظر من.

 

وحيد آقاجانی: فرامرز كار خودش را می‌كرد، نگاه ديگران در بعد از مرگ‌اش مهم نبود.

 

علی‌رضا مجابی (م. آذرفر): فرامرز به يك‌رنگی و آرامشی رسيده بود. آدم‌هايی كه هنجارشكن هستند هميشه يك نگرانی در خود دارند و اين يك پارادوكس است، اما وقتی كسی كه به آرامش می‌رسد و خود را از تقيد رها می‌كند می‌داند كه از او به نيكی ياد خواهد شد. شايد به همين دليل بود كه به قول وحيد، اصلا نگران نبود.

 

وحيد آقاجانی: به نظر من هم رفتار فرامرز پارادوكسيكال بود. آشنايی اوليه‌ی من با فرامرز در خانه‌ی علی‌رضا حسين‌آبادی بود. خيلی‌ها بودند. به‌رغم اين كه فرامرز خيلی هنجارشكن بود، ولی در مقابلِ آدم‌هايی كه احساس می‌كرد در سطح او نيستند و تابع هنجارهای اجتماعی هستند، خيلی رعايت‌شان می‌كرد. اين طوری نبود كه بزند توی ذوق اين قبيل افراد. ولی حتما توی ذوق من و ايمان و علی و حميد می‌زد، به مجتبا گير می‌داد. در واقع، او می‌فهميد كه دارد چه‌كار می‌كند.

 

علی‌رضا مجابی (م. آذرفر): پس استفاده از كلمه‌ی پارادوكسيكال شايد درست نباشد. در واقع، فرامرز به شكلی رفتارش را آراژمان می‌كرد و در برخورد با ديگران خودش را تنظيم می‌كرد. يعنی می‌دانست كه با هر كسی بايد شايسته‌ی خودش برخورد كند، ولی به آن فرد عادی هم ضربه‌ی خودش را می‌زد و به نوعی به او می‌فهماند كه تو چيزی نداری. ولی به گونه‌يی برخورد نمی‌كرد كه خاطره‌ی بدی از خود به جا بگذارد.

 

وحيد آقاجانی: اين به اين خاطر نبود كه می‌خواست خاطره‌ی خوشی از خودش به جا بگذارد. اين رفتارش بود، خودش بود.

 

قباد حيدر: البته فرامرز به جاودانه‌گی خيلی فكر می‌كرد. اعتقاد داشت كه آثارش او را جاودانه خواهند كرد. من فرامرز را قبل از فوت‌اش توی بيمارستان ديدم. لاغر و تكيده شده بود. از مرگ ترسيده بود و فهميده بود كه مرگ آمده سراغ‌اش. به من گفت: «می‌شود تا شصت ساله‌گی بمانم؟»

 

وحيد آقاجانی: به خاطر اين بود كه زنده‌گی را عاشقانه دوست داشت. فرامرز عاشق زنده‌گی بود.

 

قباد حيدر: درست است. چون كار داشت. نمی‌خواست بماند كه مثل بقيه‌ی مردم به روزمره‌گی بيفتد. فرامرز می‌خواست به اين جاودانه‌گی‌اش چيزی اضافه كند.

 

علی‌رضا حسين‌‌آبادی: فرامرز در باره‌ی مرگش بيش از اندازه صحبت می‌كرد. ما صحنه‌های ام‌شب را سناريونويسی كرده بوديم. مراسم تدفين را. مراسم بزرگ‌داشت‌اش در روزنامه‌ی فن‌آوران اطلاعات را.

 

وحيد آقاجانی: درست است به مرگ و بعد از مرگ زياد فكر می‌كرد.

 

علی‌رضا حسين‌‌آبادی: فرامرز می‌خواست جاودانه شود. خودش می‌گفت بايد پنجاه اثر از او بيايد بيرون، به عدد سن‌اش. مارتا، ماليخوليا ... و در مورد اين كه كدام يك از ما زودتر می‌ميريم و بايد چه كنيم بعد از مرگ هر كدام از ما، بسيار صحبت می‌كرد.

 

وحيد آقاجانی: همين است. ولی اين نگاهی كه علی‌رضا مجابی دارد، نبود.

 

علی‌رضا حسين‌‌آبادی: فرامرز به اين فكر نبود كه بعد از مرگ‌اش از او به نيكی ياد می‌شود يا نه. اجازه بدهيد من اين طور بگويم. ما بارها و بارها راجع به مرگ هم صحبت كرديم. حتما با وحيد هم صحبت كرده. مثلا از مادرش هم می‌ترسيد هم عاشق‌اش بود و اگر يك شب مادرش با او صحبت نمی‌كرد، فرامرز ديوانه می‌شد. می‌آمد می‌گفت: «مادرم از من قهر كرده.» من هم می‌گفتم: «آخر، اين پيرمرد را چه كارش داری؟» ما كردها به پيرزن هم پيرمرد می‌گوييم. بعد می‌رفت بغل‌اش می‌كرد و می‌بوسيدش و دل‌اش را به دست می‌آورد. اين تناقض‌ها در درون‌اش بود. جزئی از فرديت‌اش بود.

 

حميد اسلامی: فرامرز هر وقت كه مرا می‌ديد، می‌پرسيد: «كار جديد چی داری؟» اگر من می‌گفتم كه فعلا چيزی ندارم، می‌گفت: «پس خانه‌خراب تو از خودت چه چيزی می‌خواهی به جا بگذاری؟»

 

مجتبا ويسی: به هر حال، خيلی ممنون‌ام از همه‌ی دوستان كه به ياد فرامرز دور هم جمع شديد و اين فضای صميمی را ايجاد كرديد. به نظر من خيلی ماندگار شده است.

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «152»

 

   نگاه انتقادی

هنر منهای هنرمند

   زنان پارس

در جای‌گاه يك زن

حجاب در ذهن آن‌ها و بر سر ما: با حجاب بودن و زنان مسلمان - بخش دوم

   کوچه‌ی آف‌‌تاب،

   بن‌بست ستاره

به عنوان معرفی

هنوز دارد زنده‌گی می‌كند و ما را از عادی شدن می‌ترساند

در دو ساله‌گی مرگ‌ات

تو ای پری كجايی

نحس

سستو، پيانو، خط افق، شبانه‌ی هندی، ديالوگ‌های ناتمام و مارتا

سفر و تاريك شده‌ايم

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از چهار شاعر

گنگ خواب‌ديده و ترجمه‌يی به جا مانده از فرامرز ويسی

   ادبيات داستانی

دنيا كه به آخر نرسيده و از همين جا

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

   هنرهای تصويری

بهاريه‌های متناقض

   ستون طنز

طنزيم روی سيم آخر - تكه‌ی سوم

   كودكانه

واژه‌های نامفهوم ... برای زنده ماندن ...