|
|
|
|
||||||||||||||
|
سستو، پيانو، خط افق، شبانهی هندی، ديالوگهای ناتمام و مارتا به ياد فرامرز ويسی، نمونههايی از آثار او: ترجمه و رمان
نمونهيی از ترجمهی رمان «سستو»، نوشتهی آنتونيو تابوکی انتشارات نگيما، چاپ 1382 زمان شروع اين داستان، هنگامیست که لئونيدا (يا لئونيدو) شناکنان از سيلآب يخزدهی رودخانه عبور کرد. از اين ماجرا، بايد سالها گذشته باشد. پيش از آن که کاپيتان سستو، در جهت مخالف رودخانه تمام سفر دريايیاش را به انجام برساند. در اين زمان کاپيتان سستو، پرتره از لئونيدا را در انبار خانهی پدری پيدا کرد که پرترهيی از مرد جوان کاملا استخوانی و سبيلويی بود. هر چند، کاپيتان هرگز به طور دقيق در بارهی حمله به او و فرارش و چهگونهگی برخی مسائل که در آن شب رخ داده، حرفی نزده بود. بیشک اين شب، يک شب زمستانی بوده و بايد ژاندارمها دو نفر بوده باشند ...
نمونهيی از ترجمهی کتاب «پيانو»، مجموعه داستان انتشارات نگيما، چاپ 1382 مردی در راهرو ايستگاه ويکتوريا، جلو ترن شبانه به مقصد دوورز و پاريس، منتظر پسرش بود. عصبی بود و نگران از اين که مبادا پسرش او را نشناسد. سيگاری روشن کرد و خود را در شنل قيمتیاش پيچاند. آن گاه، زوجهايی را ديد که در گوشه و کنار ترن سرگردان بودند. شب لندن باشکوهتر از آن جايی بود که آنها داشتند میرفتند، تا صبح در آفتاب پاريس باشند ...
نمونهيی از ترجمهی رمان «خط افق»، نوشتهی آنتونيو تابوکی انتشارات نگيما، چاپ 1385 برای بازکردن کشوها، بايد دستگيره را با فشار به پايين چرخاند. با آزاد شدن فنر و قطعات مربوطه، کشوها با آرامی روی ريل کوچکی میلغزند. ابتدا، پاها و بعد تنه و سر جسد آشکار میشود. گاهی وقتها که جسدی کالبدشکافی نشده، بايد از دستها کمک گرفت تا جسد را بيرون کشيد، چون شکمهای باد کرده به کشو فشار میآورند و مانع حرکت دادن آنها میشود. در عوض جسدهای کالبدشکافی شده، باريک و خشک هستند و با شکمهای پر از خاک ارهشان، انگار بستهبندی شدهاند؛ آدم را به ياد عروسکهای بزرگ بیمصرف میاندازند که دورانشان سپری شده و جايی در انبار به صورت اشيائی قديمی نگهداری میشوند.
نمونهيی از ترجمهی رمان «شبانهی هندی»، نوشتهی آنتونيو تابوکی انتشارات نگيما، چاپ 1382 رانندهی تاکسی دستاری به سر داشت و يک بند سفيد از زير چانهاش رد شده بود. اين بند ريش بلندش را نگه داشته بود. فکر میکنم که او يک سيک بود، زيرا در کتابچهی راهنمايم مطالب دقيقی در بارهی آنها خوانده بودم. عنوان کتابچهی راهنمای توريستیام اين بود: هند، سفری به بقايای کيت. آن را با کنجکاوی و انگيزهی ديگری در لندن خريده بودم. میخواستم در بارهی هند و عجايب آن اطلاعاتی کسب کنم. خريدن کتابچه در ابتدا کاری بیهوده مینمود، اما بعدها پی بردم که کتابچهی مفيدیست.
نمونهيی از ترجمهی نمايشنامهی «ديالوگهای ناتمام»، نوشتهی آنتونيو تابوکی انتشارات نگيما، چاپ 1383 بازيگر: اين نقاب زدنها اصلا کسی را به خنده نمیاندازد. اين شگردهای قديمی و تأثيرگذار، مال بازیگر کهنهکاریست. چهار تا ادا و اطوار در آوردن و اشک گنجشکی ريختن، که ديگر کار بیبو و بیخاصيتیست. گروه کر: حالا که میخواهيم اشک بريزيم، اشکهای گنجشکی!
قسمتی از رمان «مارتا» نوشتهی فرامرز ويسی قرار نبود که جهان اين همه دشوار باشد، اما پاييز با هنگامهی گنگی فرا رسيد و ضربان همه چيز را به تدريج کُند کرد. نالههای سرگردان باد، بهسان نوازندهيی پير، جهان را از نغمههای آشفته انباشت، جهان دشواری که آکنده از دلتنگیهای هولناک و فاجعهی از دست دادن اميدها و عشقها و مرگ مصيبتبار عزيزان است. مارتا با لباسی سراپا سياه و مات و متحير کنار گور تازه ايستاده بود. دستهای لطيف رعشهدارش را برهم نهاده و بیاراده، لبهای پريدهرنگ خود را میگزيد. صدای شکسته و اندوهگين کشيش شنيده شد: "ای خداوند عالم، صميمانه سپاسگزار تو هستيم که با رضايت خاطر، اين جوان ما را از سيهروزیهای اين دنيای تلخ و آکنده از گناه، رها کردی." مارتا احساس کرد که قلباش به کندی میزند. آن گاه، کنار آن گورگاه خاطرات عطرآميز نشست و آرامآرام برای کسی به گريه افتاد که بعد از آن، جز يادی ديرينه و تشويشآميز از او باقی نمیماند. گورستان هميشه يادآور خاطرات به فنا داده شده است. چند لحظه بعد، پيرمردی متشخص با چهرههای پژمرده به مارتا نزديک شد و با بغضی فروخورده گفت: "عزيزم، تحمل داشته باش، تحمل. مردم منتظرند. بايد برويم." پس از مراسم تدفين، همهی اقوام و آشنايان به بازماندهگان تسليتی دلجويانه گفتند و پراکنده شدند ...
|
|