|
|
|
|
||||||||||||||
|
سفر و تاريك شدهايم دو شعر از فرامرز ويسی
سفر آری، سفر هماره میبرد مرا با مسافران کهن که هنوز هزار قصهی ناکجاآباد را مرور میکنند به راههايی که آکنده از خاطرات نوميدند به جاری خيال آبها که پژواکهای مأيوسانهی مرا شناورند، به ذهن حسرتهای آبی به هياهوی زمزمههای متروک که عاشقانههای کال مرا غروب میکنند. بگو: سفر تا کجا میبرد مرا تا هميشهی نرسيدن تا مرور مداوم پريشانیهای قديمی تا يادی غمگين از عشقی کهنه تا کجا؟
تاريک شدهايم پرده را کنار بزن ماه را بگير و آسمان را بياويز به طلوع دلتنگ فکر نکن که فردا اتفاقی میافتد. مسافران هزار قصه رفتهاند ليلی مُرد مجنون عاقل شد و کوه شيرينی افسانهی فرهاد را روزمره کرد پرده را بينداز ديگر تاريک شدهايم.
|
|