|
|
|
|
||||||||||||||
|
شعرهای بنبست ستاره: آثاری از چهار شاعر برای فرامرز ويسی آثاری از سيروس قهرمانی، قباد حيدر، علیرضا ترنج و عابدين زمانی
سيروس قهرمانی
1 فراتر از مرزِ هنوز میزند موج طنين گرم صدايت در خاطر نيمروز اتاق کوچک من
2 برنمیتافتی سکون را پس برگزيد چون تو عاشقی را مرگ کينهتوز
قباد حيدر به ياد فرامرز ويسی (تا هستم با من است)
به فرامرز گفتم – میشد هزار و یک شب را در دو سال و اندی و چند ماه و روز به خورد شاه داد تا از سر تقصیرات جنسی آدمها بگذرد یا سوگ سیاوش را ترانه کرد برای سرگرمی هم که شده گلها را واداشت خون گریه کنند یا مردانهگی مرد را سر چهارراه نصب کرد تا مگسها بیایند فرامرز گوشاش به این حرفها بدهکار نیست زمین را جستوجو میکند به دنبال آدم نمیداند آنجا هم دو نفر هستند که مخاش را میزنند و از رب و نبش میپرسند - که نداشت در انتظار انفجارم فریادی از حنجرهیی به اندازه غار علیصدر نور که به چشمانام میتابد از کوچه چشمانام گرگوار میدرخشند میگویند این خاصیت خشم است آدمهای بیایمان به این سادهگی رام نمیشوند که دل به چاهی ببندند یا عمری بشین پاشو مشق کنند من اما اطمینان دارم ایمان دارم پس چرا خوابام نمیبرد؟ همهی سوگندهای عالم به یک نگاه مهربان تو نمیشود اولین شعر را تنهاترین آدم سرود و این رسم تا به ما رسید که شب و قلم و کاغذ و سیگار و یک فنجان چه بار سنگینی به جای آنها که خوابیدهاند بیدار باشی تا یک ناخن حقیقت را یا یک مشت دروغ را و عشق را از کوچهی باریک و تاریکی عبور دهی که پاسبانها باتومهايشان بیکار نماند و شاعر باشی تا آن چه را دیگران پنهان میکنند تو بگویی فرامرز نیست که بگویم با باده چهطوری؟ همین امشب جرینگ و حلقههای دود سیگار مقدس تا شبی دیگر - تا شبی دیگر.
حالا دو سال از نبودنات را دور هم / خنديدهايم ... علیرضا ترنج
چه خاطرهيی فرامرز با يك پيراهن و يك مُشت سبيل پُرپُشت يقهباز
نه، ... بلی اين هم سنگنبشتهی كوفتی با يك ميخ و نوك كوهی كه ابروان پرپشت تو پشتاش پنهان است.
اين هم سهم تو از زنان جهان «مارتا» زنی با قهوهی قجری و فال حافظ
نه، ... بلی اين هم فضايی كه تو میگفتی خيابانها پر از عشوههای ارزان و مردانی كه عشق در انفيهدان دارند
نه، ... بلی اين هم همان كوفتی فرامرز عرق سگی با دو پيك ماست.
حالا دو سال از نبودنات را دور هم خنديدهايم خنديدهايم
عابدين زمانی
تقريبا همه هستند. همهی بَروبچههای آن جمعِ قديمی. آقامنصور بريده بريده میگويد: "بايد ... بايد ... کاری کرد." عبدالرضا خودش را جمع و جور میکند: "خدمتتان بايد عرض کنم ..." مجتبا اشک میريزد و با تأنی تسبيح میاندازد. ايرج پُکی به سيگارش میزند: "هميشه در اولِ خودش بود." داشمَمد زير لب زمزمه میکند: "رَحم اله و ... نثار روح" سيروس با بیقيدی hands free اش را دوباره به گوش میزند. و اما يحيا، سالهاست که چيزی نمیگويد. به نقطهی مبهمی خيره مانده، با سبيلاش وَرمیرود. میگويم: "او هميشه فَرای مرزهای خودش میرفت. آن طوری که من هميشه پشت مرزهای خودم میماندم ..." نه نمیگويم. دوباره آن لُکنت لعنتی به سراغام آمده.
|
|