سال هفتم

23 فروردين 1388

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شادی بيان

shadi.bayan

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

ابراهيم نبوی + حج، بخش نخست

شادی بيان

 

حالا ديگر ايام حج به پايان رسيده است و حاجی‌ها برگشته‌اند به وطن. سيد ابراهيم نبوی اما چند وقتی‌ست که ترک وطن کرده است و اين روزها علاوه بر حضور جاری‌اش در سايت‌های اينترنتی و گوشی‌های موبايل، در تلويزيون‌های آن ور آبی هم جرياناتی يافته است.

«سفر به خانه‌ی آزاد شده» کتاب تازه چاپی نيست، اما قطعا بعد از آخرين چاپ‌اش در دولت فقيد خاتمی، ديگر ممنوع الچاپ است. اين کتاب سفرنامه‌ی يک حاجی‌ست که شايد تفاوت‌اش با همه‌ی سفرنامه‌های ديگر حج، در نامی‌ست که به عنوان مؤلف بر جلد آن نقش بسته است. نامی که به گمان من از آن رو مخاطب را مشتاق می‌کند که انتظار آن می‌رود تا با روايتی ديگرگون روبه‌رو شود. شايد بدون برخورد با واژه‌ها و تعابيری که در اين جور کتاب‌ها می‌آيند و معنی‌شان را نمی‌فهميم.

انتظاری که چندان هم پربی‌راه نيست. کتاب تلفيقی ساده و سرشار از جزئياتی‌ست که چشم ديده و گوش شنيده و جان حس کرده است، عاری از اضافاتی که به انسان‌های معمولی‌يی از جنس بسياری از ما نمی‌چسبد و هم‌راه با آن اضافاتی که به انسان‌های معمولی‌يی از جنس بسياری از ما خوب می‌چسبد.

کتاب تقديم شده است به همه‌ی آن‌هايی که از رابطه‌شان با خدا برای زنده‌گی دنيايی‌شان سوء استفاده نمی‌کنند.

اين سفرنامه را به چند بخش شاخص تقسيم کرده‌ام و در هر بخش دوست دارم تکه‌هايی از کتاب را با هم مرور کنيم. از آن‌جا که در حال حاضر اين کتاب در بازار موجود نيست و امکان دست‌رسی عموم به آن ميسر نيست، حيف‌ام آمد که از لذت خواندن بعضی بخش‌ها محروم‌تان کنم.

 

1

نيازی به بيان اين مسأله از زبان نويسنده نيست که هر جا که می‌رود قلم و کاغذ هم‌راه‌اش است. در مسجد النبی، در لابی هتل، در خيابان و شب‌ها قبل از خواب. بدون شک بسياری از مطالبی که در کتاب آمده، اگر در لحظه يادداشت‌برداری نمی‌شدند، محال بود که با اين جزئيات به مخاطب منتقل شود.

 

«دل‌ام می‌خواهد بدانم بيش‌تر چه نوع ماشين‌هايی در مدينه وجود دارد. راهی برای آمارگيری جز شمارش نيست. دقايقی می‌ايستم و يادداشت بر می‌دارم. دقيقا صد ماشين را شمرده‌ام. نتيجه‌ی جالبی به دست آورده‌ام. 74 درصد ماشين‌ها ژاپنی، 23 درصد آمريکايی و 3 درصد ديگر (هر سه) بنز قديمی‌ست.»

 

«دشداشه ده ريال، چفيه چهار ريال، عقال پنج ريال، روسری عربی هشت ريال، کلاه عربی ملکی ده ريال ...»

 

«در حياط پشتی يادنامه‌يی، تاريخ احداث مسجد را چنين نوشته است: بسم الله و بعون منه و تحت رعايه خادم الحرمين الشريفين الملک فهد بن عبدالعزيز آل سعود و فی عهده المبارک و الميمون ثم الاحتفال بانجاز توسعه و اعادته ميقات ... الخليفه الکبير و ذلک يوم الجمعه ...»

 

2

به راحتی می‌توان به اين نکته پی برد که سفرنامه از زبان کسی روايت می‌شود که چندان علاقه‌يی به سانسور وقايع ندارد. او خودش را و ديده‌هايش را بی هيچ نقابی به نمايش گذارده است و  اگر هم کسی خرده‌يی به اين آدم و نوع ِ ديدن‌اش دارد، به نظر می‌آيد اهميتی از ديد نگارنده ندارد. چرا که معتقد است خبرنگار آزادی‌ست که تلاش می‌کند يک گزارش واقعی و نه فرمايشی از سفرش ارائه دهد.

 

«من جايی را پيدا می‌کنم و می‌نشينم. زائر محترمی به سرعت غذا را می‌بلعد. با دست اشاره می‌کند به من و از من نان می‌خواهد. دهان‌اش پرتر از آن است که جای کلمه داشته باشد. نان ماشينی را که در بسته‌ی پلاستيکی بسته‌بندی شده است، باز می‌کنم و يکی را به او می‌دهم. بی آن که تشکر کند، آن را می‌گيرد. حرکات‌اش به شدت قابل مطالعه است. لحظه‌يی بعد به نمک‌دانی که جلو مرد ديگری‌ست اشاره می‌کند. کلمه‌ی نمک به زحمت از دهان‌اش بيرون می‌آيد. نمک‌دان را به او می‌رسانم. با شدت نمک بر غذا می‌ريزد. کمی با قوطی فلزی پپسی کشتی می‌گيرد تا راه باز کردن آن را کشف کند ... سرآش‌پز که رد می‌شود صدايش می‌زند، به زحمت کلمه‌ی «ته‌ديگ» را ادا می‌کند. آش‌پز لحظه‌يی بعد با ظرفی از ته‌ديگ سر می‌رسد. نيامده به او می‌گويد: "باز هم سوپ هست؟" ... ياد اوليور توئيست می‌افتم و آقای بامبل. انتظار دارم سرآش‌پز با ملاقه توی سر او بزند، اما اين اتفاق نمی‌افتد. سرآش‌پز برای او سوپ می‌آورد ... حال‌ام دارد به هم می‌خورد. کمدی انسانی هم‌چنان ادامه دارد ... فکر می‌کنم اگر قرار بود دستور ندادن و خرده فرمايش نکردن در تمام طول حج تمتع يا عمره‌ی مفرده جزء واجبات حج بشود، کم‌تر ايرانی‌يی موفق به برگزاری اعمال‌اش می‌شد. ما ملتی بزرگ و تنبل هستيم. تمام هوش‌مندی خود را به کار می‌گيريم تا از کار ديگران به نفع خودمان استفاده کنيم ... گاهی فکر می‌کنم اين کارکنان رستوران به حد زجرآوری تحمل دارند. فقط عشق خدمت کردن به زائران می‌تواند آنان را صبور و متحمل نگاه دارد.»

 

«جهت عبرت سايرين آقای ايران‌پور به ماجرايی که اخيرا اتفاق افتاده اشاره می‌کند. گويا مدتی پيش کسی که دوربين در دست داشته جلو بقيع، با اعتراض نگه‌بانان مواجه می‌شود. يک ايرانی که همان‌جا بوده به او می‌گويد که می‌تواند دوربين‌اش را نگه‌داری کند و می‌گويد اتفاقا من هم در هتل تو هستم، اتاق چندی؟ من هم در اتاق فلان هستم. بعدا در همان جلو بقيع کلی دل می‌دهند و قلوه می‌گيرند و بعد آقايی که دم در بوده دوربين را می‌گيرد و آقايی که به داخل رفته بعد از برگشتن می‌بيند چه کشکی؟ چه پشمی؟ و اين طور می‌شود که دوربين غيب می‌شود و نيست و نابود.»

 

«روز تولد فاطمه‌ی زهرا (س) بود و برنامه‌ی جشنی در بعثه. به گمان‌ام از همان بازی‌های تبليغاتی که قصد نداشتم بروم، اما رفتم ... مسؤولان محترم از همان دم در و هنگام تبريک اعلام می‌کنند که هر کسی وارد می‌شود، آب ميوه‌ی خودش را بگيرد. از همان نوع ايرانی‌گری که در سال‌های اخير مد شده است ... قضيه‌ی آب ميوه صف و نظم را به هم می‌زند ... زائران محترم هم بر اساس يک احساس مقدس و شبه سوسياليستی با اين گمان که هر کس کوپن‌اش را دريافت کرده لاجرم به حق‌اش نيز رسيده، کارشان راه می‌افتد و مشکل‌شان حل می‌شود. اجتماع آب ميوه‌گيرها راه را برای واردشونده‌گان بند می‌آورد و همين باعث می‌شود که تلاش برای حمايت از خواهران و لاجرم جدا ساختن ورودی برادران آغاز شود ... مداح می‌آيد و شروع به خواندن چيزی ميان روضه و سخن‌رانی می‌کند و حالتی ميان گريه و سخن گفتن می‌گيرد. صدايش که در می‌آيد، گريه شروع می‌شود. به اين فکر می‌کنم نکند اين آدم‌ها از اين که حضرت فاطمه (س) به دنيا آمده خوش‌حال نيستند ... به سراغ مأمور محترمی می‌روم که در حال دويدن از اين سو به آن سوست. می‌گويم: "صدا زياده." می‌گويد: "آخه صدا به خواهرا نمی‌رسه." چهره‌اش چنان حق به جانب است که نمی‌توانم بگويم برادر جان! ميليون‌ها سال پيش برای اين مشکل کشفی صورت گرفته و آن اين که می‌توان به جای يک بلندگو از ده بلندگو يا پنج بلندگو استفاده کرد ... چيزی نمی‌گويم. می‌خواهم داد بزنم، ولی نمی‌زنم. اضطراب شديدی پيدا کرده‌ام ... يک لحظه احساس می‌کنم در تهران هستم و همان فضای دل‌شوره و ناآرامی ... تعدادی هم‌وطن عزيز از راه می‌رسند و با فشار وارد می‌شوند. احتمالا کسی از آن‌ها در دل‌اش می‌گويد: "آخيش! خفه شديم از اين همه نظم. يعنی چه که در مسجد پيام‌بر همه مرتب می‌نشينند؟ همين مسجد را بدهند به ما صد ميليون آدم را می‌تپانيم در مسجد، سيستم تهويه‌اش را خراب می‌کنيم، فلاسک‌ها بر می‌داريم و هر يک متر يک بشکه می‌گذاريم و به جای صدها ليوان يک بار مصرف هم يک ليوان آهنی با زنجير می‌بنديم به بشکه ..." تحمل‌ام تمام می‌شود. دم‌پايی را بر می‌دارم که بيرون بروم.»

 

«صبح، يک بار ساعت پنج بيدار می‌شوم و کمی بعدتر ساعت شش. وقت نماز است. حضور خداوند را با تمام ابهت احساس می‌کنم. احتمالا اگر حرم حضرت رسول (ص) در ايران بود وقت اذان بلندگوها با مته گوش آدم را سوراخ می‌کردند، ولی اين‌جا از اين خبرها نيست. احتياجی هم نيست. آدم نگران نماز است و خداوند خودش ترتيب کارها را بدون سر و صدا و شلوغ‌بازی می‌دهد.»

 

«ده بيست نفر آدم در اتوبوس زار می‌زنند و اشک می‌ريزند. پسری با عينک دودی در اتوبوس ژست می‌گيرد. پدر فيلم‌برداری می‌کند. از هر چه دوربين و فيلم‌برداری‌ست حال‌ام به هم می‌خورد. از اين که زايمان را فيلم‌برداری می‌کنند، نام‌زدی را فيلم‌برداری می‌کنند و عروس و داماد می‌شوند. هنرپيشه‌های فيلم‌های شبه هندی، کارگردان‌های دست ششم ويديويی با موسيقی متن ليلا فروهر و داود بهبودی ... زنده‌گی‌مان سراسر شده بازی و ادا و اطوار.»

 

«در ميان هم‌راهان تعدادی زوج هستند. مردها ريش‌تراشيده و خوش‌لباس و شيک و زن‌ها مانتو و روسری دارند و با تعريف ايرانی خودمان از جماعاتی محسوب می‌شوند که گروه‌های فشار مملکت محروسه‌ی ايران، آنان را غيرخودی محسوب می‌کنند ... اتفاقا اين زن و شوهرهای جوان که خيلی به نظر می‌رسد روزهای خوبی را با هم می‌گذرانند معمولا با روحانی کاروان - مخصوصا آن که جوان‌تر است – ميانه‌ی خيلی خوبی دارند. کم‌تر هم خريد می‌کنند و دائما مشغول عبادت و زيارت هستند.»

 

«مسؤول داروخانه می‌گويد: "داروهای ما مجانی‌ست ... گاهی يک مريض برای پنج روزی که اين‌جاست و روزی سه قرص می‌خورد از ما سی چهل قرص می‌گيرد و ما هم معمولا هيچ چيز نمی‌گوييم ... بنويسيد اين‌ها پدر و مادر ما را درآوردند. ساعت دو نصفه شب در اتاق‌مان را در هتل می‌زنند و می‌گويند به ما قرص بده چون سرما خورده‌ايم .... خانمی از پادرد حال‌اش به هم خورده، به او می‌گويم چرا اين‌قدر راه می‌روی؟ مگر فاصله‌ی هتل و مسجد الحرام چه‌قدر است؟ و مگر چه‌قدر نماز می‌خوانی؟ می‌دانم که هر روز در بازارها ولو هستند.»

 

پيش‌ترها در يک کتاب روان‌شناسی جمله‌يی به اين مضمون خوانده بودم که «هر چيزی را که نپذيريم قدرت‌مندتر می‌شود»، از اين روست که قطعا بيان حقايق رفتاری ما ايرانيان با آن تمدن کهن و اين همه ادعای دين‌داری، در سفری با نام «حج» به نظرم نه تنها بد نيست که قطعا می‌تواند خوب هم باشد. به خصوص که نه از نگاه يک بی‌گانه، بل‌که از نگاه يک هم‌وطن بيان می‌شوند.

 

3

سفرنامه نسبت به معارف ظاهری حج بی تفاوت نمانده است. مساجد، بناهای تاريخی و اعمال حج با نکته‌بينی تمام معرفی می‌شوند تا سؤالی در ذهن خواننده باقی نماند. اين نشان‌دهنده‌ی آن است که دانستن در باب اين مسائل برای خود نگارنده نيز از اهميت برخوردار بوده است.

 

«در قسمت شمالی قبور ائمه‌ی بقيع مکان کوچکی وجود داشته است که فاطمه‌ی زهرا پس از مرگ پدر آن‌جا می‌آمد و می‌گريست. به اين سبب، اين مکان به بيت الاحزان يا مسجد فاطمه معروف بوده و تا اوائل سده‌ی اخير بنايی داشت که مردم در آن‌جا زيارت می‌خواندند و نماز می‌گزاردند. بقيع بی‌شک تاريخ شيعه را در خود نهان دارد و بی‌راه نرفته‌ايم اگر بگوييم مهم‌ترين بزرگان صدر اسلام در اين گورستان دفن شده‌اند. اسامی زير در ميان آن‌هاست ...»

 

«در طواف بايد هفت دور کامل از حجر الاسود در جهت عکس عقربه ساعت چرخيد. هفت دور نبايد بيش‌تر بشود. هيچ شکی هم در اين که الان دور چندم است نبايد کرد و بايد از اول طواف کرد. فقط يک شک درست است و آن شک بين دور هفتم و هشتم است که اشکالی ندارد ... بيش از هفت دور نمی‌شود طواف کرد و آدم هم نمی‌تواند فکر کند که برای محکم‌کاری يا ثواب بيش‌تر، پانزده دور اضافه بزند. برای پيرمردها و پيرزن‌ها هم تخفيف داده نمی‌شود.»

 

«مسجد نمره هيچ اهميت خاصی ندارد. به شکلی که روحانی کاروان مانده است که بگويد چرا ما را به آن‌جا آورده. تقريبا هيچ اتفاق خاص و ويژه‌يی در اين مسجد نيفتاده، سابقه‌ی تاريخی خاصی هم ندارد. سبک معماری مسجد هم هيچ ويژه‌گی‌يی ندارد. وا می‌مانم که اصلا چرا آمده‌ايم به اين‌جا.»

 

«شجر در زبان عرب نام درخت است و مسجد شجره به ياد درختی که رسول خدا در زير آن محرم می‌شده، بنا شده.»

 

ادامه دارد ...

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «153»

 

   چه بسيار سفر كردن

در «چهاربكر» چال‌ام كنيد

   معرفی كتاب

ابراهيم نبوی + حج

   زنان پارس

حجاب در ذهن آن‌ها و بر سر ما: با حجاب بودن و زنان مسلمان - بخش سوم

   فرهنگ و ادب برای هميشه

درفش كاويانی، بخش نخست

   ادبيات داستانی

صدايی هم‌ر اهی‌اش نمی‌كرد ... / تنگ و درياچه

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از سه شاعر

   هنرهای تصويری

برهنه می‌شويم، پرنيان، تنهايی و ...

   كودكانه

بی‌شك دير می‌رسی