|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: آثاری از سه شاعر آثاری از رعنا جلالی، مريم ملكدار و كامبيز منوچهريان
رعنا جلالی
1 سالهای سال سرم را بر سنگِ دلات کوبيدم اما عاشقی از کلهام نپريد که نپريد
2 اين روزها شما حاکمای حکمات اگر بر دل باشد ما با دل٬ اگر نه بی دل میبُريم
3 کاش خيابان بودی و من روز و شب گز میکردم تو را سربالايیهايت را صبور و آرام بالا میرفتم و سرپايينیهايت را شادمانه میدويدم
4 تو که میآيی قرصهای خوابآور هم بیخواب میشوند تا برسد به منِ مجنونِ خوابزده
5 تو که میآيی رم میکند دلام میکوبد میتازد و میبازد ...
6 دندانِ کرمخورده بودی تا بودی، درد داشتم حالا که نيستی، نه.
جايت اما تا هميشه در لبخند من خالی میماند.
مريم ملكدار
تاريک که میشود و نور که نباشد خيابانهای سرمهيی شب موجهايی مضطرباند که زنان را به دريای خانه باز میگردانند حتا اگر توفان حتا اگر تندر
- قناعت بايد کرد وقتی زير هر چراغ روشن جنايت تاريکی خفته است
*
تاريک که میشود و نور که نباشد زنان به اتاق بیروزنهی فکرهای مردانه تبعيد میشوند
- سکوت بايد کرد وقتی همهی «دوستات دارم»ها در آستانهی اتاق از آمدن باز میمانند
*
تاريک که میشود و نور که نباشد دخترکان زيبای شهر خيالِ پيادهرویهای شبانه را با خود به پشت پلکهای اتاق میآورند مینشينند ... میايستند ... راه میروند ... پلک میزنند ...
- اعتماد بايد کرد که خيال گريزگاهیست که واقعيت اطمينان ندارد
*
تاريک که میشود من به حواهای بیحواسی میانديشم که قبل از نيوتن سيبها را چيدند و منتظر جاذبه نماندند و دانستند که زمين هر چه گرد در شکل هر چه بیوقفه در حرکت هر چه سياه در اندوه همان مردمکِ چشمهای ليلیست که سرگردانی مجنون را ترجمه میکند
كامبيز منوچهريان
امروز متولد شدم انگار هزار سال گذشته است، عمق زخمهايم میگويند.
هنوز بوی باغ میدهم و کلمات تکراری که سالها حفظ کردهام.
هنوز پوستام باران خورده است و سرب مذاب زير ناخنهايم پنهان میشود.
يک تکه چوب برایام کافیست که انگشتام را بکشم روی گونهاش و با دردهايم شريک شود.
يک تکه چوب از هر جا بيايد بوی تکرارم را میدهد ناچيز بودنام ماندن رفتن
انگار هزار سال است هر روز روی پوست خورشيد راه میروم هزار سال است موهای باد را شانه میکنم و با آب حرف میزنم در تمام روزهايم شناورم و لحظههايم.
باد به دستهايم سلام میکند.
|
|