سال هفتم

23 فروردين 1388

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

رعنا جلالی

raana_rrtt98

[@] yahoo [.] com

 

مريم ملك‌دار

maryam.malekdar

[@] gmail [.] com

خانه‌ی اينترنتی‌اش:

كلمه

 

كامبيز منوچهريان

kambiz_manuchehrian

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

رنگ كلمه: آثاری از سه شاعر

آثاری از رعنا جلالی، مريم ملك‌دار و كامبيز منوچهريان

 

در شش بند

رعنا جلالی

 

1

سال‌های سال سرم را

بر سنگِ دل‌ات کوبيدم اما

عاشقی از کله‌ام

نپريد که نپريد

 

2

اين روزها شما حاکم‌ای

حکم‌ات اگر بر دل باشد

ما با دل٬

اگر نه

بی دل

می‌بُريم

 

3

کاش خيابان بودی و

من روز و شب گز می‌کردم تو را

سربالايی‌هايت را صبور و آرام بالا می‌رفتم و

سرپايينی‌هايت را شادمانه می‌دويدم

 

4

تو که می‌آيی

قرص‌های خواب‌آور هم

بی‌خواب می‌شوند

تا برسد به منِ مجنونِ خواب‌زده

 

5

تو که می‌آيی

رم می‌کند دل‌ام

می‌کوبد

می‌تازد

و می‌بازد ...

 

6

دندانِ کرم‌خورده بودی

تا بودی،

      درد داشتم

حالا که نيستی،

                نه.

 

جايت اما تا هميشه

در لب‌خند من خالی می‌ماند.

 

Ç

 

شب، وحشت، زنان

مريم ملك‌دار

 

تاريک که می‌شود

و نور که نباشد

خيابان‌های سرمه‌يی شب

موج‌هايی مضطرب‌اند

که زنان را

به دريای خانه باز می‌گردانند

حتا اگر توفان

حتا اگر تندر

 

- قناعت بايد کرد

وقتی

زير هر چراغ روشن

جنايت تاريکی خفته است

 

*

 

تاريک که می‌شود

و نور که نباشد

زنان

به اتاق بی‌روزنه‌ی فکرهای مردانه

تبعيد می‌شوند

 

- سکوت بايد کرد

وقتی همه‌ی «دوست‌ات دارم»‌ها

در آستانه‌ی اتاق‌

از آمدن باز می‌مانند

 

*

 

تاريک که می‌شود

و نور که نباشد

دخترکان زيبای شهر

خيالِ پياده‌روی‌های شبانه را

با خود به پشت پلک‌های اتاق می‌آورند

می‌نشينند ...

می‌ايستند ...

راه می‌روند ...

پلک می‌زنند ...

 

- اعتماد بايد کرد

که خيال گريزگاهی‌ست

که واقعيت اطمينان ندارد

 

*

 

تاريک که می‌شود

من به حواهای بی‌حواسی می‌انديشم

که قبل از نيوتن سيب‌ها را چيدند و

منتظر جاذبه نماندند

و دانستند که زمين

هر چه گرد در شکل

هر چه بی‌وقفه در حرکت

هر چه سياه در اندوه

همان مردمکِ چشم‌های ليلی‌ست

که سرگردانی مجنون را ترجمه می‌کند

 

Ç

 

تولد من

كامبيز منوچهريان

 

ام‌روز

متولد شدم

انگار هزار سال گذشته است،

عمق زخم‌هايم می‌گويند.

 

هنوز بوی باغ می‌دهم

و کلمات تکراری

که

سال‌ها حفظ کرده‌ام.

 

هنوز پوست‌ام باران خورده است

و سرب مذاب زير ناخن‌هايم پنهان می‌شود.

 

يک تکه چوب برای‌ام کافی‌ست

که انگشت‌ام را بکشم روی گونه‌اش

و با دردهايم شريک شود.

 

يک تکه چوب از هر جا بيايد

بوی تکرارم را می‌دهد

ناچيز بودن‌ام

ماندن

رفتن

 

انگار هزار سال است هر روز

روی پوست خورشيد راه می‌روم

هزار سال است

موهای باد را شانه می‌کنم

و با آب حرف می‌زنم

در تمام روزهايم شناورم

و لحظه‌هايم.

 

باد به دست‌هايم سلام می‌کند.

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «153»

 

   چه بسيار سفر كردن

در «چهاربكر» چال‌ام كنيد

   معرفی كتاب

ابراهيم نبوی + حج

   زنان پارس

حجاب در ذهن آن‌ها و بر سر ما: با حجاب بودن و زنان مسلمان - بخش سوم

   فرهنگ و ادب برای هميشه

درفش كاويانی، بخش نخست

   ادبيات داستانی

صدايی هم‌ر اهی‌اش نمی‌كرد ... / تنگ و درياچه

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از سه شاعر

   هنرهای تصويری

برهنه می‌شويم، پرنيان، تنهايی و ...

   كودكانه

بی‌شك دير می‌رسی