سال هفتم

13 اردی‌بهشت 1388

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شادی بيان

shadi.bayan

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

ابراهيم نبوی + حج، بخش دوم

شادی بيان

 

اشاره: بخش نخست اين مطلب را در شماره‌ی پيش بخوانيد.

 

4

اما اين معارف ظاهری وقتی با معارف باطنی هر شخص می‌آميزند، معنايی ديگر به خود می‌گيرند. شايد بشود اين بخش‌های کتاب را  شرح صميمانه‌ی حالات روحی نگارنده در زمان نوشتن سفرنامه‌اش بناميم.

 

«روايتی می‌گويد، عرفات محل هبوط آدم و حواست. آدم، تنهاترين تنهای زمين، از بهشت هبوط می‌کند و بر زمين می‌افتد با باری سنگين از امانت الاهی. باری که آسمان نيز از به دوش کشيدن آن عاجز مانده است. اين‌جا محلِ به شناخت رسيدن آدم و حواست و زنده‌گی آدم در اين وادی ايمن آغاز می‌گردد.»

 

 

عكس از كازويوشی نوماچی، عكاس ژاپنی

 

«پيشانی بر سنگ می‌گذارم و بی‌اختيار لرزيدنِ شانه‌هايم را احساس می‌کنم. قبله همين‌جاست. گرمايی را در چشمان‌ام احساس می‌کنم و کلامی بر زبان جاری می‌شود: "سبحان ربی الاعلی و بحمده." دنبال کلمه‌ی ديگری می‌گردم و جز تسبيح چيزی بر زبان جاری نمی‌شود و تسبيح شناور شدن است. هم‌راه با تمام آن‌چه در آسمان‌هاست و آن‌چه در زمين است به سوی او شناور می‌شوم. آزاد آزاد، رهای رها، آسوده‌خاطر و راحت. قطره‌يی ناچيز از دريايی بزرگ. هيچ ندارم و حتا خود نيز نيستم ... ماشين‌ام کيلومترها آن‌طرف‌تر مانده و خانه‌ام آن سوی خاک. کتاب‌هايم دو هزار کيلومتر آن‌طرف‌تر ... و من هيچ کدام را به خاطر نمی‌آورم. هم‌سرم، دختران‌ام، دوستان‌ام، مادرم، برادران‌ام، خواهران‌ام، هيچ‌کدام را به خاطر نمی‌آورم. حتا قلم را که چون جان دوست می‌دارم نيز در خاطر نيست. حتا لباسی ندارم جز سفيدی، جز بی‌رنگی. پاکِ پاک، گناهان‌ام را در خيابان گذاشته‌ام و بی هيچ چيز آمده‌ام ... نه انگشتانی را که متهم‌ات می‌کنند، به خاطر می‌آوری نه دستانی که تشويق‌ات کرده اند.»

 

«معمولا امامان جماعت در مسجد پيام‌بر به شدت خوش‌صدا هستند و قرآن را چنان زيبا می‌خوانند که تو را به ياد صدر اسلام می‌اندازند و تازه می‌فهمی که چرا کفار در مکه گوش‌هايشان را می‌گرفتند تا مسحور سحری نشوند که از شنيدن قرآن آنان را از خود بی‌خود می‌کرد.»

 

«فرزاد اديبی از من حافظ می‌خواهد. برای‌اش فال می‌گيرم. خيلی خوب می‌آيد و بعد برای خودم فال می‌گيرم و برای جواد. کمی حافظ می‌خوانيم. دل‌ام می‌خواهد بروم به مسجد الحرام و آن‌جا حافظ بخوانم. می‌دانم که خدا ميانه‌اش با حافظ خوب است و مشکلی با هم‌ديگر ندارند.»

 

«به مکه فکر می‌کنم، شهر رنج‌های پيام‌بر.»

 

«نماز خواندن در فاصله‌ی بيست متری کعبه لذتی دارد. سنگی‌ست، خانه‌يی، مکعبی سياه، خدا نيست. اما نشانه‌يی از آن عظمت بی‌کرانه دارد. جلو چشم من، به فاصله‌ی دو متری جايی‌ست که ابراهيم می‌ايستاد و مردمان را به خدای يک‌تا فرا می‌خواند. به دين حنيف. و حالا من يک باره به نام خويش رجوع می‌کنم و نام خود را زير لب تکرار می‌کنم، ابراهيم. می‌گويند آدمی به اسم خود رجوع می‌کند.»

 

5

سياست هم گوشه‌يی از مهم‌ترين دغدغه‌های اين خبرنگار آزاد است.

 

«از من می‌پرسد:

- طرف‌دار اين‌ها هستی؟

منظورش از اين‌ها حکومت و دولت جمهوری اسلامی‌ست.

می‌گويم: نه، من يک روزنامه‌نگار آزاد هستم.

می‌گويد: طرف‌دار شاه هستی؟

می‌گويم: نه، از شاه بدم می‌آمد و از سلطنت هم بدم می‌آيد.

می‌گويد: سعودی چه‌طور؟

می‌گويم: آمريکايی‌ست. از اين‌ها هم خوش‌ام نمی‌آيد.

احتمالا در دل‌اش فکر کرده اين ديگر چه جانوری‌ست که از همه بدش می‌آيد.»

 

«دی‌شب که تلفنی با تهران صحبت کردم خبر حکم قاضی مرتضوی را شنيدم. امتياز نشاط لغو شده، لطيف صفری دو سال و نيم زندان گرفته و برای پنج سال از کار و مطبوعات منع شده است. خبر را به چند نفر از بچه‌های مطبوعاتی می‌دهم. کاش می‌شد تلفنی با شمس الواعظين صحبت کنم، اما هزينه‌ی ارتباط تلفنی بسيار گران است.»

 

«به يادم آمد در باب جمله‌ی اميرکبير که از رعايای مملکت محروسه‌ی ايران خواسته بود که به جای وارد کردن شال کشمير عنايت کنند که شال يزدی يا يک جای ديگر توليد شود و از اين قضايا و بحث استقلال مملکت. و به يادم آمد مسأله‌ی کرباسچی که پيش از رفتن به زندان ملقب شد به اميرکبير ايران و اين که در طواف هم من هم جواد برای آزاد شدن‌اش دعا کرديم.»

 

«يکی از اين‌ها دی‌شب به من گفته بود که در روزنامه‌يی از روزنامه‌های عرب، ظاهرا از روزنامه‌های مصری، خبری نوشته که در آن معلوم شده گروهی تحت عنوان حزب الله به ستاد نماز جمعه‌ی نجف‌آباد حمله کرده و قرآن‌ها را سوزانده‌اند. روزنامه را پيدا کردم و خواندم. خبر همين بود.»

 

6

کتاب هر از گاهی يادمان می‌آورد که از زبان يک طنزپرداز نوشته شده است.

 

«به ظروفی که کوچک شده‌اند فکر می‌کنم و اين که مثلا اگر اول انقلاب قرار بود عوامل خشونت‌طلبان هواپيمايی را تسخير کنند و آن را اداره کنند، چه اتفاقی می‌افتاد. فرض کنيد به جای اين غذاها ديزی می‌آوردند با نان سنگک تازه و پياز و دوغ، و بعد حکايتی می‌شد غذا خوردن در هواپيما. آروغ‌های پوپوليستی و ملی‌گرايانه و ضد امپرياليستی صادر می‌شد با موفقيت بسيار ... جای يوسف‌علی ميرشکاک خالی که محصولات مدرنيته‌ی اين چنينی را تفسير کند، احتمالا اگر يک هفته اين طور غذا بخورد به مردانه‌گی و شرقی بودن‌اش اساسا شک می‌کند. در يک لحظه فرض می‌کنم از پشت پرده‌ی هواپيما، آن‌جا که هر چند دقيقه يک بار مهمان‌داری خارج می‌شود، مردی با لنگی بر دوش و در دستان‌اش چندين و چند استکان چای ديشلمه و قندپهلو در سينی می‌آيد جلو و با صدای بلند می‌گويد: "آقايون، چايی! قندپهلو، ديشلمه."»

 

«وقتی که در کفش‌کن دم‌پايی‌ام را پيدا نمی‌کنم، ياد همه‌ی کسانی می‌افتم که در طول تاريخ دم‌پايی‌شان را گم کرده‌اند. پابرهنه از در می‌روم. سعی می‌کنم به خودم نشان بدهم که چه‌قدر اين رنج ناشی از گم شدن دم‌پايی مهم است و چه‌قدر بايد از آن استقبال کرد.»

 

«پشت در جمله‌هايی را نوشته بودند با خط کج و معوج. مقادير معتنابهی فحش و فضيحت بود در مورد آدم‌های مختلف و اسامی مختلف و نشانه‌ی مشکلات جنسی ظاهرا لاينحل جوانان شهر.»

 

7

و بالاخره از عربستان و مردم عربستان!

 

«بايد عربستان را شناخت و درک کرد تا فهميد دين محمد چه تأثير غريبی در اين جماعت به جا گذاشته. چه‌گونه نفرت جاهلی را به برادری بدل کرده و ثمرات‌اش چه بوده.»

 

«وهابی‌ها دائما در گير و دار هدايت شيعيان هستند. گه‌گاه می‌بينم که اين و آن را گوشه‌يی گير می‌آورند و از زمين و آسمان برای آن‌ها استدلال می‌کنند. البته در مکه آش به آن شوری که در مدينه ديده بوديم نيست. وهابی‌ها در مدينه حکومت می‌کنند، اما اين‌جا کم‌تر قدرت دارند.»

 

«مدينه شهر عجيبی‌ست. به شکل بی‌رويه و بی در و پيکری بزرگ شده، بيش‌تر به نظر می‌رسد خواسته‌اند اين شهر بسيار جذاب و تماشايی باشد. بزرگ‌راه‌های عريض و ماشين‌های اندک.»

 

«در مکه و مدينه سينما نيست و مجله‌ی سينمايی هم در عربستان چاپ نمی‌شود. در «رياض ديلی» هر روز لايی روزنامه در مورد بازی‌گران آمريکايی‌ست.»

 

«در عربستان زنان حق راننده‌گی ندارند و کم‌تر می‌بينی زنی جلو ماشين در کنار شوهرش نشسته باشد ... توضيح می‌دهد: "عرب‌هايی که درس خوانده‌اند، وضع‌شان خوب است. کار دارند، کارخانه دارند. خيلی آدم‌های خوبی هستند. اگر هزار ريال روی زمين افتاده باشد بر نمی‌دارند ..." می‌گويد: "در مدينه زن و مرد خراب را زود می‌گيرند، زندان می‌کنند يا شلاق می‌زنند. اگر يک زن سوار ماشين يک مرد باشد و زن و شوهر نباشند، می‌فهمند و از آن‌ها بازجويی می‌کنند."»

 

«ظاهرا اين هتل مثل بقيه‌ی ساختمان‌های عربستان بايد طراحی و اجرای فرنگی‌ها باشد. يک رديف توالت را ساخته‌اند، شايد ده دوازده توالت و همه رو به قبله. بعدا فهميده‌اند که اين کار اشکال شرعی دارد  و توالت‌ها را برگردانده اند به سوی ديگر و چون فضا تنگ است نمی‌شود روی آن‌ها نشست.»

 

«به نماز می‌ايستم. کسی که معلوم نيست خادم مسجد است يا کسی که کمک می‌طلبد با ديدن ايرانی‌ها درخواست‌هايش را با صدايی ميان ناله و خواهش و فرياد می‌گويد: "يا امير المؤمنين، يا ابا الحسن، يا ابا الحسين!" گوش‌ام تيز می‌شود. مدتی‌ست که در مدينه نام امير المؤمنين را با صدای بلند نشنيده‌ام. صدا ادامه می‌دهد: "صد تومان، دويست تومان." ... ادامه می‌دهد: "مرحبا جمهوری اسلامی ايران!" ... و سپس می‌گويد: "بر صاحب زمان صلوات!"»

 

Ç