سال هفتم

13 اردی‌بهشت 1388

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

صدرالدين انصاری‌زاده

m_ansaryzadeh

[@] yahoo [.] com

 

نرگس بابايی

narges_babai

[@] yahoo [.] com

 

مهرداد شهابی

mehrdad.shahabi.n

[@] gmail [.] com

 

كامبيز منوچهريان

kambiz_manuchehrian

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

رنگ كلمه: آثاری از چهار شاعر

آثاری از صدرالدين انصاری‌زاده، نرگس بابايی، مهرداد شهابی و كامبيز منوچهريان

 

دست از شانه‌ام بردار ...

صدرالدين انصاری‌زاده

 

دست از شانه‌ام بردار

عزيزِ دل‌ام

ستاره‌ی دريايی

بعد از غرق

کاپيتان شدن

چندان هم زيبا نيست

 

Ç

 

فال‌بين پير

نرگس بابايی

 

بر آستان پنجره‌يی دخيل بسته‌ام

که هيچ پرده‌يی

جز انتظار کهنه و پوسيده و محال

                                  خياط روزگار

بر قامت‌اش الگو نکرده است

من خالی‌ام

از معنی زيبای

بودن‌ها و گفتن‌ها و ديدن‌ها

تنها صدای توست

با گوش‌های من

کز روزگار تلخ

بر جای مانده است

پشت نقاب پنجره

مه‌گون هوای سرد

لرزه بر اندام شب تاريک می‌دوزد

و آن همه الماس‌های خرد

پاشيده بر دامان آسمان

در دل زياده می‌کند

افسوس‌ها و حسرت نوران مرده را

و از پس اين سال‌های دور و طولانی

تنها خود خداست می‌داند

که در دل اين شب

چه رازهای مخوفی

پنهان نشسته است

 

آن فال‌بين پير

در طالع‌ام ديده

در آخر اين روزهای بد

من در کنار پنجره جا مانده‌ام هنوز

خيره به انتظار شب

در حسرت طلوع

بی هق هق و صدا

                    آرام می‌گريم

 

Ç

 

خطوط رابطه

مهرداد شهابی

 

- خطوطِ موازی رابطه سفيد

و ما در دو سمتِ خيابان چشم در چشم -

 

من در نگاهِ تو

به دنبال کشفِ معمای «عبور» بودم

ثانيه‌های فرصت به صفر ميل می‌کردند

و خطوطِ رابطه هم‌چنان سفيد مانده بود

 

خيال می‌کردی از چيزی خجالت می‌کشم

ولی سرخ شده بودم که تو را بيش‌تر ببينم

کاش دستِ کم

تو معمای اين «سکوت» را کشف می‌کردی

 

لحظه‌های سبزِ من

فقط عابران پياده را شاد می‌کند

و آدمک‌های شيشه‌يی شبيه من

«عبور» را از خيابان‌های زنده‌گی به ارث می‌برند

بايد برای تنهايی ساکنانِ چراغ‌های راهنمايی فکری کرد!

 

Ç

 

پاره‌خط

كامبيز منوچهريان

 

او را که من نديدم،

خط و پاره‌خط می‌فروخت.

قفسی از آهن آورده بود وسط جنگل تنها

وقتی فصل فصل گندم می‌خورديم

پرنده‌يی بال‌اش را فهميد

پرنده‌يی به ليوان لب‌خند زد

خنده‌يی در ليوان شکست

و من تو را پاره‌خط ديدم.

 

تنها، تنها، حتا اگر آخرين بار باشد

قامت‌ات در آينه گواه است

اين خطوط ناموازی

از دست‌های تو رها شدند.

 

خرمن

پرچم‌دار غروب است گندم،

گندم

حسرت چشمان تو دارد خورشيد،

خورشيدی که پاره‌خط می‌فروخت

و تو حسرت‌اش را می‌خورد

شايد

پرنده حاصل برخورد دو خط بود

وقتی نقطه‌ها

روی هوا شناور ماندند.

 

Ç