|
|
|
|
||||||||||||||
|
زنی كه مثل سيب قِل میخورد چهار داستانك انسيه سياوش
1 مثل سيب قل خورد. به جدول خورد. صورتاش كبود بود و كثيف. مرد اسكناسی انداخت و سوار شد، عابران هم. زن سفيدتر میشد. مأمور شهرداری كراكت ميم مثل مادر را كشيد روی زن. دانههای باران از ميان درختان خيابان شروع به باريدن كردند. زن كنار خيابان بود.
2 - تو شنيدی چی گفت؟ - بيلچه را از انتهای دستهاش گرفتهای؟ کار ياد بگير نيستی! - سر صبحی فحش میداد. نگاه کن داره میکوبه تو سر اون مرد سفيدپوشه. - پس اتوبان برای همين ترافيکه! گلهای سرخ را بيار اينجا بکاريم. - نگاه کن صورت مرد سرخ شد! نگاه کن ... - مراقب گلدونها باش. ان خون پسر! چهقدر سر به هوايی!
3 زن لباش را با زباناش تر کرد. دستاش را از زير گيسواناش بيرون آورد و چند تار موهايش را دور انگشتاش پيچيد. نگاهاش آن دورها را میجست. مرد مبهوت از پايين پنجره به زن در چارچوب نگاه میکرد. - کمتر اين فيلمها رو نگاه کن! - يک ليوان آب به من میدی مامان لطفا! لبهام خشک شده.
4 از خواب بيدار شدم، ديدم اندازهی يک سکه روی سرم مو نيست. مردهايی را ديدم که يادشون میره زيپ شلوارشون را ببندند. جلو آينه با چشم گريان ايستاده بود: "چون شب مهمونام و مو ندارم!" میخواستم سخنرانی کنم و همهی لباسهايم را چک کردم و فهميدم زيپام کاملا خرابه و بايد بشينم و صحبت کنم. - امروز صبح تو راه دانشگاه ياد اشکهای تو برای ريختن موهات بودم. من هم يادم اومد زيپ شلوار لباس سخنرانیات را درست نکردم، چون شب با دعوا خوابيديم. يادته که؟
|
|