|
|
|
|
|||||||||||||||
|
نرسيدن به طرح توهمی از شعر* نگاهی به مجموعهی «تصوير مرد در آب» شهاب مباشری
پيش از هر چيز بايد تبريک گفت برداشتن اين گام نخست در نشر اثر را به شاعر که در اين زمانهی سخت تمام هم و غم آدم را معطوفِ خود میکند، چندان که وا میمانی از کيفيت اجرا، جوری که حروفچينی نامطلوب باعث میشود آثار بد خوانده شوند يا طرح روی جلد که دو امضای متفاوت مدعی آمادهسازیاش هستند! به هر حال، با همهی کاستیهای صوری، گرامی داشتن اتفاق انتشار اين اثر يک امر لازم است، اما اين موقعيت سبب نمیشود تا به چيستی کار نپردازی و به چوب نقد ننوازیاش. و اصلا چه عيبی دارد که کارهای اولی از اين دست، صرفا کارکردشان برای از دروازه گذشتن باشد و بس؟ خوب است که بیدرنگ بعد از ورود به وادی و بهره جستن از نفس تجربهشان، پشت سر بنهی و به فراموشی بسپریشان. با خود میگوييد چه پيش در آمد تبريکگويانهی مغرضانهيی، نه؟ واقعيت اين است که ورای آشنايی و دوستیها و ارج نهادن اتفاق چاپ کتاب، در مواجهه با شعر و شعريت متن و شاعرانهگی کار توليدکنندهی اثر بايد تعارف و بار هندوانه زير بغل گذاشتن را کنار نهاد. پس اگر تندی و بیرحمی در نگاه به کارها دارم، غرضی در کار نيست و تنها هدف نقدی بیشائبه است.
خوب، اگر بخواهم وارد بحث جدی نقد اثر بشوم، اولين چيزی که لازم است از آن خرده بگيرم، «تقطيع» نادرست در آثار، بيشترشان، است. آخر، کارکرد تقطيع در شعر معاصر بیوزن مگر نه کمک به خوانده شدن صحيح و اعمال تأکيد بر محلهای کليدی اثر است؟ آنچه به جای تقطيع در آثار محمد فلاحنيا ديده میشود، چيزی بيش از يک چينش عمودی کلمات و عبارات نيست. اگر خواننده بخواهد با توحه به کارکرد تقطيع اين سطر به سطر نويسیها را دنبال کند، نتيجهی اثر مشتی کلمه و عبارت بی حس و حال در پی هم از آب در میآيد. برای نمونه اين خطوط از «آخرين سرودهی عيسا» را بخوانيد: خسته از تلفظ و تکرار غليظ خون و چرکآب و مرض صليب زندهگیام را تا جلجتای دور بر دوش میکشم. اينها قوافی کورهراههای دور غزل و يا قصيده و هيچ قطعه نيستند ... (ص 27) در کارهای شاعر موضوع ديگری که به چشم میآيد، وامگيری از نشانههای کهن، مثلا ماجرا و شخصيت مسيح و اطرافياناش و همينطور داستان آدم و حوا و فرزندانشان، است. اين خاصيت بيش از آن که کارکرد مؤثری در پيکرهی آثار داشته باشد، نشانگر حس و حال تجربی صاحب اثر است. اين نشانهها معرف يک انديشهی پرورده نيستند. به نظر میرسد تنها تلاش محمد فلاحنيا اين بوده تا اين تعابير را به هر نحوی که شده در کارهای خود وارد کند و ناچار برای آنها محمل جور کرده است. همين شده که در شعرهای اين مجموعه به کرّات ترکيبهای کيشهيی و دستمالیشده و جانيفتاده ديده میشود. در اين بين گاه حتا شاعر به طور ناخودآگاه، و خوشبينانه بگوييم به صورت تواردی، ترکيبهای آشنايی را از گفتار و نوشتار ديگران در سطور کارهای خود آورده است. باز بياييد به خود نوشتههای اين کتاب مراجعه کنيم: در خواب من هر شب تصوير زنی بالا بلند قامت سپيد پوشيده عريان میشود ... (ص 13، ابتدای شعر «زن ...») جدا از اين که میخواهم با اين شاهد اخير يادآور ترکيب و تعبير عريان شدن «زنی بالا بلند قامت سپيد پوشيده» بشوم، مراقب هم هستيد که تقطيع ناجور چه به سر نحوهی خوانده شدن اثر میآورد؟ يا ديگر نمونهها از تعابير و ترکيبهای ياد شده: غروب عصر جمعهی پاييز / جای پای خالی دريا / هيبت سروهای آزادی / قلعههای شوم کلاغهای زمان / اسطورهی بزرگ آزادی (صص 17 تا 20). اينها همه از شعر «غروب عصر جمعهی پاييز بود انگار ...» برگرفته شدهاند. به کارگيری تتابع اضافات بی فراهم آوردن طنين و لحن زبانی مناسب آن يادآور چه چيزی جز تلاشی خامدستانه برای بهره جستن از شگرد موفق کارهای شاملوست؟ بماند که ترکيبها و احوالات محتوايی هر دم سر به کوی يکی از شعرا و ادبای معاصر میزند. باز هم: تمامی مادرها مريم نمیشوند گاهی به جای مسيح اسطورههای پا به عرصهی هستی میگذارند که دستشان حتا به طرح توهمی از حقيقت هم نمیرسد بیهوده مران دن کيشوت من راهها به مقصد نمیرسند ... (ص30) اين چند خط از شعر Pieta برداشته شدهاند و به عينه شاهدی برای ادعای چند سطر بالاتر من هستند. تازه، درست در صفحهی مقابل همين شعر، کار «فرقی نمیکند ...» را که بخوانيد، با اين خطوط روبهرو میشويد: فرقی نمیکند به کدام سو میروی به اين سوی بی سو يا آن سوی بی جهت در هر هشت جهت تلاشات بیهوده است شواليهها به مقصد نمیرسند دن کيشوت من اسطورهی اصيل آدمی ... (ص 31) انگار بدجوری کفگير شاعر به ته ديگ خورده است که در دو صفحهی متوالی ناشيانه از «به مقصد نرسيدن راه ها» و «بیهودهگی راندن و رفتن» حرف زده و دست به دامن «شواليهها و اسطورهها» و «دن کيشوت»اش شده است! محمد فلاحنيای عزيز! اشتباه نکن! اين کار نشاندهندهی توانايی تو در بيان يک مفهوم در دو شکل زبانی و دو صورت متفاوت که نتيجهاش بشود دو شعر مستقل، اصلا و ابدا نيست. در همين راستا، صفحه به صفحه را که ورق بزنی، مدام و جا به جا با کلمات «خون»، «سرخ» و «سيب» و گاهی هم «انار» مواجه میشوی. گويی شاعر با خود دامنی از اين کلمات داشته و آنها را چون دانه بر زمين شخمخوردهی کتاباش افشانده. راستی، عمدهی اتفاقهای فاعلانهی بيشتر شعرها از جنس «خواندن و سرودن و موييدن» است. شايد بگوييد اين تکرارها باعث میشود تا روحيهيی مشخص و يکدست بر کليت کارها حاکم شود، اما اين طور نيست. حسی که از اين کار به خواننده منتقل میشود افراط شاعر در دستمالی کردن اين واژهها و حتا کم آوردن او در برخورداری از زبانی با دايرهی واژهگانی و مفهومی وسيع است. همهی اين نمونهها و بحثی که پيش از آنها ارائه شد، ما را به اين سمت و سو سوق میدهند تا شاعر را در مرحلهی تجربهی تأثيرپذيری از شعر شاعرانی که خوانده و او را به سر شوق آورده بدانيم، بی آن که نشانی از تلاشی اصولی برای ايجاد شاخصههای زبانی و محتوايی ويژهی خودش ببينيم. اين دو نمونه را هم ببينيد: میخواستم قناری کوچکی، در کبوترخانهی دستهای آجریات باشم. اما سکوت، سکوت تو فرمان نمیدهد، وقتی که چند هزار کاکلی جلد، در خطوط نازک انگشتانات با پر و ساقههای نازک گندم آشيانه میسازند ... (ص 21، تمام شعر «عاشقانهيی کوتاه برای ه. سپيد») و يا: سپيدار، دار میشوم و زير خط دار، آوار میشوم ... (ص 43، آغاز شعر «سپيدار میشوم») جدا از استفادهی نابهجا از علائم نگارشی و تقطيع نامناسب، چنين بازی زبانیيی پيشتر در کار ديگر شعرا ديده شده است و از اين رو امتيازی برای زيبايی بيان در اين خطوط نمیتوان برای محمد فلاحنيا قائل شد. باز هم میشود اين پنبه را زد، مثلا از کم و کيف نامگذاری اشعار به شکلی بیمسما، دستور زبان و فنون نگارش و چيزهای ديگر حرف زد، اما بس است. اينجا بد نيست بگويم که در کار محمد فلاحنيا نبايد بیانصافانه هيچ جای اميدی نديد. کارهای او نشاندهندهی ذهنی جستوجوگر و با ذوق است که ايدهها و انديشههای خوبی در مخيلهاش شکل میگيرد. مشکل اينجاست که او نتوانسته اين ذهنيات را تا مرحلهی طرح اوليهيی برای نوشتار و شعر جلوتر پيش ببرد. در کارهای او به خاطر تعجيلی که در تنظيم آثار ديده میشود و به خوبی مشهود است (بد نيست به تاريخ سروده شدن شعرهای برگزيده برای اين مجموعه توجه کنيد)، گاه به گاه تکبندهای خوب، اما رهاشدهيی ديده میشود، مثلا: فاصلهی بين ما ثانيهيی بيش تر نبود تو خواب عشق میديدی در اهواز و من، خواب مرگ در غروبهای سربی شيراز ... (ص 32، آغاز شعر «آخرين پرینامه») حيف که بعد از اين شروع خوب، و فارغ از سطربندی نامناسب، دو باره با ريخت و پاش خون، سيب و انار روبهرو میشوی و بعد در نهايت بیانسجامی آن «ثانيه»ی تعيينکنندهی همزمان خواب ديدن يک باره میشود «چند ثانيه» و «ثانيهها». اين تکه از «چند عاشقانهی کوتاه» هم خوب است: به قدر شانههايت مچاله میشوم تا در تمام رختخوابهای جهان با تو جا بگيرم در اتوبوس ... (ص 44) همين! و آرزوی موفقيت و بهبود در کارهای بعدتر محمد فلاحنيا!
* عنوان اين نوشته از يكی از سطرهای شعری از محمد فلاحنيا برگرفته شده كه اتفاقا در نقد اينجانب بازخوانی شده است: «به طرح توهمی از حقيقت هم نمیرسد».
|
|