سال هفتم

3 خرداد 1388

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

گالری - بوفه

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمدرضا طاهرنسب

tahernasab

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1388

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

چيدمان

محمدرضا طاهرنسب

 

اگر آهو را بلند کرده، گذاشته برود زير درخت کم‌ارتفاعی که دو پرنده نوک آن مظنون به جفت شدن اند بنشيند، دراز يا بچرد، همه‌اش به خاطر اين است که حوصله ندارد، حتا وقتی سوارها با اسب‌های لاغر کشيده و پوزهای شرقی از تپه‌ی مقابل سرازير می‌شوند تا کمان‌های کشيده روی چشم‌هايی سياه نشانه روند، به خودش اجازه می‌دهد آن‌ها کارشان را بکنند.

از اول خروس خيره شده به يک شاخه‌ی ختايی. و تناقض بين سوارها که از تپه می‌ريزند پايين و بايد دورتر به نظر برسند از آهو که سر و گردن‌اش لای علف‌ها گير کرده و گل که بايد از درخت ريزتر باشد و نيست.

به زن که بالای عمارت ايستاده و از دور صحنه‌ها را از مقابل خود گذر می‌دهد و هر از چند گاهی گيس‌های پريشان را که لای باد می‌روند به کنار می‌زند و کنيز که موظف است منتظر دستور «برای‌ام شراب بياور» بانو باشد و او اطاعت امر کند.

به زن که بالای عمارت پياله را سر می‌کشد به يادِ خودش و سلامتی چشم‌های درشت و کمر باريک و پاهای لاغرش و به يادِ يال‌اش که بی‌باسن‌اش کرده، رخصت می‌دهد دوباره پياله طلب کند تا کنيز با ابرو‌های گره‌شده بشاشد توی شراب و بانو بکشد بالا، بالاتر، که از عمارت فاصله، هم‌قد پرنده‌يی که روی درخت، نوک‌اش را پرنده‌ی نر بلعيده تا برسد به دختربچه‌يی که روی صندلی نشسته و يک ختايی را می‌بويد و سعی می‌کند آهوی هم‌وزن يک بچه‌ی هفت - هشت ساله را بگذارد روی دوش، پاهايش را با دو دست کوچک محکم بگيرد.

بلند، ببرد، بگذارد زير درخت که دراز يا بچرد تا کمان‌ها کشيده‌تر و تيرها رهاتر و بپاشد خون. روی زمين، روی صورت دخترک دست‌های سرخ‌اش که بوی خون می‌دهند، دست‌هايی که بدون فکر برای خودشان روی زمين می‌چرخند.

از انگشت‌ها و مچ تا ساعد و برسد به بازو را در می‌آورد. می‌اندازد دور، می‌اندازد توی کمد، پشت کمد، توی قوطی فلزی روی تاق‌چه و در آن را هم محکم می‌بندد. می‌خواهد بخوابد، خيال‌اش مغشوش می‌شود. آن‌ها را می‌آورد می‌گذارد زير بالش که گم بشوند و فردا هی اتاق را بپاشد. کمد، روی تاق‌چه، قفسه، قوطی‌های سربسته و دست آخر پيدايشان نکند برود بازی خاله. مهمان سر برسد، سرزده بنشيند. با ظرف‌های فرض می‌کنند چای تعارف، بعد سفره بيندازند و ...

و فردا که رخت‌خواب‌اش را جمع می‌کند سنگينی دو دستِ ديگر روی دوش‌اش می‌افتد، تا دوباره عوض خاله، ختايی و آهو و تيری که بايد رها و زن که بايد بنوشد و کنيز را بگيرد، بنشيند روی نيم‌کت چوبی، چه فرقی می‌کند، صندلی که مرتب‌شان بکند. حس می‌کند دست‌هايی که به او چسبيده‌اند سنگين‌تر از آن اند که حرکت‌شان بدهد، می‌دهد و سعی می‌کند عوامل را طوری بچيند که ترکيب به هم نخورد.

ديگر به تناقض‌ها فکر نمی‌کند، فقط خسته است همين. دست‌ها هم کار خودشان را می‌کنند، بالا می‌روند، پايين، راست، چپ و دوباره مرکز زمين قرار ندارند تا وقتی ماه در امتداد ضلع جنوبی اتاق بالا برود، برود، بنشيند توی پنجره و شب بشود.

بعد صداها که از لاشه‌ی خود ماده آهو بلند می‌شود تا دختر وحشت‌زده آرام گوش خود را بگذارد روی لب آهو، روی شکم‌اش و تکان‌های آخر، که منجر به سنگين‌تر شدن ماده شد.

هنوز چند دقيقه از رها شدن تير نگذشته که سوارها از تپه ريزش می‌کنند تا برسند و  کباب آهو بخورند زير درخت و شب را همان‌جا و صبح قبل از بيداری دست‌های دختر برگردند بالای تپه که کمان بکشند و تير بيايد بخورد ...

تا دختر که بالای جسد روی صندلی نشسته، اشک  را با دست‌هايی که بزرگ‌تر از خودشان هستند و پيرتر بچکاند روی ريشه.

اگر می‌دانست جسد آبستن است مطمئنا قبل از رسيدن سوارها با چاقويی که اضافه‌های شاخ و برگ و درخت و خانه و يال اسب و اضافه چشم بانو را کوتاه می‌کرد، شکم را پاره و بچه آهو می‌توانست خدا را ببيند که با خط سياهی دور گيری شده و چشم‌هايش سياه.

اگر می‌دانست بچه آهو را می‌برد و اگر نمی‌آمد بند ناف‌اش را که هنوز نبريده بود، می‌کشيد بعد با زمختی پينه‌هايش جمع، گلوله می‌کرد، می‌گذاشت داخل يکی از قوطی‌های نخ، يا توی کمد يا تاق‌چه و مثل دست‌هايش سعی می‌کرد آن را مفقود کند.
اگر مادر دختر بيايد با دست‌هايی که دور گردن‌اش سبز شده‌اند و بسته‌يی اسکناس و مردی که اگر بدون کفش کنار دخترک بايستد، او در پرسپکتيو می‌رود و مثل اين است که يک متر از دختر بلندتر می‌شود يا حتا بزرگ‌تر از عمارت با بانو و پياله، دختر مطمئن می‌شود مرد هيچ وقت صدای جسد، سم و فرياد «پياله ...» را نمی‌شنود. و اگر برف بيايد بام عمارت را سفيد کند ماده آهو را سفيد کند و اگر تابستان، پرنده‌های روی درخت خشک بپوسند و بوی گند ماده سوارها را پس براند يا تخم اسليمی‌های که زير يک تخته سنگ، پشت درخت سقط کرده، بيايند بيرون بيايند تمام سطح زمين را بلولند، مرد و بانو پرده‌های عمارت را کشيده‌اند و غلت می‌زنند روی هم و کنيز چشم‌اش را می‌تپاند و با انگشت فشار می‌دهد که برود داخل سوراخ جای کليد تا به‌تر ببيند. ساعت سه بعد از نصف شب که ماه به بالاترين نقطه‌ی پنجره می‌رود اسليمی‌ها از اندام‌هايشان بالا، دور پاها و کمر و سينه‌ی زن که ورم کرده و گردن‌هايشان می‌پيچند و دست و پا زدن ها که به دهان اژدها راهی می‌شوند
.

کنيز جيغ می‌کشد تا دست‌پاچه خودش را از عمارت پرت کند پايين. بيفتد جلو پای دخترک که روی چمن دراز کشيده و خيره مانده به خطوطی باريک که دارند از کنار ماده آهويی که ختائي را می‌چرد، رد، پيچ، خم می‌روند زير باسن سنگين خدايی که روی شب، کنار سوارها، زير درخت و دور آتش نشسته بعد از آن طرف بيرون، می‌روند، پيچ، تاب و خم، می‌پيچند و داخل قوطی نخ‌ها می‌شوند.

 

Ç